أعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
در بخش کلمات نوراني وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) به اين قسمت رسيديم که درباره قلب، اقسام قلب، درجات قلب و تدبيرهای قلب دستورهايي دادند. حديث قبل اين بود که«إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالًا وَ إِدْبَاراً فَأْتُوهَا مِنْقِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُكْرِهَ عَمِيَ» در بحث امروز دارد که «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْاَبْدَانُ، فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِكْمَةِ»، در جملههای بعدی هم مشابه اين است که يک عدهای از دلشان غفلت دارند و پرهيز میکنند. بيان مطلب اين است که: همانطورکه در نظام خقلت ذات اقدس الهی چهار مطلب را متلازم هم مشخص کرده است در نظام درونی ما هم به همچنين کاری کرده است. در نظام بيرونی فرمود ﴿إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[1] اين ﴿إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ جمله اسميه است مفيد استمرار و دوام است يعنی من برای هدايت مردم جانشين ميفرستم. خليفه آن است که حرف مستخلفعنه را بزند، مردم انتخاب بکنند يک کسي را امام قرار بدهند از اين قبيل نيست يک کسي را رهبر قرار بدهند از اين قبيل نيست. فرمود آنکه مردم را اداره ميکند خليفه است، يک؛ خليفه آن است که حرف مستخلفعنه را بزند، دو؛ من بايد قانوني به او بدهم، سه؛ او قانون مرا بشناسد و با قانون من اداره کند تا بشود خليفه. امام خليفة الله است پيغمبر خليفة الله است.
مردم را الله آفريد و مردم را به جهان ابد دعوت ميکند. بسياري از ما نميدانيم که مرگ چه خبر است؟ ما خيال ميکنيم همين که نفس تمام شد و انسان را در قبر گذاشتند، اين مرگ است. اين است که ميبينيد ابن ابي الحديد ميگويد وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) خطبههاي فراواني دارد که همهشان نوراني است ـ اين را حتماً ديديد و اگر نديديد حتماً مراجعه کنيد ـ ابن ابي الحديد ميگويد اين خطبه از خطبههايي است که من از روزي که با اين خطبه آشنا شدم هزار يعني هزار! هزار بار اين خطبه را خواندم هر بار ميخواندم براي من تازگي داشت. اين ابي الحديد از آن معتزليهاي نامآور است هم اديب است هم محدّث است هم درسخوانده است. حتماً يعني حتماً به شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد مراجعه ميکنيد، در ذيل اين خطبهاي که دارد هر طوري که در شب يا روز رحلت کرديد وارد صحنه ابد ميشويد که آن جملهها را هم ممکن است بخوانيم. گفت که من بيش از هزار بار اين خطبه را خواندم، هر بار خواندم براي من يک معناي تازه داشت. او که دوستانه حرف نزد.
وجود مبارک حضرت امير فرمود شما حواستان جمع باشد همينکه مُرديد نه اين طرف ميرويد نه آن طرف، نه به گذشته برميگرديد نه به آينده. آينده هم زمان و زمين دارد، گذشته هم زمان و زمين دارد، شما از زمان و زمين برميخيزيد، هر لحظهاي که انسان رحلت کند _ چه شب چه روز _ وارد سرزمين ابد ميشود. روز بميريد از زمان و زمين ميگذريد از تاريخ ميگذريد وارد عالم سرمد ميشويد. چه شب بميريد چه روز بميريد چه شهر چه روستا، مرگ عبارت از خروج از تاريخ است، نه خروج از شهر و ده. هر وقت بميريد «كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً»وارد سرمد ميشويد. سرمد کجاست؟ بالاي دهر است. دهر کجاست؟ ما در زمين هستيم. اين است که از چيزي که خبر نداريم بايد گوش بدهيم ببينيم آنکه باخبر است چه ميگويد. فرمود: «أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا»[2] _ اگر خواستيد سرچ کنيد اين کلمه جديدين را بزنيد ميآيد _ «أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ»، ظعن با طاء ظاء يعني کوچ کردن. چه شب انسان کوچ بکند چه روز کوچ بکند از تاريخ بيرون ميآيد «أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً»، اين است که اين معتزلي نامآور ميگويد بيش از هزار بار من اين خطبه را خواندم و هر بار خواندم براي من تازگي داشت. فرمود شما چه شب بميريد چه روز بميريد از تاريخ بالاتر ميآييد، نه به گذشته مرتبط هستيد نه به آينده. سرمد يعني سرمد! انسان از آن خبري ندارد، بعضي از ما اسمش را تازه داريم ميشنويم. آنجا چه خبر است؟ از ما چه ميخواهند؟ چهطور بايد زندگي کنيم؟ از اينجا که ميرويم چه بايد ببريم؟ فرمود: «أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا»، ظعن يعني کوچ. چه شب انسان کوچ بکند چه روز کوچ بکند از تاريخ بيرون ميآيد «كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً»، ما داريم به چنين عالمي ميرويم. آنجا با دست خالي نميشود رفت.
فرمود اين دل ميتواند خليفة الله باشد. سفارش اهل بيت مخصوصاً وجود مبارک حضرت امير اين است که ذات اقدس الهی در تدبير و تربيت بشر هيچ کوتاهي نکرده و نميکند و مرتب سعي ميکند که خليفهپروري کند وقتي کسي لياقت داشت که بشود خليفة الله حالا يا امام و پيغمبر شد يا شاگرد اينها شد _ از شاگردان خليفه شد _ اگر امام يا پيغمبر شد که حسابش جدا است، اگر شاگرد اينها شد، به اينها اقتدا کرد ميشود شاگرد خليفة الله. حالا که شاگرد خليفة الله شد، خودش را چگونه بايد اداره کند؟ جهان را چگونه بايد اداره کند؟ رابطه متقابل خود با جهان را چگونه بايد اداره کند؟ همه امور بايد به دستور حق باشد، چرا؟ چون خليفه آن است که کار مستخلفعنه را بکند، نه اينکه خليفه او باشد و حرف خودش را بزند. معاذالله ممکن نيست امام حرفي از روي هوي و ميل خودش بگويد. معاذالله ممکن نيست پيغمبر حرفي از روي هواي خودش بگويد. خليفة الله هستند، خليفه آن است که حرف مستخلفعنه را بزند. پس فرمود انسان اين لياقت را دارد که شاگرد خليفة الله بشود شاگرد امام بشود شاگرد پيغمبر بشود. وقتي شاگرد اينها شد شاگرد خليفة الله نموداري از قواعد و عقايد خليفة اللهي را انجام ميدهد حرف الله را انجام ميدهد. اين دو مطلب مربوط به خلافت.
بعد هم به ما احترام گذاشت، قبلاً هم به عرضتان رسيد ذات اقدس الهی نهايت بزرگواري و عظمت و جلال و شکوه را به بندگانش داد. هيچ کسي انسان را به اندازه خدا احترام نکرد، با چه جلال و شکوهي در قرآن اسم برد، فرمود: شما راه پدرانتان را برويد ﴿مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِن قَبْلُ﴾[3] شما پيغمبرزاده هستيد بزرگزاده هستيد عظيمزاده هستيد آدم کوچکي نيستيد. حرفي از اين بزرگتر؟ احترامي از اين بزرگتر؟ ﴿مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِن قَبْلُ﴾، شما آقازاده هستيد پيغمبرزاده هستيد. چرا حرمت خودتان را نگه نميداريد؟ اين کتاب است، مثل اين کتاب فرض نميشود چه رسد به بالاتر از آن، از اين احترام بالاتر؟ از اين اجلال و بزرگواري و تکريم بالاتر؟ از اين کرامت بالاتر؟ که بگويد شما آقازادهايد پيغمبرزادهايد، راه پدرانتان را برويد ﴿مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِن قَبْلُ﴾ چرا راه پدرتان را نميرويد؟ اين کم مقام است که من پيغمبرزادهام؟ يک وقتي افراد عادي به آدم لقب ميدهند يک حساب ديگري است يک وقتي خدا به آدم لقب ميدهد. اگر ما پيغمبرزادهايم بايد برابر خلافت کار کنيم. انبياي الهي و ائمه معصومين(عليهم السلام) خليفة الله هستند، يک؛ خليفه حکم مستخلفعنه را بايد پياده کند، دستور مستخلفعنه را پياده کند. خليفه الله باشد و حرف خودش را بزند که معاذالله خليفه نيست.
پس اين دو امر مشخص است: اينکه نسبت به خدا خليفه خدا است، يک؛ حرف خدا را بلد است و آشنا است و ياد ميگيرد، دو؛ حالا همان خليفة الله که امام يا پيغمبر است نسبت به ما چيست؟ نسبت به ما امام است، سه؛ و امام همان حرف الله را براي ما امامت ميکند، چهار. فرمود: ﴿وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً﴾[4] همان که نسبت به الله خليفه است نسبت به ما امام است که نظام ما نظام امامت و امت است. امامت يعني چه؟ ذات اقدس الهی فرمود امامت هم يک نوع خلافت است مثل خليفه است. مگر هر کسي ميتواند بگويد من خليفة الله هستم؟ خود خدا بايد بگويد تو خليفه من هستي. هر کس نميتواند بگويد من امام مردم هستم، خدا بايد بگويد. حتي ابراهيم خليل(سلام الله عليه) از ذات اقدس الهی خواست که حالا که شما مرا امام قرار داديد، ﴿وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ من علاقمند هستم که از خانواده و خاندان من اين امامت سلب نشود، آنها را هم امام بکن، فرمود: ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[5] اين «عهدي» فاعل «ينال» است يعني عهد من دستور من مقام من بايد برسد، امامت مقامي نيست که ديگران دسترسي به آن داشته باشند.
يک وقت است کسي ميخواهد مجتهد بشود يا مرجع بشود يا فلان سِمَت را پيدا کند، حکيم بشود متکلم بشود عالم بشود دانشمند بشود، اينها بله، ممکن است درس بخوانند بشوند، اما بخواهد امام مردم بشود اين امامت مثل خليفة الله است. ابراهيم خليل است پيغمبري است از انبياي اولوا العزم عرض کرد ﴿وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ فرمود نه! اين اينطور نيست که حالا به ارث برسد ﴿ لاَ يَنَالُ عَهْدِي﴾ اين «عهدي» فاعل «ينال» است ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾، اگر فرزندان شما بيراهه رفتند نخير به آنها نميرسد، اگر فرزندانتان عيسي بود و موسي بود بله، به اينها امامت ميرسد.
پس «هاهنا امور اربعة»: يکي الخلافه است يکي بايد قانون مستخلفعنه باشد. يکي الامامة است که نص رهبري و شئون رهبري دارد. اگر امامت است الا و لابد عهد الله است و لاغير، بايد به عهد خدا و فرمان خدا و دستور خدا عمل بکند و لاغير. پس در امامت دو امر است در خلافت دو امر است و امور چهارگانه به الله برميگردد. آن وقت وجود مبارک حضرت امير ميفرمايد به اينکه شما هم ميتوانيد صاحب دل باشيد صاحب قلب باشيد شاگردان ائمه(عليهم السلام) باشيد، يک؛ رهآورد ائمه(عليهم السلام) را درس و بحث داشته باشيد و بعد از علم عمل بکنيد، دو؛ نسبت به دستگاه بدنتان امام باشيد. قلب، امام بر چشم باشد، قلب امام گوش باشد، اين دست و پا و چشم و گوش بدون اذن قلب يعني عقل کار نکنند. اگر قلب انسان و عقل انسان امامت بدن را به عهده بگيرد اين بدن عادل ميشود، نه حرف بيجا ميزند نه بيجا نگاه ميکند نه بيجا میخندد. اگر نشد، ميشود جاهليت.
آنچه که در بحثهاي قبل هم به عرضتان رسيد نظام ما نظام امامت و امت است. نظام امامت و امت نظير نظام حوزه و رهبران حوزه يا دانشگاه و رهبران دانشگاه نيست. آن روز تحليل شد به اينکه کارهاي حوزوي کارهاي علمي است، علما و بزرگاني هستند مؤلفيني هستند ما را تربيت کردند اساتيد ما بودند در اينجا يک سلسله علمايي هستند که از حوزه جهلزدايي ميکنند، از علماي حوزه، از مراجع حوزه غير از جهلزدايي کار ديگري برنميآيد، جاهل را عالم ميکنند، بله. دانشگاهها هم کارشان جهلزدايي است، جاهل را عالم ميکنند. نشر علم، پرورش علم، تحقيق علم و مانند آن چه در حوزه چه در دانشگاه که سعي همه مشکور باشد، جاهل را عالم ميکنند محقق ميپرورانند، اين کارشان است. مسجد و حسينيه و هيئات مذهبي که سعيشان مشکور باشد اينها جهالتزدايي ميکنند درس اخلاق ميدهند تربيت ميکنند اصلاح نفوس ميکنند «جذب الخلق الي الحق» است. کار مسجد کار حسينيه کار هيئات کار مراکز مذهبي کار سخنگويان بزرگوار ما، جهالتزدايي است، اخلاق را نشر ميکنند تربيت ميکنند نفوس را بار ميآورند. هيچ کدام از آنها کار امامت نيست؛ نه جهلزدايي حوزه و دانشگاه کار اصيل امامت است اينها زير مجموعه امامت است، نه جهالتزدايي حسينيهها و مساجد و مراکز مذهب، کار رسمي امام است، اينها زير مجموعه تربيتشدههاي امام است.
پرسش: اگر مراد از خليفة ائمه و انبياء هستند پس چرا فرشته ها اعتراض کردند ...
پاسخ: چون وجود مبارک امام را و آن خليفه واقعی را نشناختند. ذات اقدس الهی فرمود به اينکه شما نميدانيد اين آدم کيست؟ شما انسانهاي قبلي را ديديد افراد قبلي را ديديد بشري که در زمين زندگي ميکند را ديديد، بله اينها که خليفه نيستند، اگر خداي ناکرده بيراهه رفتند نظير آمريکا و اسرائيل شدند ﴿أُولئِكَ كَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾[6]، اگر کارهايي که در ايران اسلامي طيب و طاهر شبهاي جمعه و پنجشنبه انجام دادند اين است ﴿كَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾، اگر نه، انسان واقعي هستند شاگردان ائمه هستند. فرمود ما که اين افراد را خليفه قرار نداديم. نشانهاش اين است که اسماء الهي را شماي ملائکه شرح بدهيد، همه ماندند، بعد به آدم فرمود: ﴿يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ﴾[7] يعني أنبئهم! ﴿يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ﴾، آدم، اين شاگردان را تربيت کن. اين همه ملائکه شدند شاگردان انبياء و شاگردان وجود مبارک آدم و آدم شده معلم اينها. فرمود ديديد من چه کسي را ميخواهم خليفه قرار بدهم؟ در بخشهاي ديگر يعني بخشهاي ديگر فرمود همين که من آدم را خلق کردم بلافاصله به خاک افتادند، اعتراض نکردند، گفتند او استاد ما است ﴿فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ﴾، تربيت شدند. فرمود من اينها را تربيت کردم. اينها گفتند که شما کسي را در زمين خلق ميکنيد، موجود زميني اين است، نميدانند که اين موجود زميني خليفه من است اسماء مرا اوصاف مرا کمالات مرا را میداند. بعد از آنها سؤال کرده که اسماء من چيست؟ همه عاجز شدند. بعد فرمود: ﴿يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ﴾، اين شاگردانت را تربيت کن. آن کسی که خليفه من است آدم است. آنکه خليفه من است معلم شما است. آنکه خليفه من است اسماء الهي را ميداند. اينها تربيت شدند کاملاً ادب شدند، در آيات بعد يعني آيات بعد، همين که فرمود من خلق کردم، ﴿فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ﴾
پرسش: ...
پاسخ: اين مقام را ذات اقدس الهی ميدهد، اين تعليم را خدا ميکند، يادشان ميدهد ﴿وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ كُلَّهَا﴾، علّم يعني علّم! ذات اقدس الهی شده معلم، آدم(سلام الله عليه) شده شاگرد، خدا اين معلم را پروراند و پروراند و پروراند و مجتهد کرد، بعد او را معلم ملائکه کرد: ﴿وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ كُلَّهَا﴾ يعني در مکتب الله، آدم شاگردي کرده است. اين شاگرد را خدا پرورانده است، او را مجتهد کرده است، بعد فرمود تو شاگردان خودت را تربيت بکن؛ لذا در آيات بعدي همين که صحبت از خلقت شد: ﴿فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ﴾.
پس «فهاهنا امور اربعة»: يکي اينکه انسان خليفه است؛ دوم اين است که خليفه بايد حرف مستخلفعنه را بزند، نه حرف خودش را؛ سوم اين که خليفه است به مقام امامت ميرسد و امامت هم عهد الله است کليدش به دست الله است درس خواندني نيست؛ آن روز هم به عرضتان رسيد انسان ممکن است درس بخواند مجتهد بشود حکيم بشود متکلم بشود اما مسئله امام شدن و اعجاز راه علمي ندارد يعني راه علمي ندارد. موضوع داشته باشد محمول داشته باشد مسئله داشته باشد که انسان هزار سال درس بخواند بخواهد امام بشود، اين اصلاً راه علمي ندارد هزار سال درس بخواند بخواهد معجزه بياورد.
اينجا مجلس درس است پسر، برادر، درس يعني درس؛ وجود مبارک ذات اقدس الهی فرمود به اينکه من به داود ياد دادم که چگونه زره ببافد: ﴿وَ عَلَّمْنَاهُ﴾، يعني ﴿وَ عَلَّمْنَاهُ﴾، يعني علم است. زرهبافي علم است صنعت است، قبلاً بلد نبود، من يادش دادم، ديگران هم ياد ميگيرند ﴿وَ عَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ﴾[8]. اما اين آهن که در دستش مثل موم نرم ميشود اينکه درسي نيست. فرمود اينکه تعليم نيست که من يادش داده باشم که چگونه آهن را نرم بکند، خودم اين کار را کردم ﴿وَ أَلَنَّا﴾،[9] يعني ﴿وَ أَلَنَّا﴾. نه «علّمناه الانة الحديد». نه اينکه من يادش دادم چگونه آهن را نرم بکن. اين علم نيست که کسي درس بخواند معجزه بياورد. اعجاز از سنخ علوم نيست _ نه علوم حوزوي نه علوم دانشگاهي _ که انسان هزار سال درس بخواند، خب درس بخواند، اين از سنخ علم نيست. اين اراده قوي الهي ميخواهد ﴿وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾، ما در دستش نرم کرديم به اراده ما بسته است.
وقتي اين صحنهها را فرشتهها از استادشان ديدند که بله اين آدم چيز عجيبي است اسماء الهي را ميداند اينها بايد شاگردي او را بکنند و شاگردي او را هم کردند ياد گرفتند، بعد سخن از سجده که شد در آيات بعدي دارد که ﴿فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ﴾.
پس «فهاهنا امور اربعه»: يکي الخلافه است که از طرف خدا است. خليفه آن است که کار مستخلفعنه را بکند قانون مستخلفعنه را داشته باشد، اين دو. سوم اين است که امامت اينطور نيست که مردم انتخاب بکنند جمع بشوند و کسي مثل امام صادق را انتخاب بکنند. امامت عهد من است، به ابراهيم فرمود شما خواستي و گفتي، ولي بدان که امامت انتخابي نيست؛ اينگونه نيست که مردم جمع بشوند کسي را امام بکنند ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي﴾ اين فاعل ينال است، عهد من بايد برسد ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾، يعني احدي نميتواند به امامت برسد، امامت بايد به او برسد. شما میگوييد که ﴿وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ من ذريه تو را امام قرار بدهم، مگر اين کار عادي است؟ اين مقام شامخ امامت است امامت از طرف من است امامت بايد سايهافکن باشد، مثل اجتهاد نيست که کسي چند سال درس بخواند مجتهد بشود،حکيم ميشود متکلم ميشود اين هم ميشود، اما هيچ کس ممکن نيست هزارها سال درس بخواند بشود معصوم، بتواند معجزه بياورد. فرمود: ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي﴾ اين «عهدي» فاعل است اين بايد برسد ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾ الا کذا و کذا و کذا.
پس امامت هم عهد الله است او بايد بدهد، گرفتني نيست و اگر او بايد بدهد، انساني که از طرف او آمده حرف او را بايد بزند. امر چهارم.
پرسش: ... میتواند اسم ببرد
پاسخ: اينها که ميگويند خليفه من هستند، از همين خلافتهاي اصطلاحي است نه خليفة الله. آن خليفة اللهي عهد الهي است در آنجا عصمت شرط است. اينکه علما خليفة هستند يعني جانشين او هستند که يک وقتي وجود مبارک حضرت امير ميرود جايي يک کسي را ميگويد تو خليفه من باش، اما خود الامامة عهد الله است، امامت مستقيماً خليفة الله است هيچ کس نميتواند درس بخواند پيغمبر بشود درس بخواند امام بشود. آنها برابر همين قوانين بشري خليفه انتخاب ميکنند جانشين انتخاب ميکنند از اين به بعد حرفهاي بشري است، حرفهاي الهي نيست. الآن ما در يک جامعهاي زندگي ميکنيم که براساس نظام امامت و امت هست اينجا هم فرمود به اينکه قلبتان را امام قرار بدهيد، تقريباً خليفه قرار بدهيد اين يعني شاگردان خليفه باشيد شاگردان ائمه(عليهم السلام) باشيد. اگر شاگردان امام شديد شاگردان انبياي الهي شديد ميتوانيد خليفة الله باشيد نسبت به بدنتان. اين دستتان اين چشمتان اين پايتان اين خيالتان اين وهمتان، اينها در تحت تدبير قلب باشد، شما هم زندگي امامت و امت داشته باشيد. اينکه ميبينيد عقل يک عده رفته کنار، فرمود اينها امام ندارند. اين است که بايد مواظب قلبتان باشيد اين قلب طيب و طاهر است مراقبه کنيد نگذاريد قلبتان بخوابد. شما ماه مبارک رمضان اگر خواستيد يک غذايي را تجربه بکنيد چکار ميکنيد؟ انسان روزهدار يک وقتي آشپزي ميکند بالاخره يک غذايي را بخواهد بررسي ميکند چه کار ميکند؟ نميخوريد. خود وجود مبارک حضرت امير فرمود _ مخصوصاً در شرايط کنوني آمريکا آنطور کار ميکند اسرائيل اينطور کار ميکند مسئولين ما همه ما که الآن مسئول مملکت هستيم _ فرمود: «وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَةً»[10] فرمود شما در ماه مبارک رمضان اگر خواستيد تجربه کنيد که اين غذا تلخ است يا شيرين است چه کار ميکنيد؟ صبر نميکنيد که تا افطار بشود. يک قاشق را ميگذاريد در دهانتان نميچشيد يعني نميچشيد. انسان با اين مضمضه دهن ميفهمد اين شور است يا نيست. فرمود اين خواب را که الآن خواب غفلت است، اين خواب را در چشمتان مضمضه کنيد. خطاب اين خطبه نوراني حضرت امير به همه مسئولين ما اين است که اسرائيلي که اينطور در کمين است اسرائيلي که اينطور در لابهلاي کار است، کل ايران را دارد با آشوب با داعشيها به اين صورت در ميآورد خوابتان را مضمضه کنيد، در مضمضه کردن مگر آدم ميخورد؟ خواب يعني غفلت. يک روزهدار وقتي بخواهد بچشد ببيند اين غذا تلخ است يا شيرين، چه کار ميکند؟ نميگويد من لاعلاج هستم. ميگوييم نه، علاج داري. يک مقدار بگذار در دهانت مضمضه بکن. مضمضه غير از خوردن است. مضمضه که روزه را باطل نميکند.
فرمود: «وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ» يعني نومکم «إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَةً» انسان ميخواهد وضو بگيرد آب را چه کار ميکند؟ چند بار اين آب را در دهان ميگذارد در حالي که روزه هم هست مستحب هم هست اين آب را در دهان غرغره ميکند. غرغره کردن غير از خوردن است. فرمود خواب سياسي خواب غفلت خواب بياطلاعي را در حد يک مضمضه يا غرغره کردن داشته باشيد، اگر از کشورتان غافل هستيد اين غفلت به منزله يک خواب باشد که در چشم غرغره ميکنيد. اين غرغره کردن که وضوء را باطل نميکند. آن مضمضه کردن که روزه را باطل نميکند. يک کسي حالا يک چرتي زده يک چرت غرغرهاي با آن که وضوء باطل نميشود.
فرمود اگر شما از کشور غافل هستيد از مملکت غافل هستيد از در و ديوار غافل هستيد، اين خواب است اين خواب به اندازه غرغره کردن باشد. يک مضمضه کردن باشد «وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَةً» نسبت به تک تک ما همينطور است. فرمود قلبتان امامتان باشد. عقلتان امامتان باشد اگر غفلتي هم انجام داديد يا غفلتي هم ميکنيد اين غفلت در حد يک مضمضه باشد در حد غرغره کردن باشد؛ غرغره کردن آب در دهان يا مضمضه کردن آب در دهان، اينها که روزه را باطل نميکند. فرمود اين قلبتان است قلب شما اين است.
بنابراين اين امور چهارگانه نشان ميدهد که انسان ميتواند خليفة الله باشد يعني شاگرد امام و پيغمبر باشد؛ امر ثاني اين است که حرف مستخلفعنه را بزند نه خواسته خود را تحميل بکند، بخواهد به امامت برسد که امر سوم است بايد شاگرد شاگرد شاگرد اهل بيت باشد تا اينکه بشود امام، چون ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾ امامت من بايد برسد. هيچ کس دسترسي به امامت ندارد. «عهدی» فاعل «ينال» است ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾، هيچ کس از امامت بهرهاي ندارد مگر اينکه امامت به او برسد. امامت تحصيلي نيست کسي به امامت دسترسي ندارد او بايد بدهد. اگر کسي امام شد بايد کار دستوردهنده و ناصب و جاعل خود را عمل بکند؛ يعني از دستور شريعت فاصله نگيرد. اين امور اربعه يعني امور اربعه نسبت به کشور و ممکلت است.
همه ما نسبت به بدن و اعمال و امور خانوادگيمان هم موظف هستم خليفة الله باشيم هم موظف هستيم به امامت برسيم که چشممان را امامت کنيم گوشمان را امامت کنيم دست و پايمان را امامت کنيم وگرنه در روز قيامت همه اينها عليه ما شهادت ميدهند. آن روز به عرضتان رسيد که درست است که اين دست ماست چشم ماست و گوش ماست اما غير از ما است امام غير از مأموم است امام سلطه دارد، همه اينها امت ما هستند لذا همين دستي که _ معاذالله _ زيرميزي گرفت يا روميزي گرفت يا اختلاسي شد يا دبشي شد که اين کشور از شر اينها در امان نيست، همينها در قيامت وقتي ميخواهند حرف بزنند نسبت به خودشان اقرار است اما نسبت به ما شهادت است ﴿تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْديهِمْ﴾[11] اين دست روميزي گرفت و زيرميزي گرفت، اما وقتي حرف ميزند ميگويد دست شهادت داد، دست نگرفت، تو گرفتي، تو دست را به اينجا رساندي. فعل فعل انسان است نه فعل دست. دست بيگانه است. اگر بيگانهاي به نفع يا ضرر ما حرف بزند ميگويند شهادت داد در قرآن که نميگويد «يوم تقر السنتهم و کذا» همين زباني که غيبت کرد همين دستي که روميزي گرفت همين دست شهادت ميدهد. معلوم ميشود که دست نگرفت، ما گرفتيم و دست اين کار را کرد. اگر واقعاً دست اين کار را ميکرد که نميگويند شهادت داد، بايد بگويند اقرار کرده است؛ اما وقتي از درون ما حرف برميآيد ميفرمايد: ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعيرِ﴾.[12] الاعتراف اعتراف است الشهادة الشهادة است اين کتاب بوسيدني است. علمي بودن او عظمت او معجزه بودن باعث بوسيدن او است. اين بيان نوراني حضرت امير که در اينجا فرمود همين است؛ فرمود: «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْاَبْدَانُ»، همانطور که دست و پا خسته ميشود اين دل هم خسته ميشود. فلان کس اين حرف را زده فلان کس آن حرف را زده فلان کس به آن مقام رسيده اينها باعث ملالت دل است. دل را با نماز شب زنده کنيد دل را با قرآن دل را با دعاها دل را با مناجات شعبانيه، زنده کنيد. راه وسيع است. همه اين دعاها نور است در اين دعاي عند الزوال را که مرتب ميخوانيد فرمود پيغمبر را براي ما مهيعة قرار بده[13].
مهيعة اين است که از جده که قبلاً پياده ميشدند تا مکه و مدينه دو طرف راه بود. من يادم هست هفتاد سال قبل که آمديم قم، در همين مدرسه حجتيه حجره داشتيم از کسي سؤال کردم که مسجد جمکران کجاست؟ گفت همين جاست. شما از حجتيه خارج بشويد مستقيم ميرويد مسجد جمکران. بيابان محض بود نه خانهاي بود نه ساختماني بود نه دري بود نه ديواري بود نه مزرعهاي بود. روبروي شماست از هر راهي برويد به مسجد جمکران ميرسيد. آخر شهر پل بود بعد از اين پل جزء طبيعت بود که روز سيزدهبدر و اينها بيرون ميرفتند. قم همينقدر بود. از جده کسي از کشتي پياده ميشد مستقيم به طرف مدينه، هيچ چيزي مانع نبود. اين بياباني که هيچ مرزي نداشت حدي نداشت راهبند نداشت ميگفتند مهيعة. اسمش شريفش مهيعة بود يک چنين بياباني بود. بعد از اينکه يک مدتي سيل آمد و بخش وسيعي از اين را برد، ميگفتند به اين منطقه اجحاف شده. اين قسمت را بُرد و درّه کرد شده جحفه يعني جحفه، جحفه نامي است که بعد از سيل پيدا شده است. از آن به بعد آن منطقه شده جحفه از آن حالت مهيعة بودن بيرون آمده است. در اين دعاي هر روز، پيغمبري پيغمبر براي همه ما مهيعة است از هر راهي بخواهيم ادب داشته باشيم انسان بشويم راه باز است. وقتي کسي به نبوت وصل شد بخواهد به راه او عمل بکند از هر راهي عمل بکند پايانش بهشت است. اين چنين راهي است. اين است که:
ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد ٭٭٭ از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد[14]
ما نسبت به اين مردم بدهکاريم نسبت به نظام بدهکاريم ميبينيد بيگانه چه کار کرده. همه ما موظف هستيم اين وظيفه را انجام بدهيم کاري بکنيم که کسي مشکلي نداشته باشد داعشي در اين سرزمين نيايد تا اين کشور صاحب الزمان را به دست اهلش تقديم بکنيم.
«و الحمد لله رب العالمين»
[1]. سوره بقره، آيه30.
[2]. نهج البلاغه، خطبه221.
[3]. سوره حج، آيه78.
1. سوره أنبياء، آيه73.
[5]. سوره بقره، آيه124.
[6]. سوره اعراف،آيه179.
[7]. سوره بقره، آيه33.
[8] . سوره انبياء، آيه80.
[9]. سوره سبأ، آيه10.
[10] . نهج البلاغه، نامه11.
[11]. سوره نور، آيه24.
[12]. سوره ملک، آيه11.
[13] . مصباح المتهجد، ج2، ص829.
[14]. ديوان حافظ، غزل164.
مرکز نشر اسراء ، ناشر اختصاصی آثار آیت الله جوادی آملی، در سال 1372 شمسی آغاز به کار نمود؛ تولید آثار مکتوب با کیفیت مطلوب و استاندارد، عرضه سریع، به موقع، با قیمت مناسب و پیشتیانی محصولات ، بستر سازی دسترسی آسان، سریع و کم هزینه مخاطبان داخل و خارج کشور به محصولات، حضور در نمایشگاه های بین المللی داخلی و خارجی از وظایف و ماموریت این مرکز می باشد.