03 02 2026 7804095 شناسه:

مباحث فقه ـ قضا و شهادت ـ جلسه 264(1404/11/14)

دانلود فایل صوتی

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

بيان اخير مرحوم محقق اين بود که اگر تزويري در محکمه راه پيدا کرد خواه به وسيله شاهد خواه به وسيله قاضي، ضمان معتبر است؛ در بعضي از امور ضمان مشخصي دارد اما در بعضي از امور ضمانش نامشخص است که چه مقدار ضامن است. اين فصول معروف فقه را ايشان تقريباً به طور اجمال اشاره و ذکر کردند. بيان ذلک اين است که: موضوع گاهي مربوط به معاملات است گاهي مربوط به برخوردهاي قضايي جامعه است گاهي مربوط به نکاح است گاهي مربوط به طلاق است و گاهي نتيجه‌اش قصاص است گاهي نتيجه‌اش ديه است گاهي نتيجه‌اش حد است گاهي نتيجه‌اش تعزير است. اين عناوين هشت‌گانه يعني ضمان معامله، ضمان معاوضه، مسئله قضا درباره نکاح، درباره طلاق، درباره قصاص، درباره ديه، درباره حد، درباره تعزير، در همه اين موارد هشت‌گانه اگر تزويري راه پيدا کرد يا از طرف شاهد است يا از طرف يمين‌گذار است يا از طرف قاضي است يا گاهي هم از طرف صاحب دعوا است در همه موارد ضمان هست منتها ضمان‌ها فرق مي‌کند.

در جريان ضمان که شخص ضامن است در مسئله معاملات اين سه قسم معروف بود يعني يا عين است يا منفعت است يا مسئله انتفاع است؛ اگر داد و ستد افراد جامعه در محور عين باشد که عين را نقل بکنند مي‌شود بيع، و اگر منفعت جابجا مي‌شود مي‌شود اجاره، و اگر انتفاع در کار است نه منفعت و نه عين، مي‌شود عاريه. قسم اخير که مسئله حق است اين سال‌هاي اخير بعد از اکتشافات _ سال‌هاي اخير يعني قرن اخير _ مطرح شد؛  بعضي از امور مثل حق تأليف و اينها قبلاً اصلاً رسم نبود. بعضي از آقايان، خود امام(رضوان الله تعالي عليه) و بعضي از مراجع اصلاً قائل به حق تأليف نبودند مي‌گفتند کتابي است که ما نوشتيم ديگران هم چاپ مي‌کنند. بعد معلوم شد که نه، يک کار تجاری است؛ شما که چاپ مي‌کنيد آن شخص يا تاجري که آمده اين کتاب را چاپ کرده بايد آن را بفروشد، اگر هر کسي بتواند اين کتاب را چاپ بکند که کسي نمي‌تواند مغازه‌اي داشته باشد. بعدها مسئله حق تأليف و مانند آن روشن شد.

اما اينکه در بحث ديروز مطرح شد بايد خوب تبيين بشود؛ مثلاً يک علمي را کسي کشف کرد يا تأثير يک گياهي را کشف کرد اولاً اينها جزء مباحات‌ هستند و شارع مقدس کشف اينها را تشويق کرد، يک؛ و کشف اينها هم مورد ترغيب است و گاهي واجب کفايي است و گاهي واجب عيني است و اينها، دو. اگر کسي يک گياهي را کشف کرد که اين دارو براي فلان درد است اين علم و بهره‌برداري از اين علم حق مسلّم او است؛ لذا اگر کسي بگويد من اين گياهِ در خانه خودم را به فلان قرص تبديل مي‌کنم اين حرام است، چرا؟ سخن در آن گياه نيست سخن در بهره‌برداري از اين علم است، يک؛ اين علم بهره‌برداري‌اش مخصوص اين آقا است، دو. اينکه مي‌گويند اگر کسي چيزي را کشف کرد ديگري حق بهره‌برداري ندارد نه اينکه حق ندارد که از گياه خانه‌اش استفاده کند، هر استفاده‌اي مي‌خواهد بکند بکند، اما اگر بخواهد از اين علم استفاده کند اين علم الان برای اين آقا است. چرا؟

بيان ذلک اين است که: اين علوم در درجه اول سرجايشان محفوظ هستند. تحصيل اينها به نحو واجب کفايي براي جامعه مطرح است، گذشته از استحباب نفسي، وجوب کفايي هم دارند که اين علوم بايد ياد گرفته بشود تا مشکلات جامعه را حل بکنند. تحصيل اين علم واجب است. خيلي‌ها رفتند که بهره ببرند موفق نشدند که کاشف در بيايند، برخي از مزايا را ياد گرفتند اما نتوانستند کشف بکنند که عصاره اين گياه ضدّ سرطان است عصاره اين گياه ضدّ فلان درد بي‌درمان است، اين علم را اين آقا پيدا کرد چون اين علم را پيدا کرد بهره‌برداري از اين علم بأي نحو کان برای اين آقا است. پس اگر کسي در خانه خودش در باغچه خودش يک گياهي دارد مي‌تواند با اين گياه اين دارو را درست بکند بايد به اجازه ايشان باشد. سخن در گياه نيست تا اين شخص بگويد من گياه خانه خودم را گرفتم، سخن در بهره‌برداري از اين علم است؛ اين علم تحصيلش قبلاً براي همه روا بود، مثل مباحات اوليه؛ اين ماهي در دريا هست براي همه مباح است، اما يک کسي جان کَند رفت در دريا و رنج دريا را کشيد ماهي را صيد کرد حالا برای او است.

اين علوم فراوان در جايگاه خودش هست خيلي‌ها رفتند درس خواندند به جايي نرسيدند که داروي سرطان را کشف بکنند، اين آقا در اثر عنايت برکت الهي استعدادي هم داشت تلاش و کوشش کرد اساتيد خوبي هم داشت داروي سرطان را کشف کرد. الان بهره‌برداري از علم کشف دارو برای اين آقا است چون هر کسي مباحي از مباحات را حيازت بکند برای او است. در اين بيابان سنگ‌هاي زيادي ريخته است هر وقت هر کسي گرفت برای او است. چه سنگ باشد چه خار باشد چه ماهي دريا باشد چه پرنده هوا باشد جزء مباحات است، هر کسي رفت و تلاش کرد و گرفت، خواه ماهي دريا خواه مرغ هوا برای او است. اين علم هم برای او است کسي حق ندارد بگويد من با  گياه خانه خودم دارم فلان دارو درست مي‌کنم، بالاخره او درست کردن اين دارو را ياد داد، بايد او اجازه بدهد. بايد از او اجازه بگيري که حق داروسازي را به تو هم بدهد، درآمد او را هم بدهي، اين بشود حلال. اينکه مي‌گويند اين حق را او کشف کرد اين حق بنام او هست و اگر کسي بدون اجازه او از اين بهره‌برداري کند او شکايت مي‌کند به زندان مي‌برند، راست مي‌گويند. اين اول جزء مباحات است؛ مرغ هوا، ماهي دريا، معادن دل‌هاي کوه، اينها همه جزء مباحات هستند، درس بخوانيد ياد بگيريد که چه چيزي براي درمان خوب است و چه چيزي براي تغذيه خوب است و چه براي مسائل ديگر خوب است.

پرسش: اگر در دو شهر يا چند شهر

پاسخ: يک وقتي منطقه منطقه‌اي جداست که حساب و کتابش جداست، اما يک وقت است که نه، منطقه منطقه واحد است. يک وقتي يکی در غرب است يکي در شرق است ارتباطي با هم ندارند هيچ تجارتي هيچ حقوق مشترکي ندارند. او دارد استفاده مي‌کند مشروع نيست او هم مي‌تواند براي خودش بهره‌برداري کند، او هم که از اين استفاده مي‌کند الآن در کنار سفره آن آقا است. قبلاً مباح بود الآن ملک شخصي آن آقا است. اين پرنده مادامي که در هواست جزء مباحات است. کسي جان کَند و تلاش و کرد و کوشش کرد او را صيد کرد، الآن ملک اوست. اين علم که داروي سرطان چيست؟ قبلاً در کتابخا‌نه‌ها بود، سال‌ها زحمت کشيد «از علم به عين آمد وز گوش به آغوش»[1] فهميد به اينکه داروي سرطلان اين است. الآن شرق و غرب را گرفته است الآن ملک او است. او به دريا رفته ماهي گرفته برای او است، آسمان رفته مرغ هوا را گرفته برای اوست، کتاب‌خانه‌ها رفته داروي سرطان را کشف کرده برای او است، شما چه حق داريد از اين استفاده مي‌کنيد؟

اينکه مي‌گويد حق انحصاري من است نظير همين ماهي دريا است. ماهي دريا و مرغ هوا اينها جزء مباحات اوليه‌ هستند اين مرغ با آن ماهي براي همه آزاد است هر کسي مي‌خواهد برود دريا هر کسي مي‌خواهد برود هوا صيد بکند بسيار خوب، اما اين آقا خطر را به جان خريده رفته دريا ماهي صيد کرده ما بگوييم که اين ماهی الآن هم جزء مباحات است؟! قبلاً مباح بود الآن ملک شخصي اين است. قبلاً مباح بود که حوزه يا دانشگاه بتوانند به طرف اين علم بروند هر کسي مي‌تواند برود ياد بگيرد. اين آقا استعداد داشت تلاش کرد کوشش کرد چندين سال زحمت کشيد داروي سرطان را کشف کرد. الآن علم يعني علم اين علم برای اوست. شما به چه اجازه در اين تصرف مي‌کنيد؟

پرسش: اگر چند نفر ...

پاسخ: بسيار خوب، برای آن چند نفر است. ده نفر صيد کردند برای آن ده نفر است. اگر کسي بخواهد استفاده کند بايد به اذن يکي از آن ده نفر باشد. الان ده نفر رفتند دريا، ماهي گرفتند برای اينها است اما استفاده يازدهمي بايد به اجازه اينها باشد.

پرسش: اگر با مهندسی معکوس به دست بياورند

پاسخ: هر چه که علم باشد علم حلال و علم شرعي. از راه حرام يک چيزي را کسب کردند که علم نيست. از راه علم دقيق ثابت کردند که داروي سرطان اين است بسيار خوب. اول جزء مباحات بود شريعت هم ما را تشويق کرد که برويد اينها را ياد بگيريد يکي از بهترين نعمت‌هاي عالم همين بيماري است؛ براي اينکه اين بيماري باعث مي‌شود که درهاي علوم باز مي‌شود اين همه علومي که در کشف داروها و درمان‌ها پيدا شد به برکت همين بيماري است. اگر بيماري نبود بشر، همان بشر ابتدايي بود که برادر برادر را مي‌کشت و نمي‌دانست چه‌طور او را دفن بکند. اينها سبب پيشرفت علم است. اگر ده نفر رفتند در دريا کشف کردند، برای اين ده نفر است يازدهمي بخواهد استفاده کند بايد از اينها اجازه بگيرد.

غرض اين است که در مورد کشف علم، سابقاً اين حرف‌ها نبود اينها جزء قضاياي خارجيه است، قبلاً نبود جزء قضاياي حقيقيه در اسلام نيست. من يادم هست آن اوايل وقتي که سخن از اختصاص حق کشف و حق تأليف و اينها بود بعضي از علما و اينها مي‌گفتند حق تأليف يعني چه؟ ما يک کتاب نوشتيم ديگران بايد بگيرند استفاده کنند. بعداً معلوم شد که نخير، اين تاجري که اين کتاب را چاپ کرده مي‌خواهد تجارت بکند اگر هر کسي تجارت بکند که او ورشکست مي‌شود؛ لذا حق تأليف ثابت شد حق کشف ثابت شد؛ اين يک حق مسلم و امر مالي است.

پرسش: ... ماليت پيدا کرده ...

پاسخ: يک وقت است کسي سحر و شعبده و جادو و مانند آن، چيزي ياد گرفته که ماليت ندارد، اما يکي يک وقتي ماليت دارد علمي است که شارع مقدس ترغيب کرده برويد ياد بگيريد. اگر درمان را و طب را واجب کفايي دانست مثل ساير علومي که به نظامات برمي‌گردند نه تنها جايز هستند بلکه واجب کفايي است که يک عده بروند درس بخوانند طبيب بشوند و داروساز بشوند مشکلات جامعه را حل کنند. اين علوم  طيب و طاهر هستند. کسي بخواهد از اين علم استفاده کند بايد اجازه بگيرد نه اينکه اين آقا بگويد من از اين گياهي که در خانه خودم هست اين دارو را درست مي‌کنم. بالاخره روي چه چيزي درست مي‌کنيد؟ روي علمي که آن آقا گفته. اين علم برا او است. شما اگر مي‌توانستي قبلاً مي‌رفتي درس مي‌خواندي. الآن شما داريد غصب می­کنيد. اين ديد بصير اسلام براي همين جهت است اين حق مسلم او است شما داريد از آن استفاده مي‌کنيد بدون اينکه به کسي چيزي بدهيد.

پرسش: ... يک نفر از راه مهندسي معکوس خودش درست مي‌کند ...

پاسخ: ياد بگيرد اين عيب ندارد او هم مالک مي‌شود مثل اينکه آن شخص از يک راه خاصي مي‌رود ماهي مي‌گيرد اين شخص هم يک راه معکوس رفته ماهي گرفته است. آن آقا از راه ديگري صيد هوايي مي‌کرد اين آقا هم از راه ديگري. حالا يا از اين راه يا از آن راه بالاخره از اين راهي که اين آقا رفته نرفته است، يک راه صحيح ديگري را رفته است ماهي را در دريا گرفته يا در هوا صيدي کرده. او عالم است اين برای خودش است اما يک کسي بگويد من گياه باغچه خودم را دارم درست مي‌کنم شما گياه باغچه را با راهنمايي آن آقا داريد درست مي‌کنيد پس اين علم حق مسلم او است، يک؛ توانسته کشف بکند، دو؛ و مي‌تواند بفروشد، سه.

بحثي که ما را به اينجا کشاند اين بود که اينکه مي‌گويند بيع آن است که مبيع عين باشد و اگر محور معامله منفعت بود، مي‌شود اجاره، اگر محور نقل و انتقال انتفاع بود مي‌شود عاريه، اين تقسيم تقسيم حصر عقلي لا رابع و خامس نيست. شارع مقدس مسئله بيع را به عنوان بناي عقلا امضا کرد چون قبل از اسلام همين معاملات بود بعد از اسلام همين معاملات است، در حوزه مسلمين همين معاملات است در حوزه غير مسلمين همين معاملات است. اين معاملات را شارع نياورد بلکه امضا کرده است. اگر اين است چه کسي گفته که حتماً مبيع بايد عين باشد اگر عين بود با اجاره فرق دارد. اين حقي که اين آقا چندين سال زحمت کشيد داروي سرطان را کشف کرد اين حق را حالا مي‌تواند بفروشد، مي‌تواند اجاره بدهد _ حالا عاريه که سرجايش محفوظ است _ چه کسي گفته نمي‌تواند؟! ما دليل داريم که «يا ايها الذين امنوا انما المبيع يجب أن يکون عينها» چنين چيزي داريم؟! يا همين قضاياي خارجيه است اسلام آمده اين را امضا کرده؛ گفتند اين مبيعتان بايد حلال باشد خمر و خنزير نباشد و ربا نباشد نقصي در مبيع نباشد، ما يک آيه‌اي داشته باشيم که حقيقت بيع آن است که مبيع عين باشد، چنين چيزي نداريم. آنکه بناي عقلا است اين است اين هم به نحو قضيه خارجيه است. اين قضيه در تحولات آمده به اينجا رسيده که حق کشف را خريد و فروش مي‌کنند، بله، کشف دارو را کشف معدن را کشف فلان شيء را کشف فلان ميکروب را خريد و فروش مي‌کنند. چه کسي گفته که حتماً مبيع بايد عين باشد؟! اين علم را، حق بهره‌برداري از اين علم را، اين آقا يا موقت اجاره مي‌دهد يا در مدت بيشتري اجاره مي‌دهد يا مي‌فروشد. غرض اين است که اينکه مبيع «أن يکون عينا» اين يک حقيقت شرعيه نيست به نحو قضيه خارجيه بود. الآن کسي مي‌تواند فتوا بدهد به اينکه اين حق کشف را نمي‌شود فروخت؟ يا همه عقلا مذمتش مي‌کنند؟ اين حق کشف مال است. مال بودن يک شيء که شريعت نمي‌خواهد؛ حرام بودنش شريعت مي‌خواهد که چه حرام است و چه حلال وگرنه ماليت اين شيء که شريعت نمي‌خواهد.

خدا اين کليني را غريق رحمت کند. نمي‌دانم حتماً آن توصيه قبلي را عمل کرديد يا نکرديد؟ وقتي از تهران تشريف مي‌آوريد به طرف قم دست چپ يک روستاي کوچکي است بنام کلين. پدر ايشان(رضوان الله تعالي عليهما) در همين روستا دفن است. کافی يک مقدمه دارد آخر يعني آخر! آخر اين مقدمه اين است که «إِذْ كَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ يُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَليْهِ الْعِقَابُ»؛[2] همين نصف سطر است يعني قطب فرهنگي اسلام عقل است «إِذْ كَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ يُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ» ثواب مي‌دهد «وَ عَليْهِ الْعِقَابُ»، قطب فرهنگي است اين آدم عاقل حرف که مي‌زند عقلاني است. کتاب مي‌نويسد عقلاني است. نمي‌دانم اينکه مي‌گوييم حتماً، حتماً عمل مي‌کنيد يا عمل نمي‌کنيد؟ اين جلد اول کافي را ببينيد آخرين بحثش مربوط به حضرت حجت(سلام الله عليه و ارواحنا فداه) است. اول مسئله مقدمات را بيان کرده توحيد و وحي و نبوت است. جريان ائمه(عليهم السلام) يکي پس از ديگري ذکر مي‌کند، به آخرين حجت مي‌رسد وجود مبارک حضرت است که همه منتظر ظهورش هستيم. اين تمام شد؟ همان کتاب الحجة الحجة ادامه دارد، همين که آخرين بحث وجود مبارک حضرت تمام شد، بحث خمس را ذکر مي‌کند. همه يعني همه! همه فقهاء خمس و زکات را در کتاب‌هاي فقهي ذکر مي‌کنند. اين را مي‌گويند يک  فقيه بروز. مي‌گويد امامت هست، سرمايه او مديريت او بودجه او همين خمس است. اين خمس را کنار قصه امام زمان ذکر مي‌کند. اين را اتفاقي نوشته؟ اين را مي‌گويند فهم. سخن از چاپ کردن نيست. چه آن‌طور چاپ بکند، چه اين‌طور چاپ بکند، کتاب خمس حکم خودش را دارد، اما مکرر ائمه مي‌فرمودند که «لَنَا اَلخُمسَ»[3] خدا سيدنا الاستاد را غريق رحمت کند مکرر اين را مي‌خواند «لَنَا اَلخُمسَ» فرمودند خمس برای ما است. الزکاة که برای ما نبود. زکات را بايد مديريت بکنن اما خمس مالکش او است. او اگر امام است و حاکم است و رهبر است بودجه مي‌خواهد. اين را مي‌گويند فهم. فهم يعني اين. اگر اين مسئله خمس را در کتاب زکات مي‌نوشت که کسي اشکال نمي‌کرد، همه مثل ساير بحث‌ها اين را مي‌خوانديم اما وقتي که الآن مي‌بينيم که در همين جلد اول يعني جلد اول، وقتي قصه امام زمان(سلام الله عليها) تمام شد الخمس است، ديگر فکر نمي‌کنيم که اين را چرا اينجا نوشته؟ بعد اگر فکر بکنيم مي‌فهميم براي اين نوشته است که امام بودجه مي‌خواهد امامت بودجه مي‌خواهد کشورداري بودجه مي‌خواهد «لَنَا اَلخُمسَ».

اين عاقل بودن و مدير بودن همين است. شما نگاه کنيد چرا حوزه نجف اينطور فاخر شد؟ اينطور براي شاگردپرروي موفق بود؟ خدا مرحوم بحر العلوم را غريق رحمت کند. من نمي‌دانم اين را مي‌خوانيد يا نمي‌خوانيد؟ کتاب بحر العلوم را حتماً يعني حتماً تهيه کنيد ببينيد که وضع نجف چرا اين‌طور شد؟ همين بحر العلوم که مي‌گويد من به زيارت وجود مبارک امام رضا(سلام الله عليه) آمدم که زيارت بکنم برگردم. آنجا ديدم که حوزه علميه پربرکتي دارد، خمسة اعوام در مشهد ماندم براي اينکه اين درس را بخوانم. همين بحر العلوم است. اين بحر العلوم مي‌گويد به اينکه نجف چرا اين‌طور نجف شد؟ موقعيت نجف چيست؟ وجود مبارک حضرت(ارواحنا فداه) حساب ديگري دارد قبل از اينکه نجف نجف بشود شاگردان امام سجاد(سلام الله عليه) همين ابوحمزه ثمالي که دعاي سحر را نقل مي‌کند اين از کوفه بلند مي‌شد مي‌رفت بيرون کوفه آنجا بالاخره چند نفر هم اطراف او بودند کسي نمي‌فهميد آنجا چکار مي‌کنند، خيال مي‌کردند که چون هواي آزادي دارد براي هواخوري آنجا مي‌روند. غالب روزها آنجا مي‌رفتند. نمي‌فهميدند براي چه آنجا مي‌روند. بعدها يعني بعدها فهميدند که او در اثر راهنمايي امام سجاد(سلام الله عليه) فهميد که قبر مطهر حضرت امير آنجا است ابوحمزه ثمالي حوزه علميه داشت، شاگردانش را مي‌برد کنار قبر مطهر حضرت امير آنجا درس بخوانند. نجف از زمان علي بن الحسين نجف بود. حوزه درسي بود استادش هم ابوحمزه ثمالي بود. شاگردانشان هم صحابه خاص بودند، ولي کسي نمي‌دانست که ابوحمزه چرا آنجا مي‌رود. بعدها در زمان امام صادق(سلام الله عليه) که روشن شد آنجا قبر مطهر حضرت است فهميدند که امام سجاد ابوحمزه را که شاگردش بود راهنمايي کرد آنجا برو درس بخوان.

اين نجف است. همين بحر العلوم نقل مي‌کند که سيد مرتضي و اينها قبلاً در بغداد تدريس مي‌کردند کم کم به نجف آمدند. سيد مرتضي درس مي‌گفت سيد رضي درس مي‌گفت اينها مدرسين اوليه بودند. سيد مرتضي و سيد رضي چون نوه دختري آن حاکم مازندران بودند وضع مالي‌شان خوب بود چيزي(اموالی) هم دستشان بود. ما بارها به عرضتان رسانديم به اينکه نهال‌فروشي يک صاعقه‌اي براي حوزه است، مگر همه ما يک طور استعداد داريم. در صد نفر پنج شش نفر هستند که راقي هستند اين ﴿ذٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ[4]  اين پنج شش نفر نبايد اينجا بروند آنجا بروند، اينها فقط شب و روز بايد درس بخوانند درس بخوانند درس بخوانند بشوند صاحب جواهر. در صد نفر يک چهار پنج نفري اين‌طوري هستند. چرا ما مثل صاحب جواهر نداريم براي اينکه نهال‌فروشي کرده‌ايم. خيلي‌ها استعداد راقي داشتند مي‌توانستند اگر در حوزه بمانند شيخ انصاري بعدي بشوند. در اثر فقر و مشکلات مديريت آنها را از دست داديم. فهم يک چيز ديگري است.

چرا نجف نجف شد؟ سيد مرتضي وضع مالي‌اش خوب بود حوزه علميه هم داشت شهريه هم به اين طلبه‌ها مي‌داد. اين را بحر العلوم نقل مي‌کند مي‌گويد که ديد اين طلبه‌ها همه‌شان يکسان نيستند بعضي سؤال خوب مي‌کنند بعضي اشکال خوب مي‌کنند بعضي زحمت خوبي مي‌کشند، آدم از سؤال مي‌فهمد که او فهميده يا نه؟ از اشکال مي‌فهمد که او تا کجا آمده؟ اشکال دقيق نصف العلم است «حسن السؤال نصف العلم». اينها را سيد مرتضي تشخيص داد ديد اين شيخ خيلي خوش استعداد است سؤال‌هاي خوبي مي‌کند. اين را بحر العلوم نقل مي‌کند که سيد مرتضي به اين طلبه ماهي دوازده دينار شهريه داد، به آن يکي ماهي هشت دينار شهريه داد. اين طلبه چه کسی بود؟ اين شيخ محمدحسن بود که بعد شده شيخ طوسي، دو کتاب از کتب اربعه را نوشته است. اگر يک سيد مرتضي‌اي نبود اگر يک مدير قابلي نبود اگر يک مدير لائقي نبود اگر يک مدير فهميده‌اي نبود اين آقا شيخ محمدحسن هم مثل طلبه‌هاي ديگر مي‌شد. ديگر شيخ محمدحسن طوسي بشود و دو کتاب از کتب اربعه را بنويسد که نبود. به او گفت تو بايد اينجا بنشيني و مرجع بشوي. اين را نشاند نشاند نشاند در همين نجف تکان نخور، درس بخوان، شده شيخ محمدحسن طوسي آن نهايه را نوشته آن تبيان را نوشته، دو تا کتاب از کتب اربعه را نوشته اين را مي‌گويند مديريت. آن يکي قاضي ابن البراج بود، او هم بالاخره يک شخصيتي بود. اينها مديريت است. علم نصيب هر کس نيست مديريت نصيب هر کس نيست.

بالاخره يک کسي قابليت داشت مديريت داشت داروي سرطان را کشف کرد. يک وقتي از اين افق خارج است از منطقه او خارج است يکی غرب است يکي شرق است بله حساب ديگري دارد اما مادامي که در منطقه او هست از علم او مي‌خواهد استفاده کند بايد به اذن او باشد. اذن او هم يا بيع است يا اجاره است يا عاريه؛ به احد انحاء ثلاثه بايد مأذون باشد وگرنه غصب است وگرنه خودش مي‌گويد من اين قرص را درست مي‌کنم ياد گرفتم چه‌طور درست بکنم، علمش برای چه کسي بود که تو الآن داری درست مي‌کني؟ تو داري از علم او استفاده مي‌کني. علم الآن برای او است.

فتحصل که اين علم هم مثل در و ديوار و مثل سنگ و شن عالم مثل ماهي دريا مثل مرغ هوا جزء مباحات است. هر کس جان بکَند اين مباحات را کسب بکند ملک شخصي او مي‌شود. هر کس بخواهد از اين ملک شخصي استفاده  بکند غصب است. پس کسي نمي‌تواند بگويد که من خودم دارو درست مي‌کنم، با استفاده از کدام علم اين کار را می­کنی؟ علم الآن برای اين آقاست. ديد وسيع فهيم در دين لازم است. اين آقا کشف کرده، برای خودش است. علوم الهي مثل ماهي دريا است مثل مرغ هوا است جزء مباحات است همه مي‌توانند ياد بگيرند اين آقا رفته ياد گرفته است.

در جريان امامت هم بدانيد مسئله توسل و اينها سرجايش محفوظ است همه ما نوکران اين خاندان هستيم. ولي حواسمان جمع باشد که وجود مبارک حضرت نظير فلان عالم به اضافه هزار درجه نيست. يک وقتي مي‌گوييم شيخ انصاري است امام مثلاً هزار درجه بالاتر است، از اين قبيل نيست. علمي که امام دارد نه مبدأ دارد نه موضوع دارد نه مسئله دارد جزء علوم نيست که کسي درس بخواند بشود مثل امام يا درس بخواند بشود معصوم، راه فکري ندارد، يعني راه فکري ندارد. علوم چه علوم قريبه با قاف، چه علوم غريبه با غين همه راه فکري دارد. حالا يا سخت است يا آسان است موضوع دارد محمول دارد نسبت دارد مي‌شود درس خواند مي‌شود يک قدري از آن را ياد گرفت؛ اما معجزه، امامت، عصمت، اينها راه فکري ندارد که کسي درس بخواند معجزه بياورد. از آن قبيل نيست يعني از آن قبيل نيست. نه اينکه از آن قبيل است و مشکل است؛ لذا ذات اقدس الهی وقتي به داود مي‌گويد که من به تو يادم دادم که زره ببافي تعبير به علم مي‌کند ﴿وَ عَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ[5] اما وقتي اين آهن را در دستش موم کرد؛ بارها به عرضتان رسيد وقتي آهن در دست او نرم مي‌شود نفرمود «و علمناه الانة الحديد» فرمود ﴿وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ[6]  ما آهن را نرم کرديم اين کار خداست. اين راه فکري ندارد که آدم درس بخواند انجام بدهد؛ هزار سال درس بخواند ممکن است کسي سحر بکند، سحر هم علم است در قرآن همين را فرمود[7]. سحر و مانند آن همه علم هستند منتها علم محرّم،اما علم چه قريبه و چه غريبه چه با غين چه با قاف همه‌شان موضوع دارند محمول دارند نسبت دارند درس‌خواندني است.

پرسش: ... آنقدر معنويت داشته که ما امروز سر سفره آنها ...

پاسخ: البته الآن هم بعيد نيست الآن ما وظيفه‌مان است که همين‌طور باشيم. اين بزرگان ما مشايخ ما همان‌طوري که کتاب نوشتند، سيره هم داشتند سيره آنها براي ما آموزنده است. اين عيد را واقعاً ما معبد بدانيم و عبادتگاه بدانيم البته نشاط کردن و شعر خواندن و دست زدن، اينها جزء کارهاي خوب ما است اما وقتي حضرت مي‌آيند بالاخره يک کسي مي‌آيد که ما به تمام جزئياتش صلوات و سلام مي‌فرستيم، مي‌گوييم «السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ» و تقعد، «اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ» سلام بر تو وقتي مي‌نشيني سلام بر تو وقتي که پا مي‌شوي سلام بر تو وقتي که حرف مي‌زني «اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ»[8] «السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ» و تقعد» بر تمام شئون تو صلوات و سلام. چنين امامي است. اميدواريم که اين نظام ما مسئولين ما شما بزرگان و بزرگواران ما همه مشمول دعاي خاص آن حضرت باشيد.

«و الحمد لله رب العالمين»

 

[1]. ديوان اشعار سنايي غزنوي، غزل209.

[2]. الکافي، ج1، ص9.

[3]. من لايحضره الفقيه، ج2، ص41.

[4] . سوره جمعه، آيه4.

[5] . سوره انبياء، آيه80.

[6]. سوره سبأ، آيه10.

[7] . رک: سوره بقره، آيه102.

[8]. المزار الکبير(لابن المشهدی)، ص569.


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق