28 08 1996 12786043 شناسه:

جلسه درس اخلاق (1375/06/07)

دانلود فایل صوتی

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی ‏جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِين‏ سَيَّمَا خَاتَمِهِم وَ أَفَضَلِهِم مُحَمَّد صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الأطْيَبِينَ الأَنْجَبين ‏سَيَّمَا بَقِيَّةَ اللَّه فِي الْعالَمِين بِهِمْ نَتَوَلَّی‏ وَ مِنْ أَعْدَائِهِم‏ نَتَبَرَّأ إِلَی اللَّه».

مقدم شما قضات محترم تهران مخصوصاً مشاعل هدايت و بالاخص رياست محترم را تکريم مي‌کنيم، از ذات أقدس الهي مسئلت مي‌کنيم توفيق اُنس به خود و اُنس به اسماي حسناي خود را به همه ما مرحمت بفرمايد!

آنچه شايسته است در جمع شما برادران و خواهران گرانقدر که در خدمت قوه قضايي نظام اسلامي به سر مي‌بريد مطرح بشود آن است که نظام قضا در اسلام تبيين بشود که قاضي جايگاه او در يک نظام اسلامي کجاست؟ وظيفه امت در برابر دستگاه قضايي چيست؟ مسئوليت قضات در برابر سِمَت والاي قضا چيست؟

قضا و حکم که مايه استحکام و استواري است هر نوسان و اضطرابي را قضا و حکم خاتمه مي‌بخشد و اينکه قضيه را قضيه را گفتند به همين مناسبت است که قبل از حکم حاکم و قضاي قاضي که عقل است ربط موضوع و محمول در نوسان است، آنجا که امر بديهي است تصديق آن با تصور آميخته است که قياس آن با خود قضيه و تصور طرفَين همراه است نيازي به قضا و قاضي ندارد؛ اما آنجا که نظري است يعني ربط محمول و موضوع پيچيده است، اين اضطراب و نوساني که بين محمول و موضوع است با حکم قاضي که عقل مُبَرهِن و مُستدِل است مُبَرهَن و مُستدَل مي‌شود، تا قاضي که عقل است حکم نکند محمول و موضوع همچنان مضطرب هستند، گاهي محمول به موضوع نزديک مي‌شود، گاهي از او گريزان است. تنها چيزي که به اين اضطراب خاتمه مي‌دهد حکم قاضي است، وقتي حکم آمد محمول در جوار موضوع مي‌آرمد و اين مجموعه مي‌شود قضيه. وقتي قضيه شد آن اضطراب داخلي برطرف مي‌شود، وقتي اضطراب داخلي برطرف شد به مستمعين و مخاطبين که اعلام شد «يصح السکوت عليه» مي‌شود، پس کار قضا و قاضي هم خاتمه دادن به اضطراب دروني موضوع و محمول است و هم اينکه چيزي به مستمعين تفهيم مي‌کنند که مستمعين ساکت مي‌شوند و اگر اين قضا و حکم, بين موضوع و محمول پديد نيايد هم اضطراب درونی است يعني دائماً ربط موضوع و محمول در نوسان است و هم چون مرکب تام خبري نيست مرکب غير تام است «و لا يصح السکوت» است، مستمع آرم نمي‌نشيند، اين اصل قضاست و اما قضا به معناي داوري در يک نظام او هم بايد همين دو سمت را داشته باشد هم آن اضطراب و نوسان متداعيَين را خاتمه ببخشد و هم ملت را آرام نگه بدارد.

در دعوا و در تخاصم يا عمدي يا غير عمدي طرفَين هر کدام نزاعي دارند و مي‌کَنند و اين اضطراب متنازعان همواره دوام دارد تا به محکمه قضاي قاضي برسد، آنگاه قاضي با آن «فصل الخطای» خود اين نوسان و اضطراب متداعيَين را خاتمه مي‌بخشد، اولاً؛ وقتي محصول پرونده مختوم را به جامعه ابلاغ کرده‌اند جامعه مي‌آرمد «و يصح السکوت» مي‌شود، ثانياً. اگر پرونده‌اي زير سؤال بود همواره طرفَين قضا در نزاع هستند و در نوسان، اولاً و جامعه هم بي‌تابانه منتظر است، ثانياً. از اينجا معلوم مي‌شود جايگاه دستگاه قضايي جايگاه کوه است در يک نظام اسلامي. همان طوري که به تعبير قرآن کريم سلسله جبال مايه آرامش زمين هستند و اگر کوه‌ها نباشد زمين همواره در مَيَدان و نوسان و اضطراب هستند و خداوند جبال را رواسي قرار داده است، به منزله ميخ‌هاي زمين قرار داده است[1] و به تعبير نوراني اميرالمؤمنين علي(عليه الصلاة و عليه السلام) فرمود: «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أَرْضِهِ»؛[2] «مَيَدان» همان نوسان است. مَيَدان, اضطراب, نوسان زمين به وسيله سلسله جبال تأمين مي‌شود و آرام مي‌گيرد. اگر سلسله جبال مايه آرامش زمين هستند سلامت دستگاه قضايي مايه آرامش زمينه زندگي است، زمينه زندگي مردم وقتي آرام است که دستگاه قضايي آرام باشد، اين هم مطلب دوم، پس اولين مطلب اين است که «القضاء ما هو»؟ مطلب دوم آن است که جايگاه قضا در يک نظام اسلامي چيست؟ پس دستگاه قضايي بايد آن قدر هنرمند باشد که کشور را آرام نگه بدارد.

مطلب سوم آن است که اين پايگاه رفيع از چه کسي ساخته است؟ از هر قاضي ساخته نيست، آن ‌که نتواند داخله خود را مانند کوه آرام کند او هرگز عُرضه تأمين يک نظام را نخواهد داشت، او که نتواند آن اضطراب و خواسته‌ها و اغراض و غرايض را با قضاي عقل تنظيم بکند او عُرضه اينکه خود را اداره کند ندارد ﴿فَهُمْ في رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ﴾;[3] او خود در حال اضطراب است، او توان اينکه نظامي را تثبيت کند يقيناً ندارد، براي اينکه قاضي جايگاه او به آن اوج بار يابد و قاضي بتواند به منزله کوه باشد، چه اينکه وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) از اهل بيت(عليهم السلام) به عنوان «جبال, کُهوف»[4] در نهج‌البلاغه ياد کرد، فرمود اينها کوه مملکت هستند، اينها کهف مملکت هستند. کدام قاضي مي‌تواند نظامي را تثبيت کند؟ آن ‌که در تمام داوري‌هاي درون خود بتواند «كَالْجَبَلِ الرَّاسِخ‏» باشد که «لَا تُحَرِّكُكَ الْعَوَاصِف»[5] نه تهديد، نه تطميع، نه زر، نه زور، نه علت‌هاي ديگر، نه عوامل مادي, هيچ چيزی او را مضطرب نکند. اگر «لَا تُحَرِّکهُ الْعَوَاصِف» بود مي‌شود کوه اگر کوه بود زمينه زندگي امتي را تثبيت مي‌کند; اين هم يک مطلب و چون جايگاه قاضي بسيار رفيع است، ذات أقدس الهي هم به امت دستورات فراوان داد هم به قاضي‌ها دستورات فراوان داد تا قضا به آن بارگاه اصلي‌ خود برسد.

به امت اسلامي چنين دستور داد، فرمود به اينکه ﴿إِنَّمَا کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنينَ إِذا دُعُوا إِلَي اللّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْکمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾[6] حرف مؤمنين وقتي به محکمه قضاي اسلامي دعوت شدند اين است که مي‌گويند ﴿سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾ يعني «سمعاً و طاعة» شنيديم و اطاعت مي‌کنيم، پس وظيفه مردم درباره دستگاه قضايي سمع و طاعت است: ﴿أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾ که اين حصر هم نشان مي‌دهد که مؤمنين غير از اين حرفي نخواهند داشت و نبايد داشته باشند; اين مرحله اول.

وقتي که دعوت شدند بايد اطاعت کنند، وقتي وارد محکمه قضا شدند هر حکمي که قاضي اعلام کرد بايد بپذيرند يعني حدوثاً بگويند «سمعاً و طاعة» بقائاً هم بگويند «سمعاً و طاعة». فرمود: ﴿وَ مَا کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَي اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرَاً أَنْ يَکونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبينَاً﴾[7] پس در بخش اول در مرحله اول فرمود وقتي به اينها گفتند کارهايتان را به محکمه قضايي ارجاع بدهيد اينها مي‌گويند «سمعاً و طاعة» در مرحله بعدي وقتي وارد دستگاه قضايي شدند حکم قاضي را شنيدند هرگز حق رد ندارند، فرمود: ﴿وَ مَا کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ﴾ هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه‌اي در برابر دستگاه قضايي حق انتخاب و اختيار ندارد. وقتي خدا و پيامبر حکمي کردند و قاضيان نظام اسلامي حکم خدا و پيغمبر را فهميدند و برابر همان انشا کردند هيچ مردي و هيچ زني حق اعتراض ندارد. معمولاً در کارهايي که بين زن و مرد است با يک لسان قرآن کريم تعبير مي‌کند در کارهايي که در قشر زن‌ها بيشتر از مردهاست يا ممکن است گرايش بيشتر باشد اول نام زن را مي‌برد، در کارهايي که ممکن است اول از طرف مرد شروع بشود يا بيشتر از طرف مرد است آنجا نام مرد را مقدم ذکر مي‌کند. آيه‌اي که مربوط به هتک حرمت است مي‌بينيد آنجا نام زن مقدم است که بعد مي‌فرمايد ﴿فَاجْلِدُوا کلَّ واحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ﴾[8] در آنجا اول سخن از زن است بعد سخن از مرد. اما آيه سرقت کاملاً به عکس است ﴿السّارِقُ وَ السّارِقَةُ﴾[9] اول سخن از مرد است بعد سخن از زن. در آشوب و يغماگري و طغيان و تمرُّد, مرد بيشتر از زن است، اينجا سخن از تقدم مرد بر زن شد، فرمود: ﴿مَا کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ﴾ چون آنها در برابر دين تقريباً رام‌تر و خاضع‌تر هستند، اين سرکشي غالباً از طرف مردهاست.

به هر تقدير مي‌بينيد اين سه آيه يکسان نيست، در آيه جَلد آن يکي مقدم بر مرد است در آيه سرقت مرد مقدم بر زن است، در مسئله خضوع در برابر قضا باز مي‌بينيم چون طغيان و تمرد معمولاً از طرف مردها بيش از زن‌هاست آنجا سخن از تقدم مرد است، فرمود نه مرد مسلمان نه زن مسلمان, هيچ کس حق ندارد در برابر دستگاه قضايي اعتراض کند; اين دو مرحله. پس مرحله اول آن است که امت اسلامي را دعوت مي‌کنند به آنها ابلاغ مي‌کنند که تنها راه شما اين است وقتي شما را محکمه قضايي دعوت کرد بگوييد «سمعاً و طاعة». مرحله دوم آن است که وقتي وارد دستگاه قضايي شديد، قاضي حکمي کرد حق اعتراض نداريد و از اينها بالاتر مرحله سوم است.

مرحله سوم آن است که در يک نظام اسلامي نبايد به مردم بگويند شما به قضات اسلامي مراجعه کنيد، خود مردم بايد بدانند به اينکه تمام کارهايشان را در مراحل اختلافي بايد قاضي اسلامي خاتمه بدهد، نيازي به دعوت ندارد، فرمود: ﴿فَلا وَ رَبِّک لا يُؤْمِنُونَ حَتّي يُحَکمُوک فيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجَاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليمَاً﴾[10] فرمود نه قسم به پروردگار تو! اين موضوع از آن موضوعات مهم است که قسم به «شمس و قمر»[11] کافي نيست چه رسد قسم به «تين و زيتون».[12] گاهي قسم به «تين و زيتون» است گاهي به «شمس و قمر» است گاهي به «ارض و سماء»[13] است، گاهي قسم به خداست. آن يک سلسله از مراحل را به همراه دارد اين يک بخش ديگري است، آن هم قسم به پروردگار پيغمبر! ﴿فَلا وَ رَبِّک لا يُؤْمِنُونَ حَتّي يُحَکمُوک فيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ﴾ که اين مي‌شود مرحله سوم; يعني وقتي ايمان يک ملت کامل است که خودشان قضات اسلامي را به عنوان حَکم بپذيرند، نه اينکه اگر از آنها دعوتي شده است اطاعت کنند: ﴿فَلا وَ رَبِّک لا يُؤْمِنُونَ حَتّي يُحَکمُوک فيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ﴾ اينها هرگز ايمانشان کامل نيست، مگر اينکه در مشاجرات تو را حَکم قرار بدهند.

مشاجرات را مشاجره مي‌گويند براي اينکه اينها مثل شجر شاخه به شاخه و شاخ به شاخ هستند، شجر را هم که يک شجر گفتند براي اينکه شاخه‌هاي اينها در هم است. فرمود در مشاجرات که اينها شاخه‌ها در هم است ديگر فرمود در مشاجرات که اينها شاخه‌ها در هم است، شاخ به شاخ هستند، منازع هستند، براي حل چنين مشاجره‌اي بدئاً به تو مراجعه کنند، نه اينکه تو آنها را دعوت کني اينها بگويند ﴿سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾ وقتي ايمانشان کامل مي‌شود که خودشان به سراغ تو بيايند، وقتي هم که تو حکم کردي اينها با جان بپذيرند، نه تنها ساکت باشند، بلکه ساکن باشند: ﴿ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجَاً مِمّا قَضَيْتَ﴾. يک وقت است انسان مي‌گويد حکم است ما قدرت بر خلاف نداريم، اين سکوت است نه سکون، اينکه ايمان نيست. يک وقت در نهان و نهاد خود انسان احساس حرج و تنگي نمي‌کند: ﴿ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجَاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليمَاً﴾ اين «تسليم» که در سوره مبارکه «احزاب» ما را به او امر کردند که ﴿إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکتَهُ يُصَلُّونَ﴾[14] بعد به ما فرمودند: ﴿وَ سَلِّمُوا تَسْليمَاً﴾ اين «تسليم» همين است که در سوره «نساء» در ذيل آيه قضا آمده است که تنها درود و تحيت فرستادن کافي نيست، تسليم محض بودن، سلم و منقاد صرف بودن هم لازم است. پس مرحله سوم آن است که بدون اينکه ما را دعوت کنند ما آنها را به حکميت بپذيريم و با جان و دل قبول بکنيم.

پس قرآن اگر بخواهد نظام قضا را به عنوان سلسله جبال بداند که زمينه زندگي امتي را استوار مي‌کند، مردم را در اين سه مقطع و سه مرحله مي‌پروراند: اول آيه سوره «نور»، بعد آيه سوره «احزاب»، بعد آيه سوره «نساء» که مردم با جان قبل از دعوت مي‌آيند بعد از شنيدن حکم هم با جان مي‌پذيرند؛ يعني قضاي قاضي براي يک امت اسلامي دل‌پذير است: ﴿ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجَاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليمَاً﴾ اين وظيفه امت است.

اما وظيفه قاضي چون مجموع قاضي و «مقضي عليهما» هستند که نظام قضا را تکريم مي‌کنند، قضا به منزله سلسله جبال است نه قاضي. آن‌ که نوسان موضوع و محمول را خاتمه مي‌بخشد حکم و قضاست، وگرنه مفردات و پراکنده‌هاي غيره «ما يصح السکوت» هستند، براي اينکه قضا يعني سلسله جبال يک امت تثبيت بشود قاضي و «مقضيٌ عليهما» بايد هماهنگ باشند.

 آنگاه ذات أقدس الهي به قضات چنين دستور مي‌دهد که شما بدانيد جاي انبيا نشسته‌ايد، اولاً؛ خدا انبيا را فرستاده است که خليفه خود قرار بدهد و به آنها هم فرمود «بالحق» حکم بکنيد بعد هم فرمود من شاهد حکم شما هستم، در جريان داوود(سلام الله عليه) که فرمود: ﴿يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناك‏ خَليفَةً فِي اْلأَرْضِ فَاحْکمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوي فَيُضِلَّک عَنْ سَبيلِ اللّهِ إِنَّ الَّذينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ﴾[15] اول خود داوود(سلام الله عليه) را که خليفه خداست مي‌پروراند، فرمود تو خلافت مرا به عهده داري و خاصيت استخلاف هم اين است که من چون به حق حکم مي‌کنم تو هم به حق حکم بکني و تنها چيزي که مانع حکم حق است فراموشي روز حساب است و اگر کسي روز قيامت را فراموش کرد به باطل حکم مي‌کند و اگر به باطل حکم کرد عذاب شديد به انتظار اوست. در خود همين آيه سوره مبارکه «ص» چندين صغريٰ و کبريٰ است، ﴿يَا داوُدُ إِنّا جَعَلْنَاک خَليفَةً فِي اْلأَرْضِ فَاحْکمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ﴾ و چيزي که مانع حکم حق است پيروي هوا است ﴿وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوَي﴾ چرا؟ براي اينکه هر کس پيروي هوا کرد از راه خدا گمراه مي‌شود و هر که از راه خدا گمراه شد قيامت را فراموش مي‌کند و هر که قيامت را فراموش کرد به عذاب شديد گرفتار مي‌شود، ﴿وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوي فَيُضِلَّک عَنْ سَبيلِ اللّهِ إِنَّ الَّذينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ﴾. اين چند صغريٰ و کبريٰ که در همين آيه سوره مبارکه «ص» هست نشان مي‌دهد که «خليفة الله» کار او حکم به حق است.

بعد هم در جريان داوود و سليمان(سلام الله عليهما) فرمود به اينکه ﴿وَ داوُدَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْکمانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ کنّا لِحُکمِهِمْ شَاهِدينَ﴾[16] پس اين‌ چنين نيست که او خليفه را رها کرده باشد، فرمود من شاهد حکم خليفه هستم و قرآن کريم قبل از اينکه ما را از جهنم بترساند مي‌گويد شما در مشهد و مرئاي ذات أقدس الهی هستيد، چون ترس از جهنم خيلي هنر نيست، شهود ذات أقدس الهي مهم است، اين‌ چنين نيست که آيات قرآن کريم اول از جهنم شروع کرده باشد. مي‌بينيد سوره مبارکه «علق» يا اولين يا جزء اولين سوره‌هاي قرآن کريم است، جزء عتايق سُوَر است، در اولين سوره قبل از اينکه خدا سخن از جهنم و بهشت را مطرح کند، قبل از اينکه متخلفان را از جهنم بترساند، در همين سوره «علق» که ﴿اقْرَأْ﴾[17] آغاز اوست، فرمود: ﴿أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ يَرَي﴾[18] مگر انسان نمي‌داند که خدا مي‌بيند؟! مي‌بينيد هيچ سخن از جهنم نيست، خيلي‌ها هستند که از ترس جهنم گناه نمي‌کنند؛ اما اين هنر نيست، اين سوره که جزء اولين سوره‌هاي قرآن کريم است قبل از اينکه متخلفان را از جهنم بترساند از شهود الهي تحذير کرد، فرمود: ﴿أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ يَرَي﴾ چنين حالي را ذات أقدس الهي درباره داوود و سليمان بازگو کرد، فرمود ما شاهد حکم اين دو پيامبر هستيم: ﴿وَ کنّا لِحُکمِهِمْ شَاهِدينَ﴾ آنها در مشهد ما بودند.

آنگاه به قضات مي‌فرمايد به اينکه ﴿إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُکمْ أَنْ تُؤَدُّوا اْلأَمَانَاتِ إِلي أَهْلِهَا وَ إِذا حَکمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکمُوا بِالْعَدْلِ﴾[19] اين ذکر خاص بعد از عام نشانه اهميت مسئله است، وگرنه عدل و داد هم جزء امانت‌هاي الهي است بعد از اينکه اصل کلي را در صدر همين آيه سوره «نساء» ذکر کرد که ﴿إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُکمْ أَنْ تُؤَدُّوا اْلأَمَانَاتِ إِلي أَهْلِهَا﴾ در همين آيه بعد از ذکر عام اين خاص را فرمود: ﴿وَ إِذا حَکمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکمُوا بِالْعَدْلِ﴾ به عدل حکم بکنيد. کسي که در دستگاه خود نتواند عدل را برقرار کند، او توان تأمين عدل ديگري را نخواهد داشت، همه قوايي که در نهان و نهاد ماست هر کدام خاصيتي دارد و خواسته‌اي; تعطيل قوا که کار راهبانه راهب است محمود و ممدوح نيست؛ اما تعديل قوا کار يک انسان عادل است، عدلي است که در امام جماعت معتبر است، در شاهد محکمه‌ها معتبر است، عدلي است که در قاضي معتبر است، شما در خيلي از اين متون فقهي مي‌بينيد «يعتبر في القاضي کمال العقل»؛[20] آن عقل و عدلي که مايه تکليف است در ديگران هست؛ اما در قاضي کمال عقل معتبر است، اين کمال عقل آن است که انسان بتواند آن غرايض را عقال کند. اگر کسي نتواند آن خواسته‌هاي خود را تعديل کند او گرفتار خواسته‌هاي دروني خود هست، او چگونه توان آن را دارد که عدلي را در امتي اعمال کند و احيا کند؟!

بعضي از بزرگان اهل معرفت در تفسيرشان اين حديث را نقل کردند که وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) فرمود اگر کسي در بياباني يک نعل او ـ آن نعل همان است که شما در جريان احرام مي‌پوشيد ـ فرمود اگر شِراک و بند نعل يکي از پاها به هم خورد و اين شخص مجبور شد که اين نعل را بردارد، آن نعل ديگر را هم از پاي ديگر بردارد تا بين‌‌ اين دو پاي او تعديل برقرار بشود،[21] اين‌ چنين نيست که يک پا ورم بکند يک پا ورم نکند تا اين پا درد آن پا را هم بچشد که اين زياد گام برندارد. اگر چنين دستوري است که درباره خود آدم به ما دادند يا همان پيامبري که فرمود: «سوّ بين اولادک في طَرفک»[22] در نگاه بين بچه‌هاي خود عادلانه باش! اين‌ چنين نباش که بعضي را بر بعضي مقدم بداري. اگر کسي توانست بين خود در دستگاه داخله و بين بچه‌هاي و اعضاي خانواده در مسايل خانوادگي آن عدل را برقرار کند آنگاه توان آن را دارد که عدل الهي را هم در جامعه مستقر کند. خدا فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُکمْ أَنْ تُؤَدُّوا اْلأَمَانَاتِ إِلي أَهْلِهَا وَ إِذا حَکمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکمُوا بِالْعَدْلِ﴾ به پيغمبر مطلبي را فرمود که همان مطلب را هم به نظام اسلامي و جانشينان او مي‌گويد، مي‌فرمايد طرفَين قضا «مقضيٌ عليهما» خواه هر دو مسلمان, خواه هر دو کافر، خواه يکي مسلمان يکي کافر، حالا اگر هر دو غير مسلمان شدند هر دو يهودي باشند، هر دو مسيحي باشند، يا يکي يهودي باشد يکي مسيحي، در تمام شقوق و شُعب ﴿فَاحْکمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْط﴾.[23]

در بخشي از آيات سوره مبارکه «مائده» هست که کسي را به عنوان متهم آوردند در محضر رسول گرامي (عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) گفتند اين متهم است که مال همسايه را برده، حضرت تحقيق کرد ديد که نه اين متهم نيست مسلماني است بزهکار است، نقبي زده، مال همسايه را برده و هم اکنون به سمت مکه فرار کرده، اين يهودي که در مدينه به سر مي‌برد او بزهکار نيست، اين را متهمش کردند که او اين مال را دزديده، در اين زمينه وحي نازل شده که اين يهودي است، در پناه شماست، اين مسلمان است که نقب زده مال مردم را گرفته و الآن به طرف مکه متواري شده، مبادا به اين يهودي کاري داشته باشي.[24]

﴿وَ لا تَأْکلُوا أَمْوالَکمْ بَيْنَکمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا﴾ يعني «لا تدلوا» يعني مبادا دلو بيندازيد ﴿إِلَي الْحُکامِ لِتَأْکلُوا فَريقَاً مِنْ أَمْوالِ النّاسِ بِاْلإِثْمِ﴾[25] پس آن قاضي ارج قضا دارد که سلسله جبال يک امت است که در درون معدن بپروراند نه در درون کنيف و اين سِمَت هست و الآن اين سفره پهن است و نظام, نظام حق است چون به آساني نظام به دست نيامده و ذات أقدس الهي بناي او بر اين نيست که عالم را با معجزه اداره بکند اين را در سوره مبارکه «محمد» که به نام مبارک رسول گرامي است، فرمود اين عالَم, عالم تکامل است ﴿لَوْ يَشَاءُ اللّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُم﴾، ﴿لكِنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ﴾[26] خدا اگر بخواهد از کفار, ظلمه, منافقين، خود انتصار مي‌گيرد، انتقام مي‌گيرد اما مي‌خواهد شما را بي‌آزمايد: ﴿وَ لکنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَکمْ بِبَعْضٍ﴾[27] ببيند شما چه مي‌کنيد. اگر آدم بي‌راهه بوديد 2500 سال باطل حکم مي‌کند، اگر بي‌راهه‌تر رفتيد ممکن است سه هزار سال حکم بکند. در خيلي از کشورها هستند که چهار هزار سال باطل حکم مي‌کند، حالا اينجا امام و شهدايي چون شهيد رجايي و باهنر که امروز سالگرد آنهاست، اينها تلاش و کوشش کردند اهل ايثار و نثار بودند به هر حال دين زنده شد، وگرنه 2500 سال که چيزي نيست بيشتر هم ممکن است که باطل حکم بکند، پس اين نظام با اين فداکاري‌ها تثبيت شده است، وقتي نظام با فداکاري تثبيت شد مي‌شود حق; اگر چيزي حق بود انسان در نظام حق عليه حق قيام کرد با آبروي خود بازي کرد. آن نصيحتي که در جمع شما به خودم و عرض شما مي‌رسانم آن است که با آبرويتان بازي نکنيد! «مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَه‏»[28] ديديد در اين مدت کوتاه چه آنها که در اين کسوت بودند چه آنها که در آن جامه بودند خلع سلاح شدند، خيلي خون‌هاي پاک به پاي اين نظام ريخته شد، به فکر آبرويتان باشيد و انسان به همان آبرو زنده است و جهاد اکبر نظير جنگ بيروني نيست که از ما آب و خاک بخواهد، از ما مال بخواهد، اين‌ چنين نيست، نظير جنگ‌هاي ديگري نيست که از ما جان بخواهد اين ‌طور هم نيست، اين اهرمن درون, نه از ما مال مي‌خواهد که ما با دادن مال از شر او بِرهيم، نظير شيطان بزرگ که حالا اگر ما معدن نفت و گاز را داديم ما را رها بکند، اين‌ چنين نيست و نه نظير دشمن‌هاي مهاجم ديگر هستند که بخواهند سربازان و نيروهاي رزمي ما را از پا در بياورند ما را بکشند، از ما خون بخواهند که اگر ما را کشتند دست از ما بردارند; اين هم نيست. ما گرفتار دشمني هستيم که نه از ما جان مي‌خواهد نه از ما مال; از ما فقط آبرو مي‌خواهد و آبروي بسياري از افرادي را در همين چند ساله اين شيطان بُرد. شما فکر آبروهايتان باشيد، اين نظام سراسر حق است، خيلي خون به پاي آن رفت و هر که با حق کشتي بگيرد شکست مي‌خورد «مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَه‏» خيلي بيش از اين قدرت‌ها بيشتر و پيشتر دست ديگران بود و امروز به دست شما رسيد.

يک بيان نوراني امير بيان دارد که «أَلَا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَة»;[29] فرمود من يک انسان آزاده مي‌خواهم که از «لمُاظه» صرف‌نظر کند. «لماظه» اين مانده لاي دندان است، يعني کسي غذايي را بخورد در لاي دندان او چيزي بماند به آن مي‌گويند «لُماظه». اگر کسي خلال کرد اين «لُماظه» را دور انداخت ديگري رغبت نمي‌کند اين «لُماظه» را بگيرد همه اين سِمت‌هايي که شما داريد قبلاً هم ديگران داشتند، اين لماظه ديگران است به دست شما رسيده، اينکه داد و قال ندارد و اين دشمن درون تمام تلاش او اين است که آبرو را ببرد، نه مال مي‌خواهد، نه جان مي‌خواهد; کار دشمن بيرون مال و جان است، اين آيه نوراني را ذات أقدس الهي براي همه ما تبيين کرد، فرمود به اينکه ﴿يَا بَني آدَمَ لا يَفْتِنَنَّکمُ الشَّيْطَانُ کمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْکمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا﴾[30] فرمود ‌اي بچه‌هاي آدم! مواظب باشيد شيطان کاري که با ديگران کرد با شما نکند، شيطان چه مي‌کند؟ فرمود شيطان مثل مار و عقرب نيست که شما را بکشد اين‌ چنين نيست، مثل دشمن‌هاي بيرون نيست که شما را بکشد، او هرگز به قصد کشتن شما به جنگ شما نمي‌آيد، مال هم از شما نمي‌خواهد، اين فقط دين و آبرو مي‌خواهد، همين! شما را اسير مي‌گيرد تا آن عورات و سوئات را روشن کند: ﴿لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْآتِهِمَا﴾[31] فرمود مواظب باشيد بي‌‌‌آبرو نشويد و اين نظام, نظام اسلامي است و در نظام اسلامي همه کارها عبادت مي‌شود. ذات أقدس الهي بعد از اينکه وظيفه امت را تشريح کرد، وظيفه قضات را تبيين کرد آنگاه به قضا جنبه استقلال داد، فرمود اين قضا مي‌تواند جامعه را بي‌آرمد، «فَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُون‏»[32] اينکه در بيان نوراني اميرالمؤمنين‌(سلام الله عليه) است، اينکه در بيان نوراني سيد الشهدا(سلام الله عليه) است[33] فرمود ما حکومت را براي اين گرفتيم که تا مردم احساس امنيت بکنند و اگر کسي ـ خداي ناکرده ـ از عدل احساس دلتنگي کرد، بداند که «مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَق»‏.[34]

مجدداً مقدم شما قضات گرانقدر, مشاعل هدايت, رياست محترم را تکريم و تجليل مي‌کنيم، از ذات أقدس الهي مسئلت مي‌کنيم همه ما را جزء کساني قرار بدهد که نظام اسلامي را همچنان احيا کنند تا به صاحب اصلي و ‌اصيل خود يعني وليّ عصر(ارواحنا فداه) تقديم کنيم، دعا هنگام زوال شمس مستجاب است بهترين دعاها اين است؛ پروردگارا تو را به خودت و اسماي حسنايت قسم، ايمان کامل, حُسن خاتمت خير دنيا و آخرت حسنات دنيا و آخرت را به همه ما مرحمت بفرما!

لحظه‌اي ما را به حال خود ما وانگذار!

لحظه‌اي ما را به غير خودت واگذار مفرما!

لحظه‌اي ما را از خير خودت محروم مفرما!

تو را به مجد و عظمتت قسم، امر فرج وليّ‌ خود، امام زمان(ارواحنا فداه) را تسريع بفرما!

تو را به مجد و عظمتت قسم، نظام اسلامي، مقام معظم رهبري، مراجع بزرگوار تقليد، حوزه‌هاي فقهي، فرهنگي، دانشگاهي را در سايه عنايت‌هاي وليّ‌ خود حفظ و حمايت بفرما!

تو را به مجد و عظمتت قسم، همه ما و مسئولين محترم نظام را به انجام وظايف مشروعمان آشنا و موفق بفرما!

خطر بيگانگان را به خود آنها برگردان!

مسئولين محترم سازندگي را در انجام وظايف مشروعشان بيش از پيش موفق بدار!

پروردگارا بين ما و قرآن و عترت در دنيا و آخرت جدايي نينداز!

پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»

 

[1]. اشاره به سوره نازعات، آيه32؛ ﴿وَ الْجِبالَ أَرْساها﴾؛ سوره نبأ, آيه7; ﴿وَ الْجِبالَ أَوْتادا﴾.

[2]. نهج البلاغه، (صبحي صالح)، خطبه1.

[3]. سوره توبه، آيه45.

[4]. نهج البلاغه, (صبحی صالح), خطبه2; «وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ وَ جِبَالُ دِينِه‏».

[5]. مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص347.

[6]. سوره نور، آيه51.

[7]. سوره احزاب, آيه36.

[8]. سوره نور, آيه2.

[9]. سوره مائده، آيه38.

[10]. سوره نساء، آيه65.

[11]. سوره شمس، آيات1 و 2; ﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها ٭ وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها.

[12]. سوره تين، آيه1; ﴿وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ﴾.

[13]. سوره شمس، آيات5 و 6; ﴿وَ السَّماءِ وَ ما بَناها ٭ وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها.

[14]. سوره احزاب، آيه56.                                                                                                                                                                          

[15]. سوره ص، آيه26.                                                                                                                                                                              

[16]. سوره انبياء، آيه78.                                                                                                                                                                            

[17]. سوره علق, آيه1.

[18]. سوره علق, آيه14.

[19]. سوره نساء, آيه58.

[20]. شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام؛ ج4، ص59.

[21]. رحمة من الرحمن فى تفسير و اشارات القرآن، ج‏1، ص515؛ الفتوحات المكية(اربع مجلدات)، ج‏4، ص348؛ «أبخس العدل في الأحكام لا يكون محمودا إلا من الحكام و العدل هنا من الاعتدال لا من الميل فإن ذلك إفضال ورد في الخبر عن سيد البشر فيمن انقطع أحد شراك نعليه أن ينزع الأخری ليقيم التساوي بين قدميه و قال فيمن خصّ أحد أولاده دون الباقين بما خصّه به من المال لا أشهد علی جور لعدم المساواة و الاعتدال فسماه جورا و إن كان خيرا، ثم قال: أ لست تحبّ أن يكونوا لك في البر علی السواء؟ فما لك تعدل عن محجة الاهتداء، فاعدل بين أولادك بطرفك و تلادك»‏.

[22]. بحار الأنوار (ط ـ بيروت)، ج‏101، ص92; «وَ عَنِ النَّبِيِّ ص نَظَرَ إِلَی رَجُلٍ لَهُ ابْنَانِ فَقَبَّلَ أَحَدَهُمَا وَ تَرَكَ الْآخَرَ فَقَالَ النَّبِيُّ ص فَهَلَّا آسَيْتَ بَيْنَهُمَا. وَ قَالَ ع اعْدِلُوا بَيْنَ أَوْلَادِكُمْ كَمَا تُحِبُّونَ أَنْ يَعْدِلُوا بَيْنَكُمْ فِي الْبِرِّ وَ اللُّطْف‏».

[23]. سوره مائده، آيه42.

[24]. تفسير القرآن الكريم, (عبدالله شحاته), ج‏3، ص917; «أن طعمة بن أبيرق سرق درعا لقتادة بن النعمان؛ و كان الدرع فی جراب فيه دقيق؛ فجعل الدقيق ينتشر من خرق فی الجراب، حتی انتهی إلی الدار، ثم خبأها عند رجل من اليهود، فالتمست الدرع عند طعمة فلم توجد عنده، و حلف: ما لی بها علم، فقال أصحابها: بلی و اللّه، لقد دخل علينا فأخذها، و طلبنا أثره حتی دخل داره، فرأينا أثر الدقيق، فلما حلف تركوه، و اتبعوا أثر الدقيق؛ حتی انتهوا إلی منزل اليهودی فأخذوه، فقال: دفعها إلی طعمة بن أبيرق، فقال قوم طعمة: انطلقوا إلی رسول اللّه صلی اللّه عليه و سلم؛ حتی نبرئ صاحبنا و ندافع عنه، فمال رسول اللّه صلی اللّه عليه و سلم إلی كلامهم، و همّ أن يجادل عن طعمة بن أبيرق، و أن يعاقب اليهودی؛ فنزلت هذه الآيات كلها؛ تبرّئ اليهودی و تلطخ طعمة بعار السرقة 85 و فی ذلك نلمح صدق القرآن فهو يتحيّز إلی الحق، و يدافع عن يهودی بری‏ء، و يوجه الاتهام إلی مسلم خائن؛ لأن القرآن كلام اللّه الحق، و من أصدق من اللّه حديثا؟».

[25]. سوره بقره، آيه188.

[26]. سوره محمد, آيه4.

[27]. سوره محمد, آيه4.

[28]. نهج البلاغة، (صبحي صالح)، حکمت408.

[29]. نهج البلاغه، (صبحي صالح)، حکمت456.

[30]. سوره اعراف، آيه27.

[31]. سوره اعراف، آيه20.

[32]. نهج البلاغه، (صبحي صالح)، خطبه131.

[33]. بحار الأنوار (ط ـ بيروت)، ج‏44، ص329 و 330; «أَنِّي لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي ص أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَی عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَسِيرَ بِسِيرَةِ جَدِّي وَ أَبِي‏ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فَمَنْ قَبِلَنِي بِقَبُولِ الْحَقِّ فَاللَّهُ أَوْلَی بِالْحَقِّ وَ مَنْ رَدَّ عَلَيَّ هَذَا أَصْبِرُ حَتَّی يَقْضِيَ اللَّهُ بَيْنِي وَ بَيْنَ الْقَوْمِ بِالْحَق‏».

[34]. نهج البلاغه، (صبحي صالح)، خطبه15.

​​​​​​​


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق