اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ الصَّلَاة وَ السَّلامُ عَلَی جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِين سَيَّمَا خَاتَمِهِم وَ أَفَضَلِهِم مُحَمَّد صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الأطْيَبِينَ الأَنْجَبين سَيَّمَا بَقِيَّةَ اللَّه فِي الْعالَمِين بِهِمْ نَتَوَلَّی وَ مِنْ أَعْدَائِهِم نَتَبَرَّأ إِلَی اللَّه».
مقدم شما برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي و قرآني را گرامي ميداريم، از ذات أقدس الهي مسئلت ميکنيم به همه شما توفيق فراهم کردن علم درست و عمل صالح عطا کند تا هم براي خودتان نافع باشيد هم براي نظام پُر برکت ما سودمند!
بحثهاي روز پنجشنبه در دو بخش خلاصه ميشد: بخش اوّل مربوط به مسايل اخلاقي بود و بخش دوّم شرح کوتاهي از بيانات نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) در نهجالبلاغه بود. در بخشهاي اخلاقي به اين نتيجه رسيديم که انسان يک موجود حقيقي است نه اعتباري اين اصل اوّل. اصل دوّم آن است که اين موجود حقيقي در صراط تکامل و پويايي است ايستا، راکد، جامد نيست. اصل سوّم اين بود که کمال موجود حقيقي بايد اين شيء تکويني و حقيقي باشد، يک موجود حقيقي را نميشود با يک سلسله امور اعتباري کامل کرد. اصل چهارم اين بود که انسان با قوانين اعتباری زندگي ميکند چه چيزي واجب است چه چيزي حرام است چه چيزي حلال است چه چيزي مستحب است چه چيزي صحيح است چه چيزي مکروه است, اينها عناوين اعتباري است. اصل پنجم اين بود که حتماً اين قوانين اعتباري از حقايق تکوين گرفته شده، زيرا طبق آن چهار اصل انسان که يک موجود واقعي و حقيقي است نميشود او را با امور اعتباري تکميل کرد. آن حقايقي که اين قوانين اعتباري از آنها گرفته ميشود به عنوان ملاکات احکام است, مصالح است، مفاسد خفيّه است که انبيا و اوليا به تعليم الهي از آنها با خبر هستند و از آنها قوانيني انتزاع ميکنند به دستور خدا، يعني خدا چنين کار را ميکند و آنها به ما ابلاغ ميکنند چون اين قوانين اعتباري داراي تکيهگاه حقيقي هستند بعد از مرگ آن حقايق ظهور ميکند به صورت جهنّم در ميآيد، به صورت بهشت در ميآيد؛ لذا خداي سبحان در قرآن کريم فرمود جهنّم هست، آتش هست، ولي هيزم جهنّم افراد ظالم هستند يعني ذغال سنگ و گازوئيل و بنزين و نفت نيست خود ظالم گُر ميگيرد: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا﴾[1] خود اين شخص گُر ميگيرد به هر حال هيزم اگر بخواهد بسوزد يک کبريت ميخواهد، يک مادّه انفجاري ميخواهد، آن مادّه انفجاري آن تي.ان.تي آن مادّه منفجره هم پيشوايان کفرند، رهبران کفرند، ائمّه استکبارند که فرمود: ﴿هُمْ وَقُودُ النَّارِ﴾[2] هستند «وقود» حالا يا به معناي آتشگيره است يا به معناي آتشزنه است پس جهنّمي که هست هيزم دارد هيزم آن ظالمين هستند، «وقود» دارد که با آن «وقود» اين هيزم را ميگيرانند و مشتعل ميکنند آن رهبران کفرند, دنبالروهاي اينها را هم به همين آتش ميزنند. اين معنا يک حقيقت است نه يک اعتبار! اين نظير قوانين اعتباري راهنمايي و رانندگي و امثال آن نيست، گاهي از اين حقايق در روايات ما پرده برداشته ميشود نظير آنچه که وجود مبارک اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) در جريان قصّه عقيل آن ذيلي دارد بعد از اينکه قصّه عقيل را ذکر که برادرش آمد از او وامي بگيرد حضرت فرمود اگر بايد به تو وام بدهم بايد به همه وام بدهم، به او وام نداد. آن قصّه را نقل کرد کسي پروندهاي داشت در دستگاه قضايي حضرت امير، شبانه حلوايي را آورد حضرت فرمود: اگر اين صله است يا صدقه است يا زکات است که به ما نميرسد و مانند آن و اگر قصد ديگري داري; يعني رشوه داري, مگر ديوانهاي! زيرا حقيقت رشوه اين است که اين مار بزرگ, اين افعي، غذايي را بخورد بعد بالا بياورد, بالا آوردهاش را کسي خمير کند نان درست بکند. هيچ کسي حاضر نيست بخورد.[3] اين تشبيه نيست، واقعيت اين روميزي و زيرميزي همين قي کرده افعي است. اين حقيقت منشأ اعتبار ميشود، ميگويند رشوه حرام است، درست است چيزي در خارج به عنوان حرمت ما نداريم امّا سم داريم. ميگويند نگاه به نامحرم تيري از تيرهاي مسموم شيطان است: «النَّظْرَةُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِيس»[4] اينچنين نيست که اگر گفتند نامحرم نگاه نکنيد يک اعتبار محض باشد. درست است حرمت يک امر اعتباري است ولي اين امر اعتباري از آن حقيقت گرفته شده است، انسان وقتي که مرد ميبينيد که تير ميخورد اين تير که آنجا ساخته نشده همين جا ساخته شده است.
بنابراين اساس کار اين است که حقيقتي در عالم هست که اين احکام از آن حقيقت گرفته شده و وجود مبارک پيامبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) فرمود: «تَعَطَّرُوا بِالاسْتِغْفَارِ لَا تَفْضَحَنَّکمْ رَوَائِحُ الذُّنُوب»[5] خودتان را با استغفار معطّر کنيد تا بوي بد گناه آبروي شما را نبرد. يکوقت ميبينيد کسي بعد از يک مدّت «مسلوب الحيثيّه» ميشود آبروي او رفته، ديگر نميداند از کجا اين چوب را خورده، فرمود خودتان را با استغفار معطّر کنيد وگرنه گناه بدبو است، يک وقت بوي آن در ميآيد. يک شامّه ميخواهد که آدم بوي بد گناه را استشمام بکند. وجود مبارک يعقوب(سلام الله عليه) از فاصله هشتاد فرسخي فرمود من بوي يوسف را ميشنوم.[6] معلوم ميشود آن حقيقت، آن فرزند، آن پيراهن يک بو دارد آن کسی که اين پيراهن دست او است استشمام نميکند امّا کسي که در کنعان است استشمام ميکند. ما شامّهاي در درون جان ما هست، باصرهاي هست، ذائقهاي هست که اين حواس دروني با باطن اين احکام روبهرو است لذا بعضيها معطّرند، بعضيها بدبو هستند، فرمود: «تَعَطَّرُوا بِالاسْتِغْفَارِ لَا تَفْضَحَنَّکمْ رَوَائِحُ الذُّنُوب». اين بيان نوراني پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) است اينها که شاعر نيستند ـ معاذ الله ـ اغراق بگويند، مبالغه کنند و مانند آن. اينها گوشهاي از مطالبي بود که در جلسات گذشته ارائه شد.
امّا بخش دوّم بحث ما نامههاي وجود مبارک حضرت امير است در نهجالبلاغه ما به نامه هفدهم رسيديم. در نامه هفدهم وجود مبارک حضرت امير جواب نامههاي معاويه را ميدهد. در جريان جنگ صفّين معاويه نامههاي فراواني گاهي قبل از جنگ, گاهي اثنای جنگ براي وجود مبارک حضرت امير مينوشت. آن نامهها در نهجالبلاغه نيست ولي جواب آن نامهها در نهجالبلاغه هست. يکي از آن نامههايي که معاويه براي حضرت امير(سلام الله عليه) نوشت اين است که جمعيت زيادي از دو طرف کشته شدند خونهايي ريخته شده است, کسي هم نميماند بياييد و شام را به ما بدهيد من روي خلافت شما تمکين ميکنم. خلافت براي شما ولي حکومت شام براي من باشد. اين نامه به دست وجود مبارک حضرت امير رسيد، حضرت در جواب مطالبي مرقوم فرمودند که تقريباً سه چهارم آن مطالب در نهجالبلاغه آمده يک چهارم آن يا يک سوم آن نيامده در جواب حضرت فرمود: «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أمِيرِالْمُؤْمِنِينَ إلَی مُعَاوِيَةَ بْنِ أبِي سُفْيَان»[7] بخشهايي را وجود مبارک اميرالمومنين در ان نامه نوشت که در جريان کربلاي سيّدالشهدا(سلام الله عليه) بسياري از اين بخشها آنجا جلوه ميکند.
حضرت فرمود به اينکه قبلاً هم اين پيشنهاد را به من داده بودي که من شام را تو بدهم. کاري را که من قبلاً نميکردم الآن هم نميکنم، چون تو لايق اين کار نيستي، اين يک; ثانياً تو خواستي با يک وسيله حرام به مقصد برسي، هرگز هدف وسيله را توجيه نميکند. اين از بيانات نوراني حضرت سيّدالشهدا است؛ يک، قبل ايشان وجود مبارک اميرالمومنين فرمود دو، قبل ايشان وجود مبارک پيغمبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) فرمود سه، قبل ايشان در قرآن کريم که اصل است آمده چهار، آن بيان نوراني حضرت سيّدالشهدا اين است که «مَن حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ کانَ أَفْوَتَ لِمَا يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِمَجِيءِ مَا يَحْذَر»[8] يعني اگر کسي بخواهد از راه گناه با وسيله گناه به مقصد برسد به عنوان اينکه هدف وسيله را توجيه ميکند اين کار باطل است هرگز به مقصد نميرسد، از راه حرام نميشود به مقصد صحيح رسيد: «مَن حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ کانَ أَفْوَتَ لِمَا يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِمَجِيءِ مَا يَحْذَر» زودتر از ديگران به چاه ميافتد و زودتر از ديگران هم محروم ميشود, هرگز با وسيله حرام کسي نميتواند به مقصد صحيح برسد.
اين بيان نوراني حضرت سيّدالشهدا که قبلاً در بيانات نوراني حضرت امير بود اصل آن از پيغمبر است که پيغمبر اين جمله را فرمود که «إِنَّ اللَّهَ عَزّ وَ جَلَّ يُحِبُّ مَعَالِيَ الْأُمُورِ وَ يَکرَهُ سَفْسَافَهَا»،[9] بعد دنبال آن اين مسايل براي همين است. همه اين بيانات ريشهاش در قرآن کريم است به استناد همان اصل کلّي وجود مبارک سيّدالشهدا در بين راه به عبيدالله بن حر جُعفي فرمود بيا در کربلا مرا ياري کن. گفت من اعلام بيطرفي کردم، کوفه در آستانه تحوّل است، من فکر کردم در کوفه بمانم با شما بجنگم آخرتم در خطر است، با آنها بجنگم دنياي من در خطر است، من از کوفه بيرون آمدم اينجا خيمه زدم که محفوظ باشم; ولي کمک مالي ميکنم، اسبم را ميدهم شمشيرم را ميدهم، حضرت فرمود: ﴿وَ ما کنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً﴾[10] من در راه صحيح از آدم باطل کمک نميگيرم.[11] اين جمله را گفت. همين جمله را در همين نامهاي که الآن داريم ميخوانيم قبلاً وجود مبارک حضرت امير براي معاويه نوشت، فرمود که تو از من خواستي که من براي استقرار خلافتم شام را به تو بدهم يعني يک آدم ظالمي را «عَضُد» و بازوي خودم قرار ميدهم. مستحضريد که از مچ تا انگشت نام دارد ميگويند «کف». از آرنج تا مچ را ميگويند «ساعد». از دوش تا آرنج را ميگويند «عضد» کارهايي که چند نفر با آرنج و مچ انجام ميدهند ميگويند با هم مساعدت کردند، مساعدت کردند, چون ساعدها روي کار هست ساعد اين قسمت دست را ميگويند يعني بين آرنج و بين مچ، کارهايي که چند نفر با بازو انجام ميدهند ميگويند اينها با هم معاضدت کردند يعني عضدهاي اينها به کار افتاد. در آيه قرآن آمده که ما از انسان فاسد به عنوان عضد و بازو بهره نميگيريم: ﴿وَ مَا کنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً﴾ همين جمله قرآني را وجود مبارک حضرت امير در جواب معاويه نوشت و همين جمله نوراني را وجود مبارک سيّدالشهدا در بين راه به عبيدالله بن حرّ جعفي گفت که ريشه همه اينها برميگردد به قرآن، يعني ما در کار حق از آدم باطل کمک نميگيريم. بعد فرمود: معاويه! تو گفتي به اينکه عدّه زيادي کشته شدند بله! از ما هر کسي کشته شد شهيد ميشود و بهشت ميرود, از شما هر کسی کشته شد به جهنّم ميرود و امّا اينکه گفتي خونريزي تا چه وقت؟ من اگر کشته بشوم دوباره زنده بشوم، کشته بشوم دوباره زنده بشوم, «سَبْعِين مَرَّة»؛[12] اين بيان لطيفي که در شب عاشورا بعضي از اصحاب سيّدالشهدا گفتند از اين نامه نوراني حضرت امير است, اوّل وجود مبارک حضرت امير فرمود که اگر هفتاد بار من کشته بشوم و زنده بشوم دست از مبارزه با امثال تو برنميدارم، اين حرف به عنوان يک تز رسمي مانده است و اصحاب سيّدالشهدا(سلام الله عليه) در شب عاشورا هم همين حرف را زدند.[13] وجود مبارک حضرت امير فرمود که من وضعم اين است من تو را لايق نميدانم با تو هم ميجنگم و لو هفتاد بار هم کشته بشوم و زنده بشوم و کشته بشوم, «سَبْعِين مَرَّة». اين بخشها در نهجالبلاغه نيامده ولي در تمامنهجالبلاغه آمده،[14] آنجا که تمام قسمتها است تقريباً يک، سوّم يا يک، چهارم اين نامه در نهجالبلاغه نيست چون مستحضريد نهجالبلاغه کتاب حديث نيست, کتاب بلاغت و فصاحت است يعني نامههاي حضرت يا خطبههاي حضرت اگر بيست جمله دارد، ده يا پانزده جملهاش را انتخاب ميکند و نقل ميکند آن جملهاي که بلاغت و فصاحت او بيشتر است و گرنه خود حديث را نقل نميکند.
بعد فرمود به اينکه شما گفتيد که ما همه از عبد مناف هستيم بله! جدّ اعلاي ما يکي بود امّا بين عبد شمس و بين ديگري فرق است, کجا عبدالمطلب و ابوسفيان قابل قياس است؟ ما آزادمرد هستيم شما برده بوديد که طليق شديد، ما در جنگ مکه در فتح مکه بر شما پيروز شديم شما را آزاد کرديم. بين ما و شما خيلي فرق است. ما دودمان توحيديم شما دودمان بتپرستي هستيد ما مسلمان واقعي هستيم شما منافقايد. در بخشهايي فرمود: «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکنِ اسْتَسْلَمُوا»[15] فرمودند که دودمان بنياميّه قبل از اسلام کافر مطلق بودند بعدش هم منافق مطلق شدند آنها اصلاً ايمان نياوردند. اين بخشها را مرحوم سيد رضي نقل نکرد فقط يک قسمت را که نقل کرد ميخوانيم البته بعضي از آن قسمتهايي که نقل کردند هم معنا کرديم.
هفدهمين نامه از نامههاي نهجالبلاغه است. «وَ أَمَّا طَلَبُک إِلَيَّ الشَّامَ» اينکه گفتي شام را به شما واگذار کنم تا جنگ را تمام کني «فَإِنِّي لَمْ أَکنْ لِأُعْطِيَک الْيَوْمَ مَا مَنَعْتُک أَمْسِ» چيزي که قبلاً به تو نميدادم الآن هم نميدهم قبلاً هم خواستي من رد کردم الآن هم که خواستي رد ميکنم. «وَ أَمَّا قَوْلُک إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکلَتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِيَتْ» اينکه گفتي جنگ صفّين خيليها را کشته و از بين برده و يک چند نفري بيشتر نماندند, بدان «أَلَا وَ مَنْ أَکلَهُ الْحَقُّ فَإِلَی الْجَنَّةِ» آن کسي که در راه حق شربت شهادت نوشيد بهشت رفته «وَ مَنْ أَکلَهُ الْبَاطِلُُ فَإِلَی النَّار» کسي که در راه باطل کشته شد به جهنّم رفت; امّا اينکه گفتي شما و ما در جنگ برابريم «وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِي الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَی عَلَی الشَّک مِنِّي عَلَی الْيَقِينِ» من روي يقينم خيلي استوارم تو روي شک خود هستي، اينچنين نيست که تو در شک خود استوارتر از من در يقينم باشي؟! «وَ لَيْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَی الدُّنْيَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَی الْآخِرَةِ» شما براي دنيا ميجنگيد سربازان ما براي آخرت, شما درست است براي دنيا حريص هستيد امّا حرصتان براي دنيا بيشتر از علاقه سربازان من به آخرت نيست.
«وَ أَمَّا قَوْلُک إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ» شما گفتيد ريشه اصلي ما از يک نژاد است «فَکذَلِک نَحْنُ» ما هم عبد مناف هستيم امّا «لَيْسَ أُمَيَّةُ کهَاشِمٍ» شما جدّ خودتان را با جدّ قياس نکنيد «وَ لَا حَرْبٌ کعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا أَبُو سُفْيَانَ» که پدر توست «کأَبِي طَالِبٍ» که پدر من است و من تو هم يکسان نيستيم: «وَ لَا الْمُهَاجِرُ کالطَّلِيقِ» ما از مکه براي حفظ دين به مدينه مهاجرت کرديم, شما همچنان در مکه مانديد و کافرانه شمشير زديد تا اسير شديد و پيغمبر آزادتان کرده، فرمود «إِذهَبُوا أَنتُمُ الطُلَقَاء».[16] «وَ لَا الصَّرِيحُ کاللَّصِيقِ» ما شناسنامه داريم؛ ولي خيلي از شما پسرخواندهايد، پدرتان معلوم نيست، مادرتان معلوم نيست ما «صريح» هستيم شما «لصيق» هستيد شما را چسباندند، اينکه ميگوييم ما از يک ريشه هستيم صرف اينکه جدّ اعلاي همه يکي است کافي نيست.
«وَ لَا الْمُحِقُّ کالْمُبْطِلِ وَ لَا الْمُؤْمِنُ کالْمُدْغِلِ» شما اهل دغلايد ما و پيروان ما اهل ايمان هستيم، شما منافقايد ما مخلصايم. «وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ يَتْبَعُ سَلَفاً هَوَی فِي نَارِ جَهَنَّمَ» گذشتگان شما اهل جهنّم بودند شما هم دنبالهروي آنها هستيد; چه کاري است! بد تبار, تباري است که به دنبال نياي فاسد حرکت کند. گذشته از اين کارهاي عادي; امّا «وَ فِي أَيْدِينَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ» ما گذشته از اينکه سوابق خوبي داريم آنچه در دست ماست آن حقيقت نبوّت است که در خاندان ماست, قرآن در خاندان ماست, وحي در خاندان ماست، احاديث الهي در خاندان ماست «الَّتِي أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِيزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِيلَ» ما به وسيله نبوّت در دودمان بود و پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) داراي نبوّت بود و ما به او ايمان آورديم, افراد عزيز بيجهت را ذليل با جهت کرديم و ذليل بيجهت را نعشه کرديم يعني بالا آورديم ميگويند فلان کس نعشه شد; يعني بالا آمد نعش را که ميگويند نعش براي اينکه برجسته است روي دست همه است. «نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِيلَ» ذليل را بالا آورديم.
«وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً» اين يک بيان لطيفي است در تفسير آيه قرآن که ﴿وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً﴾[17] درست است که مردم فوجفوج به اسلام گرايش پيدا کردند الآن هم بيداري اسلام در خاورميانه که مطرح است به حسب ظاهر ما خيال ميکنيم خود مردم قيام کردند; ولي آن کسی که «مقلّب القلوب» است توفيقی عطا کرده که اين مردم در برابر سلاح بيگانهها نهراسند و صحنه را ترک نکنند. درست است که ظاهر قرآن اين است که ﴿وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً﴾ امّا در حقيقت «أَدْخَلَ اللَّهُ الْناسَ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً»؛ لذا حضرت فرمود: «وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً» کسي نگويد ما خودمان انقلاب کرديم، آن «مقلّب القلوب» اين توفيق را داد، آن هراس را از دلهاي مردم برداشت. «وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّةُ طَوْعاً وَ کرْهاً کنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِي الدِّينِ» شما در چنين حالتي که همگان اسلام راستين آوردند يا روي ترس از شمشير بود يا براي اينکه چيزي نصيبتان بشود؛ نه برای توحيد واقعی! شما «کنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِي الدِّينِ إِمَّا رَغْبَةً وَ إِمَّا رَهْبَةً عَلَی حِينَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ» نه شما جزء «سابقون الاوّلين» بوديد نه جزء «مهاجرين» بوديد به قصد سوء آمديد و به قصد طمع و منافقانه شرکت کرديد، پس «فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّيْطَانِ فِيک نَصِيباً وَ لَا عَلَی نَفْسِک سَبِيلًا» مبادا کاري بکنيد که اين ساختار داخلي شما به هم بخورد.
خداي سبحان اين عالم را خوب منظّم آفريد يک عدّه هستند که فرمود: ﴿إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا﴾[18] نظير کار ليبي, نظير حکام يمن، نظير حکام بحرين، نظير حکام تونس، نظير حکام مصر و اينها که ﴿إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا﴾ اوضاع را به هم زدند. در درون ما ذات أقدس الهي يک ساختار متقنِ مرصوصي قرار داد. چه کسي امير فکر باشد، چه کسي امير عمل باشد، چه کسي رهبر انديشه باشد، چه کسي رهبر انگيزه باشد همه اينها را ساماندهي کرده، اگر کسي اين نظام دروني را حفظ نکند و شيطان را راه بدهد آن کسي که بايد امر به معروف بکند اين معزول ميشود، آن کسي که امر به منکر ميکند او مسئول ميشود. آن کسي که بايد نهي از منکر بکند اين معزول ميشود، آن کسي که امر به منکر ميکند او مسئول ميشود. شما اين آيات قرآن را نگاه کنيد; فرمود کساني اهل نجاتاند که ﴿أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَي النَّفْسَ عَنِ الْهَوَي﴾[19] نهي از منکر بکند. اگر اين عقل که نهي از منکر ميکند در بخشهاي علمي جلوي خيال و وهم را ميگيرد که مغالطه نکند. منکرِ خيال و وهم همان مغالطه است، منکر علمي دارد جلوي آن را ميگيرد. در بخش عقل عملي شهوت و غضب را تعديل ميکند و نه تعطيل، جلوي منکر اينها را ميگيرد، اين ميشود: ﴿أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَي النَّفْسَ عَنِ الْهَوَي﴾. اگر اين ناهي از منکر را در جهاد دروني انسان از بين ببرد اينها را معزول بکند, آن کسي که عامل به منکر است ميداندار ميشود: ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ﴾[20] آن ناهي از منکر را اگر کسي بست, اين نفس امّاره که امّاره به منکر است ميداندار ميشود. اگر آن عقل نظري را بست وهم و خيال که آمران مغالطه هستند ميداندار ميشوند. اگر عقل عملي را بست, شهوت و غضب که ناهيان «عن المعروف» و آمران به منکر هستند ميداندار ميشوند اين اوضاع به هم ميخورد. فرمود من اوضاعي را تنظيم کردم دست به آن نزنيد، آن کسي که بايد نهي از منکر بکند بگذاريد نهي از منکر بکند، اگر او نهي از منکر نکرد ديگري امر به منکر ميکند: ﴿أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَي النَّفْسَ عَنِ الْهَوَي﴾ اگر ـ خداي ناکرده ـ اين را شما معزول کرديد آن ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ﴾ ميداندار ميشود که اميدواريم ذات أقدس الهي به برکت قرآن و عترت به همه ما توفيق بدهد که به ساختار اصلي فطرتمان توجّه کنيم و به آن عمل کنيم!
پروردگارا امر فرج وليّ خود را تعجيل بفرما!
نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملّت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
مشکلات دولت و ملّت مخصوصاً در بخش اقتصاد، مسکن و ازدواج جوانها همه را به بهترين وجه برطرف بفرما!
امنيت مناطق مسلماننشين مخصوصاً ايران، عراق، افغانستان، پاکستان، فلسطين، لبنان، سوريّه، غزّه، مصر، تونس، يمن، بحرين، اردن همه منطقههايي که در اثر بيداري اسلامي الآن در آستانه تحوّل انقلاب اسلامي است, پروردگارا امنيّت همه مناطق را به برکت قرآن و عترت حفظ بفرما!
خطرهاي استکبار و صهيونيست را به خود آنها برگردان!
ستم حکام ظالم را به خود آنها برگردان!
مسلمانهاي به پا خاسته خاورميانه و شمال آفريقا و همه را در سايه عنايت خود, مشمول ادعيه زاکيه وليّعصر قرار بده!
ارواح مؤمنان عالم، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ، گذشتگان ما، ذويحقوق ما همه را مشمول ادعيه زاکيه وليّعصر و رحمت بيکران خود قرار بده!
فرزندان ما را تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهلبيت قرار بده!
جوانها را در همه مراحل موفّق بفرما!
مشکلات مسکن و ازدواج اينها را در سايه لطف وليّ خود برطرف بفرما!
«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله»
[1]. سوره جن، آيه15.
[2]. سوره آلعمران، آيه10.
[3]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه224; «أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا فَقُلْتُ أَ صِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ فَذَلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَقَالَ لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ فَقُلْتُ هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ عَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي أَ مُخْتَبِطٌ أَنْتَ أَمْ ذُو جِنَّةٍ أَمْ تَهْجُر».
[4]. من لا يحضره الفقيه، ج4، ص18.
[5]. وسائل الشيعة، ج16، ص70.
[6]. سوره يوسف, آيه93; ﴿إِنِّي لَأَجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ﴾.
[7]. مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج1، ص62.
[8]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج2، ص373.
[9]. وسائل الشيعة، ج17، ص73؛ عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج1، ص67.
[10]. سوره کهف, آيه52.
[11]. ر.ک: الأمالي(للصدوق)، ص154.
[12]. مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج1، ص380؛ «أمَّا بَعْدُ، فَقَدْ جاءَ نِي كتابُكَ تَذْكُرُ أنَّك لَوْ عَلِمْتَ وعَلِمْنا أنَّ الحَرْب تَبْلُغُ بِنا وبِكَ ما بَلَغَتْ لمْ يَجْنِها بَعْضُنا على بَعْض، فإنَّا وإيَّاك منْها في غايَةٍ لمْ تَبْلُغْها، وإنِّي لو قُتِلْتُ في ذاتِ اللَّهِ وحَيِيتُ، ثُمَّ قُتِلْتُ، ثُمَّ حَيِيتُ سَبْعِين مَرَّةً لمْ أرْجِعْ عَنِ الشِّدَّةِ في ذَاتِ اللَّهِ، والجهادِ لأعداءِ اللَّه».
[13]. الإرشاد في معرفة حجج الله علی العباد، ج2، ص93.
[14]. تمام نهج البلاغة، ص852.
[15]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), نامه16.
[16]. تهذيب الأحکام، ج4، ص119.
[17]. سوره نصر، آيه3.
[18]. سوره نمل، آيه34.
[19]. سوره نازعات، آيه40.
[20] . سوره يوسف، آيه53.
مرکز نشر اسراء ، ناشر اختصاصی آثار آیت الله جوادی آملی، در سال 1372 شمسی آغاز به کار نمود؛ تولید آثار مکتوب با کیفیت مطلوب و استاندارد، عرضه سریع، به موقع، با قیمت مناسب و پیشتیانی محصولات ، بستر سازی دسترسی آسان، سریع و کم هزینه مخاطبان داخل و خارج کشور به محصولات، حضور در نمایشگاه های بین المللی داخلی و خارجی از وظایف و ماموریت این مرکز می باشد.