أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
در اين بحث كه معيار قضا وحي است و لا غير، شواهدي از قرآن كريم ذكر شد. خلاصه آن شواهد اين بود كه عقل وحده كافي نيست، عقل چراغ است نه راه. عقل آن است كه انسان را به راه راهنمايي كند و بعد از وضوح راه بايد در مسير آن راه حركت كرد و قدم برداشت.
يكي از نمونههاي عدم كفايت عقل در موازين قضا و حكم اين است. وحي «هو الصراط هو الدين», دين همان صراط مستقيم است, راه است؛ اين در اصول بايد ثابت ميشد. وقتي گفتند خبر واحد طريق است, طريقي است كه «هو العمل». انسان اگر بخواهد مدرسه برود يك راهي است كه با پيمودن آن راه به مدرسه ميرود. امّا اين كه ميگويند اماره «طريق الي الواقع» است يعني خود اين عمل انسان را به واقع ميرساند و إلاّ راهي غير از عمل نيست. «الدين هو الصراط هو سبيل الله من العقيده و الخُلق و العمل», اينها سراسر ميشود صراط؛ نه اينكه راه چيزي باشد عمل به وحي همان راه است. خود وحي عبارت از دين است.
اين است كه در آيه 11 سوره «نساء» وقتي كه به نحوه تقسيم ارث بين ورّاث پرداخت فرمود: ﴿مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعا﴾؛ شما نميدانيد نفع كداميك از اينها به حال شما بيشتر است؛ راه ارث همين است كه خدا بيان كرده. مبادا كسي را محروم كنيد يا به كسي اضافه بدهيد يا از كسي كم كنيد يا بر خلاف «ما أنزل الله» ارث را توزيع كنيد؛ چون شما به مصلحتتان آگاهي نداريد، نميدانيد چه چيز به حال شما نافع است, چه چيز به حال شما نافع نيست. نه از درون افراد خبر داريد, نه از آينده افراد آگاهي داريد, نه از كيفيت توزيع ارث بين ورّاث آگاهي كامل داريد. شما بايد همين وحي را و همين حكم خدا را بپذيريد و عمل كنيد. نميدانيد مصلحت شما در چيست تا طبق صلاحديد خود كار كنيد. شما در امور داخليتان عاجزيد، در نزديكترين كارهاي به خود آگاهي نداريد فضلاً از امور بعيده. شما نميدانيد «آبائكم و أبنائكم» و همچنين «إخوانكم و أخواتكم» و همچنين «أعمامكم و أخوالكهم» كداميك به حال شما نافعتر از ديگري و ديگرانند، چه ميدانيد. كسي كه در اين محدوده آگاهي ندارد فكيف به خارج اين محدوده. در امور ارث فرمود آنچه خدا بيان كرد اطاعت كنيد ﴿لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعا﴾ و اين هم فريضه الهي است. اين نشان ميدهد كه به حسب قرآن كريم، انسان آگاه به مصالح و مفاسد خود نيست كه بتواند روي آن قانون وضع كند و روي آن معيار، قضا و حكم و مانند آن را اجرا كند.
درباره اينكه ميزان قضا همان وحي الهي شد نتيجه گرفتيم كه؛ «الْحُكْمُ حُكْمَانِ»: يكي «حُكْمُ اللَّهِ» است, يكي «حُكْمُ أَهْلِ الْجَاهِلِيَّة»[1] هر چه حكم خدا نشد مطابق با وحي نشد اين ميشود حكم جاهليت، «ايُّ حكم كان, بايّ قانون كان». «ما خالف الوحي» را ميشود «حكم الجاهلية»، ولو به نام هر تمدني هم معروف شده باشد و همين حكم جاهليت است كه به تعبير ديگر قرآن كريم، ميشود حکم طاغوت. پس «الْحُكْمُ حُكْمَانِ»: يا «حُكْمُ اللَّهِ» است يا «حُكْمُ أَهْلِ الْجَاهِلِيَّة»؛ «كما صرّح به مولانا الباقر (عليه السلام)» در حديثي. يا نه حكم دو قسم است؛ «حكم الله» است و حكم طاغوت؛ چه اينكه آيات ديگر و روايات ديگر شاهدند. «فإذا تبين كه ميزان قضا «هو الوحي» است و لا غير, ميزان تشخيص مؤمن از غير مؤمن هم مشخص ميشود كه چه كسي مؤمن است و چه كسي غير مومن.
در آن آيه كريمه كه فرمود: ﴿فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّی يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً﴾[2] در آن آيه ميزان تشخيص مؤمن از غير مؤمن روشن شد. فرمود هرگز اينها ايمان نميآورند مگر اينكه تو اي پيامبر گرامي را حَكَم قرار دهند. در مشاجراتشان, در منازعاتشان به محكمه تو اي پيغمبر مراجعه كنند. ﴿فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ﴾؛ سوگند به خدا و پروردگار تو اينها هرگز مؤمن نخواهند بود مگر اينكه در مشاجرات، تو را حكم قرار دهند و اگر تو را حكم قرار ندادند مؤمن نخواهند بود. مشاجرات آن اختلافات مردمي را ميگويند مشاجرات. مشاجرات اين است كه آراء متضارب بشوند، رأيي با رأي ديگر درگير بشود. اين شاخ به شاخ شدن و شاخه به شاخه شدن همانند تضارب اغصان شجر، ميشود مشاجره. همانطوري كه درخت اين شاخههايش درگير هم قرار ميگيرند, اگر رايها و اميال اين چنين درگير شدند ميگويند مشاجره. در مشاجرات اگر رسول اكرم يعني وحي را حَكَم قرار ندادند مؤمن نخواهند بود. وقتي كه ميزان قضا وحي شد و لا غير، مدار ايمان هم رجوع به وحي است و لا غير. و چون ايمان «هو الإعتقاد ثمّ العمل» هست, فرمود محكمه تو بايد به اينها سكون و آرامش بدهد، نه سكوت و حل دعوا فقط، آن ايمان نيست. وقتي كه ميزان قضا مشخص شد بايد به ميزان قضاي تو مراجعه كنند ولا غير, بعد از قضا هم بايد به قضاي تو رضاي دروني بدهند ولا غير. اگر به اين ميزان قضا مراجعه نكردند مؤمن نيستند و اگر مراجعه كردند بعد هم «عن قهر» ساكت شدند نه از ايمان ساكن, باز هم مؤمن نيستند ﴿ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً﴾. پس آن کسي كه ناراضي از محكمه وحي برميگردد «ليس بمؤمن». آن کسي هم كه به محكمه وحي مراجعه نميكند «ليس بمؤمن».
پس سه امر مشخص شد: يكي معيار و قضا «هو الوحي ولا غير»؛ يكي مدار ايمان «هو الرجوع الي محكمة الوحي ولا غير»؛ و يكي رضاي «بما قضي به الوحي و لا غير». ﴿ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً﴾ هيچ احساس تنگي, شك, ترديد, نارضايي و مانند آن نكنند ﴿وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً﴾.
امّا آنچه كه يك قاضي را در محكمه قضا از هر خطري حفظ ميكند قرآن كريم آن را مشخص كرده؛ فرمود قاضي از سه نظر در معرض خطر است: يا از لحاظ فكر و عقيده, يا از لحاظ شهوت و غرائز و اميال دروني, يا از لحاظ غضب و انتقام و حس عداوت و كينهتوزي و مانند آن؛ چون انسان اگر ضربه ميخورد از اين سه راه است و اگر به كمالي هم ميرسد از اين سه راه است؛ چون بيش از سه بُعد كه در انسان نيست. انسان ميفهمد, انسان جذب ميكند, انسان دفع ميكند؛ انسان عقل دارد, انسان شهوت دارد, انسان غضب دارد؛ انسان ميانديشد, انسان ميگيرد, انسان ميراند. بيش از سه بُعد كه ندارد: يكي ناحيه تفكر و انديشه و ادراك و تعقل اوست, يكي هم ناحيه شهوت و جذب و گيرندگي اوست, يكي هم بُعد غضب و دفع و انتقام و حرب اوست. همان عقل است و همان شهوت است و همان غضب.
تمام كارهاي انسان كه در سطح بدن پياده ميشود به يكي از اين سه ريشه برميگردد و تمام اخلاق دروني او كه در نفس او جا دارد به اين سه ريشه برميگردد و اگر انديشه او درست بود و شهوتش تعديل شده بود و قدرت انتقام او رام, ميشود انسان كامل. با تعديل اين سه نيروست كه كامل ميشود و با تخريب اين سه نيروست كه متضرر ميشود؛ يا از راه انديشه آسيب ميبيند يا از راه گرايشها و شهوتها و غرائز كشش آفرين آسيب ميبيند يا از راه انتقام و نيروي دفع صدمه ميبيند.
پرسش: عاطفه در اينجا چه میشود؟
پاسخ: عاطفه مربوط به شهوت اوست؛ گرايش است و محبت است. عاطفه، محبت، دوستي، ارادت، علاقه او, اينها جدولها و كانالهاي فرعي آن بزرگراه شهوت است. حسد، كينه، انتقامجويي، بدبيني، غيبت، تهمت، افتراء او, جدولهاي غضب اوست. طرز تفكر او مربوط به انديشمندي اوست.
پرسش: ....
پاسخ: همان فكر؛ آنچه كه انسان با آن ميفهمد، آن هم درجاتي دارد؛ بلكه كانالهايي دارد و جدولهايي دارد. آنچه كه مربوط به ادراك است همان نهاد انديشهاي اوست و آنچه كه مربوط به جذب است به شهوت او برميگردد و آنچه كه وابسته به دفع است به غضب او برميگردد.
اينكه در روايات از معصومين (عليهم السلام) رسيده است كه «لِسَانُ الْقَاضِي بَيْنَ جَمْرَتَيْنِ مِنْ نَار»[3] زبان قاضي بين دو اخگر از آتش است, اين طرفش، آن طرفش آتش؛ به چپ ميل كرد آتش, به راست ميل كرد آتش, در صراط مستقيم بود جاي رسول اكرم نشسته است و اينكه اميرالمومنين (سلام الله عليه) به شريح فرمود: «قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لَا يَجْلِسُهُ إِلَّا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ أَوْ شَقِي»؛[4] اين حصر براي آن است كه يا بايد خودش وحي بگيرد يا تابع وحي باشد؛ يا نبيّ باشد يا وصيّ نبيّ؛ «إمّا بالوسائط الخاصة كالمعصومين (عليهم السلام) أو بالوصآيه العامة المجتهد العادل أو المأذون من قبله علي قولٍ» كه اين «بالوصآيه العامة» جاي رسول اكرم نشسته است, جاي نبيّ نشسته است. اگر كسي از وصايت سهمي نبرد «لا بالوصآيه الخاصة و لا بالوصآيه العامة فهو شقيٌّ كشريح. يا نبي, يا وصي يا شقي». طوري انسان بايد باشد كه مشمول وصايت باشد «يا خاصه يا عامه و إلاّ فهو شقي». انسان يا از نظر انديشه و فكر, فكر صحيحي ندارد عالم نيست، يا عالم هست در شهوت پاي او ميلرزد, در تطميع پاي او ميلرزد, به حبّ جاه و مقام پاي او ميلرزد, در برابر رشاء پاي او ميلرزد, در برابر عاطفه و دوستي و دوستبازي پاي او ميلرزد «إلي آخر» جدولي كه از اين كانال شهوت منشعب ميشود. يا از راه غضب, انتقام, حسد, كينه و مانند آن از آن جنود جهلي كه به كانال غضب برميگردد. اگر نيروي غضب را تعديل نكرد, اگر نيروي شهوت را تعديل نكرد, آسيب ميبيند چه اينكه اگر نيروي فكر را هم تعديل نكرد صدمه ميبيند. فكر را بايد تعديل كند به اينكه «لا يتجاوز و لا يتعدي عن طور الوحي و هو ما جاء به النبي»؛ از اين بگذرد جاهليت است و طاغوت. «أيّ عالم كان و أيّ متفكر كان».
اگر از نظر فكر آسيب ببيند آن معيار وحي را نپذيرد ﴿مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون﴾؛[5] اينجاست كه كفر است. زيرا در مقام علم و معيار علمي وحي را نميپذيرد «فهو كافر». يا نه از نظر معيارهاي علمي وحي را ميپذيرد و به آن معتقد است و ميداند و مؤمن هست كه معيار قضا «هو الوحي» است «ولا غير»؛ لكن در مقام حكم و عمل يا گرفتار تطميع نارواست يا گرفتار تهديد بيجا. يا از راه قوّه غضب آسيب ميبيند يا از راه قوّه شهوت صدمه ميبيند، «فهو ظالم فاسق» به تعبيرهاي مختلفي كه در قرآن آمده. ﴿وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ﴾؛[6] ﴿وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمِونَ﴾؛[7] ظلم است به يك عنايت, فسق است به عنايت ديگر. اينكه خيلي صريح فرمود يا كافر است يا ظالم است يا فاسق, براي اينكه اين يا از راه انديشه ناقص است يا از راه شهوت در زحمت است با يك تطميع يا از راه غضب در زحمت است با يك تهديد. آنكه ميترسد و ﴿بِما أَنْزَلَ اللَّهُ﴾ حكم نميكند او از راه غضب آسيب ميبيند؛ چون ترس بخاطر قوّه غضبي است. قوه غضب اگر ضعيف باشد انسان ميترسد اگر ضعيف نباشد كه نميترسد. آنكه با يك تطميع يا دوستبازي از جا در ميرود چون قوّه شهوت او يا افراط است يا تفريط, ضعيف است؛ يا تند است يا كند آسيب ميبيند. اگر در حدّ تعديل ميشد يعني شهوتش عادل ميبود كه گرفتار اين آز و تطميع نميشد.
قرآن كريم براي اينكه انسان را از اين سه خطر نجات بدهد اولاً راهها را تحليل كرد مشخص كرد فرمود از سه راه شما آسيب ميبيند: راه فكري و انديشهايست كه بگويد انسان چه عيب دارد كه با قانون فلان كشور پيشرفته ما كشور را اداره كنيم؟ اين از راه انديشه آسيب ميبيند. خيلي براي او مسئله وحي مستدل نشد كه ذرهاي از «ما جاء به النبي» تجاوز كردن جاهليت است و طاغوت. چون مكتب خودش را خوب نشناخت. بياني را مرحوم كليني(رضوان الله عليه) از معصوم(سلام الله عليه) نقل ميكند كه حضرت به يكي دو نفر از شاگردانش ميفرمايد: «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا»؛ مشرق برويد مغرب برويد حرف صحيح اين است كه من ميگويم.[8] اگر انسان باورش شد كه وحي اله حق است ولا غير, ديگر نميگويد آن كشور پيشرفته قانوني دارد چه عيب دارد ما طبق قانون او رفتار بكنيم؟! اين معلوم ميشود آن مكتب خودش را نشناخت و از راه انديشه دارد آسيب ميبيند؛ اين فوق مسئله رياضي است. در مسئله رياضي جاي تعارف نيست كه حالا يك ميليمتر كم باشد, نه يك ميليمتر كم شد خيلي كم خواهد بود؛ چون آن الهيات از معارف، أدقّ از رياضيات خواهد بود. ذرهاي از «ما جاء به النبي» كنار برود به تعبير قرآن كريم جاهليت است و طاغوت. پس انسان يا از راه تفكر، انديشه، درك قانون آسيب ميبيند كه بايد خوب بر اساس اين مدار كار كنيم. براي او تبيّن رشد بشود كه معيار قانون الهي, معيار قضاست و لا غير. اين تا براي يك قاضي بين الرشد نشد، «كالشمس في رائعة النهار» نشد, احتمال خطر هست كه از راه انديشه آسيب ببيند. بگويد خوب چه ميشود كه طبق فلان مادهاي كه از فلان قانون فلان كشور گرفته شد, حكم بكنيم؟ حكم كردن همان و جاهليت همان. اگر «مات علي ذلك مات ميتة جاهلية». خيلي بايد روي اين كار شود.
پرسش: ....
پاسخ: خطأ يعني عصمت ندارد «ما أخطأت القضاة فهو ببيت مال المسلمين»؛ آن خطأ فكري نيست، خطأ عملي است يعني اين چنين اشتباهاً تطبيق كرد جبران خطيئه قاضي را بيت المال برعهده گرفته، بيان معصوم (عليه السلام): «أَنَّ مَا أَخْطَأَتِ الْقُضَاةُ فِي دَمٍ أَوْ قَطْعٍ، فَعَلى بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِين».[9]
پرسش: اگر غير خطأئی باشد چه طور؟
پاسخ: آن خطا نيست, آن تعمد است و بايد ضامن باشد. آن ميشود «من أتلف مال الغير فهو له ضامن»؛[10] اين ضمان يد است كه گرفتار او خواهد شد؛ ولي اگر چنانچه ضمان خطأئي باشد «فهو علي بيت مال المسلمين نصاً و فتواً». امّا آنچه كه جبران ناپذير است اين است كه در مقدمات علمي تقصير كند و در نتيجه نتواند بيابد كه معيار قضا «هو الوحي» است «ولا غير». آن كه كمبودي در «ما جاء به النبي» احساس ميكند چون خودش از آن نظر ناقص است و آن كه فكر ميكند انديشههاي بشري اين خلاء را پر ميكند اين گرفتار همان طاغوت جاهليت است.
بر اساس اين، بايد عميقاً در همه شئون انسان فكر بكند؛ وقتي قرآن موضعش را مشخص كرد فرمود شما در نزديكترين كارهايتان و افرادتان و آباءتان و ابناءتان مصلحت خودتان را نميدانيد و به فكر خودتان ارث را تقسيم نكنيد، نگوييد اين خوب است و آن بد, به آن بيشتر بدهم به آن كمتر از آينده خبر نداريد نميدانيد اين چه خواهد شد و آن چه خواهد كرد ﴿لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعا﴾ بايد بشود سلم محض. اگر از لحاظ انديشه انسان تأمين شد؛ يعني باورش شد كه معيار قضاي الهي «هو الوحي» است و لا غير؛ معيار قضاي انساني «هو الوحي» است و لا غير . بر اساس اين, باورش شد و جزمي شد آنگاه است كه بايد به فكر اخلاق بپردازد كه نه از راه تطميع آسيب ببيند نه از راه تهديد صدمه ببيند. اين دو راه را بعداً بايد صاف كند: اول آن راه انديشه و فکر است، خوب بفهمد و روي فهميده ايمان پيدا كند كه معيار اين است و لا غير؛ و إلاّ اين امر به قدري خطير است كه لازمه كفر او آن نيست كه انسان «بغير ما أنزل الله» حكم كند؛ نه همين كه «بما أنزل الله» حكم نكرد «فهو كافر». يك وقت انسان حكم ميكند «بغير ما أنزل الله»؛ يك وقت «بما أنزل الله» حكم نميكند؛ اين مربوط به طرز تلقي و انديشه اوست ميگويد دين كافي نيست. هنوز براي پرونده حكمي به غير «ما أنزل الله» صادر نكرد, حكم بر خلاف صادر نكرد امّا ميگويد اين «ما أنزل الله» كافي نيست، كامل نيست, صحيح نيست, ضامن سعادت نيست، اين درست نيست؛ اين را نميپذيرد، «يستحيل به». ﴿مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون﴾؛ نه «مَن حكم بغير ما أنزل الله» هنوز نوبت به او نرسيده «فهو كافر».
پرسش: کفر عملی برای او نيست؟
پاسخ: اگر چنانچه اعتقاد داشته باشد و بر خلاف حكم بكند «كما قال رسول اكرم(صلوات الله و سلامه عليه) مَنْ حَكَمَ فِي دِرْهَمَيْنِ بِغَيْرِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَهُوَ كَافِرٌ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ».[11] يا «الرشاء هو كفر بالله العظيم», كفر عملي است. امّا اگر كسي از لحاظ انديشه ميگويد اين صحيح نيست اين تأمين سعادت نميكند اين جوابگوي نياز بشري نيست، اين را «لا نقبل»؛ اين كفري است اعتقادي.
پرسش: .... پاسخ: نفرمود «من حكم بغير ما أنزل الله» همين كه «بما أنزل الله» حكم نكرد «مستهيناً به فهو كافر».
پرسش: اگر سکوت کند چه طور؟
پاسخ: سكوت بعد از استهانت است؛ يك وقت ميگويد من اين را قبول ندارم تا ببينم چه ميشود. اگر كسي بگويد «لا أدري» مطلبي است شاكّ متفحص است. يك وقت ميگويد من اين را قبول ندارم اين نميتواند سعادت بشر را تأمين بكند. اين «ليس بتام و لا كامل» با اينكه الله فرمود ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ﴾، ﴿وَ أَتْمَمْت﴾؛[12] ميگويد اين كامل و تام نيست. «يعتقد» به اينكه اين تام و كامل نيست اين كافي نيست و «يستهين به» اين ميشود «فهو كافر»؛ چون «ردّ ما جاء به النبي» است اعتقاداً.
پرسش: اين «بما أنزل الله» است، يا به «غير ما أنزل الله» کدام است؟
پاسخ: نه هيچ كدام به غير «ما أنزل الله» نيست، به «غير ما أنزل الله» را به طريق اولي شامل ميشود. يك وقت ميگوييم اين تحت عبارت ديگري است از حكم به غير «ما أنزل الله»؛ يك وقت ميگوييم نه، اين ﴿مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ﴾ است كه در صدد حكم بايد باشد و اگر حكم به غير «ما أنزل الله» كرد «فهو بطريق أولي».
امّا يك وقت است انسان ميگويد من به اين قانون عمل نميكنم اين قانون كافي نيست قبل از اينكه حكم صادر بكند «فهو إمّا ظالم أو فاسق أو كافر». لسان هر سه اين است كه ﴿مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ﴾ اين كافر است ظالم است فاسق است در سه آيه با سه تركيب. قبل از اينكه به غير «ما أنزل الله» حكم بكند به اين اوصاف متصف است اگر عقيده او كامل باشد در مقام عمل گرفتار تهديد يا تطميع بشود كفري است عملي، ظلم است و فسق. اگر نه از نظر عقيده و انديشه نپذيرد بگويد اين صحيح نيست اين تام و كافي نيست اين ضامن سعادت بشر نيست او را من قبول ندارم اين كفري است اعتقادي.
پرسش: آيا كفر عملي انفكاك از كفر اعتقادي دارد؟
پاسخ: كفر عملي انفكاك از كفر اعتقادي ممكن است داشته باشد يعني كسي كافر اعتقادي نباشد و كافر عملي باشد؛ اينها در طول هم هستند اگر چنانچه نپذيرفت ﴿مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دينِه﴾[13] است ميشود كافر، از آن راه است؛ پس اين كفر آن كفر خواهد بود. اگر پذيرفت منتها در مقام عمل گرفتار شهوت يا غضب شد ميشود كفر عملي. اين كفر عملي همان است كه در مقبوله عمر بن حنظله است كه فرمود «وَ عَلَيْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَيْنَا الرَّادُّ عَلَی اللَّهِ وَ هُوَ عَلَی حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّه»؛[14] اين شرك عملي است. يك وقت انسان حكم حاكم شرع را و مرجع تقليد را ردّ ميكند ميگويد من قبول ندارم اين كفر عملي است؛ يك وقتي ميگويد ـ معاذ الله ـ آن وحي را و آن دين را نميپذيرم، اين كفر اعتقادي است . اين آن ارتدادي است «بما له من الآثار».
پرسش: اگر خيال آن را داشته باشد چطور؟
پاسخ: دليل نيست آن جهل مركب است. تخيل دليل است «تِلْكَ النَّكْرَاءُ وَ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ»[15] و إلاّ ﴿قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَي﴾؛[16] ممكن نيست كسي بتواند در برابر وحي الهي دليل بياورد .
پرسش: ....
پاسخ: آن ردّ حكم حاكم، آن بعد از تبين خطاء مستند است.
پرسش: ....
پاسخ: اگر در مقدمات خطاء كرده باشد كه كفر رويش ميرود والا مستضعف فكري است بايد توجيه بشود، ﴿مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّه﴾[17] است؛ دسترسي نداشت يا «حديث العهد بالإسلام» است؛ اين شبهه «يقبل منه».
پرسش: ....
پاسخ: در برابر سعيد شقاوت است؛ ﴿فَأَمَّا الَّذينَ شَقُوا﴾[18] همان كه در آيات سوره «هود» مشخص كرد.
بر اساس اين تحليل قرآني، انسان يا از راه انديشه آسيب ميبيند بايد قسمتهاي فكري را ترميم كند يا از راه شهوت و يا از راه غضب. امّا از راه انديشه تا حدودي روشن شد؛ از راه شهوت و غضب مشخص فرمود؛ در همين سوره «نساء» فرمود هرگز هوس و هوي در حكم شما راه پيدا نكند؛ در سوره «نساء» آيه 135 فرمود: ﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ﴾ خطاب به مؤمنين است. فرمود در كمال ايستادگي باشيد تا قسط را حفظ كنيد. در آيه سوره «حديد» كه ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾[19] هدف رسالت و انزال كتاب و ارسال مرسلين بود، بيان شد. موضوع وقتي خيلي مهم باشد، خلاصه تا انسان قوّام نباشد از عهده قدرت و از مقاومت او نميتواند بر بيايد. بايد «قوّام بالقسط» باشد. مسئلة قضا، مسئلة شهادت از بس مهم است كه فرمود «قوّام بالقسط» باشيد. حالا بين نسبت و صيغه «مبالغه» فرق است. يكي كار اوست يكي مبالغه است. فرمود: ﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلَی أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ﴾؛ چون مهم است فرمود قوّام باشيد «بالقسط». آنچنان «قوّام بالقسط» باشيد كه اگر به زيان خود شما هم شد اقرار كنيد، به زيان جانتان هم كه باشد سخن بگوييد. ﴿شُهَدَاءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلَی أَنْفُسِكُمْ﴾ بالإقرار؛ ﴿أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ﴾؛ اينجا تعديل آن كانال شهوت است. انسان روي حبّ به نفس آسيب ميبيند، روي حبّ به اولاد آسيب ميبيند روي حبّ به والدين آسيب ميبيند؛ يا اولاد است يا ابوين است از اين عمودين آسيب ميبيند يا آنچه كه از اينها منشعب ميشود «أولاد الأولاد» است يا «أبناء الآباء»ست، اخوه و اخوات است و مانند آن، از اين عمودين آسيب ميبيند. همه اينها بر اساس ضعف شهوت است چون در آن حديث شريف كه حضرت جنود عقل و جهل را مشخص فرمود، اگر خوب بررسي بشود معلوم ميشود كه حساب شده است. كانال شهوت و فروع شهوت چند تا است كانال غضب و فروع غضب چندتا است. اين بخش مربوط به آسيب پذيري قاضي است از راه شهوت، خودش را ميخواهد فرزندانش را ميخواهد، پدر، مادر، آباء، اجداد را ميخواهد، آنچه از اينها منشعب ميشود به نام اعمام و اخوال، اخوه و اخوات ميخواهد، از فرزندان او منشعب ميشوند به نام نوه و مانند آن اسباط ميخواهد ذراري ميخواهد، همه اينها در اثر تعديل نشدن قوة شهويه است. دوستي بيجاست كه او را گرفتار ميكند. فرمود اين دوستي و علاقه را حبّ «في الله» كنيد كه بتوانيد «قوّام بالقسط» باشيد. اول از خود بگذريد ﴿وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِكُم﴾، بعد از نزديكترين افراد؛ والدين و آباء.
پرسش: .... پاسخ: اقرار است. اقرار شخص براي اينكه در قيامت نجات پيدا كند اقرار ميكند؛ «للإمام العفو»، آن در بعضي از موارد فرمود به اينكه مصلحت نيست و خود امام عفو فرمود.
يك جرمي در اينجا پيش آمده مجرم مشخص نيست، همه سعي ميكنند، به هر حال قاتل اين كشته مشخص نشود، خُب ميفرمايد ﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلَی أَنْفُسِكُمْ﴾ بگو من كشتم؛ مالي برده شد خُب بگو من بردم. بنابراين اگر چنانچه قيام به قسط هدف ارسال مرسلين است، انسان آن چنان بايد قوّام باشد كه عليه خودش هم سخن بگويد. او عليه خودش امروز حرف نزد، دست و پاي او عليه او «يوم القيامة» حرف ميزنند ﴿تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْديهِم﴾.[20]
بنابراين، اين ﴿قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلَی أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ﴾؛ براي تعديل قوه شهوت است. دوستي و جذب در جمع بايد تعديل بشود. اول دوستي شخص نسبت به خودش بايد تعديل بشود. خودش را در راه خدا بخواهد نه خودش را براي هوس بخواهد.
پرسش: .... پاسخ: نه البته آنجا كه «الله» مخالف است كه مطلب جدايي است. آنجايي كه به هر حال بايد محكمهاي تشكيل بشود و حقّي زمين نماند، فرمود دوستي به خود شما وادارتان نكند كه قسط را اقامه نكنيد. بهترين دوستي، دوستي نفس است كه بايد آن را انسان تعديل بكند و اين هم وابسته به انديشه است. اولاً انساني كه به خودش علاقهمند است چون نوعاً به خودشان علاقهمندند در طرز تفكرشان نقش دارد؛ به قدري طرز تفكر نقش دارد كه «حُبُّكَ لِلشَّيْءِ يُعْمِي وَ يُصِمُّ».[21] بسياري از سيئات خود را حسنات يا مباحات ميداند؛ بايد آن قدر خود را بيگانه ببيند تا بتواند در خويشتن خويش خوب داوري كند و اين كار آساني هم نيست. تا «قوّام بالقسط» نبود نميتواند در خويشتن خويش نظر كند كه آيا اين كار من خوب بود يا نه؟! چون حبّ جلوي ديد را ميگيرد، چه اينكه بغض و غضب هم جلوي ديد را ميگيرد. اين است كه گفتهاند قاضي در حال غضب حكم نكند. شدّت نشاط مانع از حكم صحيح است، البته در حال شدّت نشاط هم همچنين است. تا «قوّام بالقسط» نبود و نشد، نميتواند نيروهاي شهواني را تعديل كند ﴿أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ﴾.
پرسش: .... پاسخ: آن در اقرار است در باب شهادت است اين در مقام قضا خواهد بود.
پرسش: ....
پاسخ: آنجا هم خواهد آمد ـ به خواست خدا ـ كه جمع بين سوره «نساء» و سوره «مائده» چه خواهد بود چرا يكجا فرمود: ﴿قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ﴾؛[22] يكجا فرمود: ﴿قَوَّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ﴾؟[23] آنجا مربوط به تعديل غضب است، اينجا مربوط به تعديل شهوت. آنجا ميفرمايد كينههاي ديگران وادارتان نكند كه «قوّام بالقسط» نباشيد، اينجا ميفرمايد دوستيهاي دروني وادارتان نكند كه از مسير باز بمانيد. انسان يا از انديشه يا از شهوت يا از غضب آسيب ميبيند و لا غير. تحليلات قرآن كريم هم كه بر اساس برهان صحيح است روي همين سه بُعد است: يا ميكوشد انديشهها را رهبري كند يا ميكوشد شهوت را تعديل كند يا ميكوشد غضب را تعديل كند. اينجا مربوط به شهوت است، دوستي است و آنچه كه به دوستي برميگردد.
«والحمد لله رب العالمين»
[1]. فقه القرآن في شرح آيات الأحكام، ج2، ص7؛ وسائل الشيعة، ج27، ص33.
[2]. سوره نساء، آيه65.
[3]. تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج6، ص292.
[4]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج7، ص406.
[5]. سوره مائده، آيه44.
[6]. سوره مائده، آيه47.
[7]. سوره مائده، آيه45.
[8]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص339.
[9]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج7، ص354.
[10]. مکاسب(محشي)، ج 2، ص 22.
[11]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج7، ص408.
[12]. سوره مائده، آيه3.
[13]. سوره بقره، آيه217.
[14]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج7، ص412.
[15]. المحاسن، ج1، ص195.
[16]. سوره بقره، آيه256.
[17]. سوره توبه، آيه106.
[18]. سوره هود، آيه106.
[19]. سوره حديد، آيه25.
[20]. سوره حديد، آيه25.
[21]. من لا يحضره الفقيه، ج4، ص380.
[22]. سوره مائده، آيه8.
[23]. سوره نساء، آيه135.
مرکز نشر اسراء ، ناشر اختصاصی آثار آیت الله جوادی آملی، در سال 1372 شمسی آغاز به کار نمود؛ تولید آثار مکتوب با کیفیت مطلوب و استاندارد، عرضه سریع، به موقع، با قیمت مناسب و پیشتیانی محصولات ، بستر سازی دسترسی آسان، سریع و کم هزینه مخاطبان داخل و خارج کشور به محصولات، حضور در نمایشگاه های بین المللی داخلی و خارجی از وظایف و ماموریت این مرکز می باشد.