06 01 2003 5456661 شناسه:

مباحث فقه ـ نظام قضا ـ جلسه 3 (1381/10/16)

دانلود فایل صوتی

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

 يك بخش اينكه كار قضا و قانون محاكم «هو الوحي و لا غير». يك بخش اينكه هيچ علاقه‌اي انسان را وادار نكند كه در هنگام قضا از ميزان وحي بگذرد. بخش سوم هيچ ترسي دشمني كينه‌توزي و عداوتي وادارش نكند كه از معيار وحي الهي بگذرد. «الإنسان له ثلاث‌ قوا: العقل به يدرك، الشهوه بها يجذب، الغضب به يدفع». مي‌فهمد جذب مي‌كند دفع مي‌كند؛ بيش از اين سه بعد هم نيست. لذا هم انديشههاي انسان قاضي را قرآن تعديل مي‌كند هم جناح شهوت و جذب و علاقه‌هاي آن را تعديل مي‌كند هم جناح غضب و دفع آن را. آيه مباركه سوره «نساء» 135 اين بود: ﴿يَاأَيُّهَا الّذين آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ؛ اين امر الهي و فرمان الهي ناظر به قوّام بودن است نه تنها قيام؛ وقتي مطلب مهم باشد دستور مي‌دهد كه ايستادگي كامل داشته باشيد، چون امر خيلي مهم است. نفرمود قائم به قسط باشيد فرمود: قوّام به قسط باشيد چون به قدري مهم است كه مي‌خواهيد عليه خودتان هم قيام كنيد. تا انسان قوّام نباشد نمي‌تواند پا روي خواسته‌هاي خودش هم بگذارد، تا شاهد «لله» نباشد نمي‌تواند عليه خودش هم اقرار كند.

 آنچه كه يك قاضي را ممكن است از معيار وحي الهي باز بدارد مسأله حبّ و علاقه است، علاقه به نفس علاقه به پدر و مادر، علاقه به اقرباء. اين علاقه به نفس علاقه به عمودين و علاقه به آنچه كه «ينشؤهُ من العمودين» به نام اقارب و عشيرها نمي‌گذارد انسان به معيار قضاي الهي حكم بكند. فرمود يك قاضي آنچنان بايد «قوّام بالقسط» باشد كه خودش را براي دين بخواهد نه اينكه خودش را هم بخواهد دين هم داشته باشد. نه خودش را بيش از دين بخواهد نه خودش را در عرض دين بخواهد، خودش را براي دين بخواهد كه اين علاقه‌اش بايد در طول هم باشند نه در عرض هم، چه رسد به اينكه دين براي محص باشد و علاقه به جان فوق علاقه به دين باشد. انسان موظف است خود را براي دين بخواهد، «فضلاً عن العمودين و فضلاً عن الأقربين».

﴿قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلَی أَنْفُسِكُمْ؛ حق را بگوييد گاهي به صورت اقرار گاهي به صورت شهادت. اگر عليه خود انسان است مي‌‌شود اقرار؛ اگر عليه ديگري باشد مي‌‌شود شهادت و چون انسان ديگري يا ديگران را دوست دارد براي خودش و خودش را هم دوست دارد براي دين؛ لذا «يقول الحق ولو علي نفسه أو أقربائه». انسان كه مي‌‌‌گويد من به خودم علاقه‌مندم اگر علاقه او علاقه صادق است آنچه كه به جسم و دنياي او برميگردد بايد قرباني دين كند تا جانش به سعادت ابد برسد. او اگر به خودش علاقه‌مند است، طبق اصول گذشته خودش هم يك موجودي است ابدي و موجود ابدي را سعادت ابد تغذيه مي‌كند و سعادت ابد در سايه حرمت به دين است؛ پس اگر به دين احترام گذاشت خودش در ابد سعادتمند خواهد بود.

بياني از اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) رسيده است كه خلاصه آن بيان اين است كه دين را بايد در وسط گذاشت جان را بايد حصار و سنگر دين قرار داد، مال را بايد حصار و سنگر جان قرار داد كه اول مال آسيب ببيند بعد جان آسيب ببيند و هرگز دين آسيب نبيند؛ زيرا انسان تا زنده است پاسداري مي‌كند و اگر جان را رها كرد دين محفوظ خواهد ماند و بعد از مرگ آسيبي نخواهد ديد. فرمود: «إِذَا نَزَلَتْ نَازِلَةٌ فَاجْعَلُوا أَنْفُسَكُمْ دُونَ دِينِكُم»‏[1] «و أموالكم دون أنفسكم» اول مال بعد جان تا دين در وسط بماند. اين را مرحوم محدّث قمي(رضوان الله عليه) در سفينه نقل كرده است جزء مواعظ حضرت است يا نصايح علي بن ابيطالب (سلام الله عليه) است؛ اينجا در قرآن كريم ميخوانيم كه فرمود: ﴿قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلَی أَنْفُسِكُم﴾ كه حبّ به نفس نبايد مانع از قيام به قسط باشد و انسان خود را هم كه مي‌خواهد براي دين بخواهد. حق ندارد دين را و خودش را در عرض هم بخواهد چه رسد به اينكه علاقه به نفس فوق علاقه به دين باشد.

در همين موضوع كه انسان حق ندارد علاقه به نفس را در رديف علاقه به دين قرار بدهد چه رسد به اينكه فوق علاقه به دين. در سوره مباركه توبه فرمود كه كسي حق ندارد خودش را بيش از رسول اكرم دوست داشته باشد. آيه 120 سوره توبه. ﴿ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِه‏﴾ در موقع خطر هيچ كسي حق ندارد خود را كنار بكشد و حق ندارد خودش را حفظ بكند و رسول اكرم را در معرض خطر بيندازد. ﴿وَ لا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِه‏﴾ به خودشان رغبت بكنند از پيغمبر اعراض كنند حق ندارند. پس علاقه به نفس براي حفظ دين است و رسول اكرم و ائمه معصومين(عليهم السلام) كه مثل اعلاي دين هستند، انسان بايد علاقه به آنها را فوق علاقه به نفس داشته باشد.

شاهد ديگر در سوره مجادله؛ در آنجا دارد كه ﴿لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُم‏﴾.[2]

پرسش: ...

پاسخ: بله آنجا اصول دين در خطر نبود و ﴿قَلْبُهُ مُطْمَئِن‏﴾[3] و قرآن كريم هم روي او صحه گذاشت و اما آنجا به اميرالمؤمنين عرض كرد به اين كه ما حرف اسرائيليها را نمي‌زنيم نميگوييم ﴿فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُون‏﴾؛[4] حرف ما اين است كه «نَمُوتُ مَعَك‏، سِرْ نسيروا». اگر دستور بدهي به دريا برويم به دريا ميرويم و اگر دستور بدهي در صحرا بجنگيم در صحرا مي‌جنگيم.[5]

«علي اي حال» اين آيه سوره مجادله و سوره توبه كه در آن مهام امور است؛ چون فرمود آن كه محاده كرد با رسول اكرم؛ يعني حدّ و خط او جدا شد. دين و رسول اكرم در يك حدّ، او در حدّ ديگر. فرمود مؤمن با كساني كه محادّه دارند با پيامبر اسلام علاقه ندارد. ﴿لا تَجِدُ قَوْماً﴾ كه ﴿يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾؛ آن كه حدّش غير از حدّ خداست. تعبير ديگر اين است كه ﴿وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُول‏﴾[6] آن كه در يك شق قرار دارد رسول اكرم در يك شق ديگر، راهشان دوتاست، هرگز مؤمن به آنها علاقه نخواهد داشت. البته اينها «فيما يرجع إلي الأصول و المهام دين» است.

اما در اين آيه محل بحث در سوره «نساء» فرمود به اينكه خودتان را براي حفظ دين بخواهيد، علاقه به نفس وادارتان نكند كه قيام به قسط نباشيد. چون مطلب مهم است انسان بايد پا روي تمام اميال نفس بگذارد فرمود ««قوّام بالقسط»» باشيد. اگر انسان قوّام نباشد، اين براي او ملكه نباشد، يا به عنوان نسبت شغل او نباشد، يا به عنوان صيغه مبالغه در او ممارستي نداشته باشد، او مي‌لرزد و مي‌لرزاند؛ يعني آن چنان مي‌لرزد كه «حُبُّكَ الشَّيْ‏ءَ يُعْمِي وَ يُصِم‏».[7] انسان وقتي در برابر قضاي الهي و قانون الهي قرار گرفت آن علاقه به نفس در انديشه او اثر مي‌گذارد، مطلب را بد مي‌فهمد. گاهي آن چنان علاقه او را وادار مي‌كند كه بد بفهمد كه از او تعبير مي‌كنند به «أعمي و أصم». «حُبُّكَ الشَّيْ‏ءَ يُعْمِي وَ يُصِم‏» و كذا «بغضك الشيء يُعمي و يُصم». اينكه گفتند قاضي در حال غضب حكم نكند براي آن است كه احيانا در تشخيص اشتباه مي‌كند ولو مجتهدي است عادل. بعد از فرض اجتهاد و عدل او گفتند «لا يقضي و هو غضبان»؛[8] زيرا اين غضب يا آن نشاط نمي‌گذارد انسان درست بفهمد. آن كسی که غضب و نشاط كوچكتر از آن است كه در انديشه او راه پيدا كند «هو الوليّ المعصوم» و إلاّ «المجتهد العادل» ممكن است حبّ و بغض نگذارد او درست بفهمد؛ ﴿وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعا﴾،[9] با اينكه راه، راه بدي است.

 و اگر انسان محبت را در طليعه‌اش تعديل بكند، اندازه محبتش در قالب دين باشد، اين محبت آن توان را ندارد كه جلوي ديد حاكم را بگيرد؛ زيرا اصلاً قد اين محبت كوتاه است. حبّ او «في الله» است و بغض او «في الله» است. اين همان است كه در باب «الْحُبُّ فِي اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِي اللَّه‏» رسول اكرم(سلام الله عليه) به اصحابش فرمود: «أَيُّ عُرَی الْإِيمَانِ أَوْثَق‏؟» كدام عروه از عروه‌هاي ايمان محكمتر است؟ عرض كردند: «اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ». فرمود: «الْحُبُّ فِي اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِي اللَّه‏»؛[10] اين كار آساني نيست و اگر انسان خودش را براي دين بخواهد آن وقت است كه علاقه به نفس نمي‌تواند در انديشه او راه پيدا كند يا در هنگام تطبيق اصول كلي بر موارد شخصي راه پيدا كند، خلاف حكم بكند. چون او خودش را براي دين مي‌خواهد، مسأله آز، طمع، طول امل، حبّ جاه، مقام و مانند آن هيچ كدام از آنها آن توان را ندارند كه او را از اجراي عدل الهي باز بدارند. چون تمام اينها جزو شعب قوه شهويه است و او از حبّ به نفس نشأت مي‌گيرد وقتي حبّ به نفس او تعديل شده باشد، هرگز ساير محبتهاي فرعي آن قدرت را ندارند كه در ديد حاكم اثر بگذارند؛ لذا فرمود «قوّام بالقسط» باشيد؛ چون مهم است قيام كافي نيست، چون مهم است قائم بودن كافي نيست. قوّام بودن لازم است. ﴿شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلی‏ أَنْفُسِكُمْ﴾ به صورت اقرار، ﴿أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ﴾.[11]

 اولاً علاقه‌هاي نفسي از نظر رواني هيچ نقشي در محكمه قضا ندارند؛ علاقه‌هاي نژادي و قومي هم نقشي در محكمه قضا ندارد؛ فرمود: ﴿أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ﴾؛ مسئله قوميت، قبيله‌اي، نژاد و مانند آن نقشي در مرحله قضا ندارد، اين دو. پس مسائل رواني بي‌نقش است، مسائل قومي و نژادي و طايفه‌اي و قبيلگي و نظام عشيره‌اي هم بي‌نقش است. مسئله سوم؛ مسائل اقتصادي است. اقتصاد در قضا نقشي ندارد؛ خواه طرفين فقير باشند، خواه غنيّ باشند، خواه مختلف؛ مسائل اقتصادي، توانگري و تهي‌دستي در قضاي حاكم بي‌نقش است.

اما اينكه فرمود: ﴿أَوِ الْوالِدَيْنِ﴾؛ معلوم مي‌‌شود شهادت «علي الوالدين» مسموع است. يكي از مسائل فقه اين است كه نسب و قرابت نسبي مانع از قبول شهادت و اداي شهادت نيست، در ساير موارد اختلافي نيست، پدر نسبت به فرزند اختلاف نيست، فرزند نسبت به مادر اختلاف نيست، انسان نسبت به برادر و خواهر و اقرباء اختلاف نيست. فقط فرزند نسبت به پدر اختلاف هست كه آيا شهادتش مسموع است يا مسموع نيست؟ عده زيادي گفته‌اند شهادت پسر عليه پدر مسموع نيست. گاهي ادعاي اجماع ميكنند، زماني هم به مرسله استدلال مي‌كنند، گاهي هم به جمله ﴿وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾؛[12] در سوره لقمان استدلال مي‌كنند كه اين يك نحوه عقوقي است. اگر پسري عليه پدر در محكمه شهادت بدهد او را مي‌رنجاند و رنجاندن پدر همان عقوق است؛ عاق شدن، رنجاندن پدر و تمرّد كردن از خواسته‌هاي پدر معصيت كبيره است.

اين وجوهي است كه براي ﴿فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾ در سوره «لقمان»؛ اين وجوهي است كه به آن استدلال شده است كه شهادت «علي الوالد» مقبول نيست.[13]

اما اقوال در مسئله بعضي متوقفند «كما في التحرير»؛[14] بعضيها همين وجوه را كافي مي‌دانند «كما هو المنسوب إلي اكثر الاصحاب». بعضي‌ها كافي نميدانند و مي‌گويند نسب مطلقاً مانع از ادا شهادت و پذيرش شهادت نيست «كما هو الحق». اما وجوهي كه به آنها استدلال شده است، اجماعي در كار نيست چون عده زيادي مخالفند و بعضي از مجمعين هم فتوا به خلاف دادند و محتمل المدرك هم هست. اما آن مرسله كافي نيست براي اينكه صحيحه در قبال آن هست. صحيحه در قبالش هست كه «أَقِيمُوا الشَّهَادَةَ عَلَي الْوَالِدَيْن‏»[15] و اما آيه: ﴿وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾ كافي نيست؛ براي اينكه اولاً اين مسئله، مسئله ديني است مسئله دنيايي نيست. ﴿صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾؛ يعني مصاحبت خير «فيما يرجع إلي الأمور الدنيائية»؛ نيازهاي دنيايي او را با مصاحبت خوب تأمين كند؛ اما از دينتان مايه نگذاريد كه دنياي او راحت بشود. از طرفي «لاطاعَةَ لِمَخلوقٍ في مَعصِيَةِ الخالِقِ»؛[16] از طرفي كتمان حق نكنيد كه پدر راحت بشود؛ يعني او شهادت ندهد اصلاً حقي را نگويد يا بعد از اينكه اين فرزند عادل شهادت داد قاضي نپذيرد كه پدر از نظر امور دنيايي راحت باشد. اولاً اين ﴿صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾ دليل اخص از مدعاست؛ چون هم پدر را مي‌گيرد هم مادر را. شهادت ولد، عليه والده مسموع است و حال آنكه ﴿صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾، هر دو را مي‌‌‌گويد؛ ثانيا اين امر دنيايي نيست، «صاحبهما مصاحبت معروف فيما يرجع إلي الأمور الدنيوية» است «لا فيما يرجع إلي الأمور الدينية» و ثالثاً بر فرض اينكه باشد نسبت بين آيه مبحوث عنها با او اين يا ارتباطي با هم ندارند يا اين نص است آن غير نص يا اين اظهر است آن ظاهر يا اين خاص است آن عام. آن دارد ﴿وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾؛ اين دارد در خصوص باب شهادت عليه او شهادت بده. اين نكته را نديدم اين آقايان در كتابهاي فقهي تعرض كرده باشند. مضافاً به اينكه اين احساني است به او كه او را به حق و قسط و عدل آشنا مي‌كند. بنابراين هم بر اساس اصول قرآني و هم بر اساس اصول فقهي دليلي نيست كه شهادت فرزند علي الوالد مسموع نباشد.

پرسش: ...

پاسخ: ﴿وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾؛ چون در امور ديني فرمود: ﴿فَلا تُطِعْهُما﴾ هم در سوره لقمان[17] هم در سوره عنكبوت[18] آن جمله هست؛ اما اين ﴿وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾، در سوره لقمان است. چون ريشه قرآني آن اين بود؛ جواني اسلام پذيرفت، مادرش گفت به اينكه من متحصن مي‌شوم در فناء دار، در حياط مي‌مانم و سقف خانه بر بالاي سرم سايه نمي‌افكند مگر اينكه بروي از دين برگردي، در اتاق نمي‌آيم. او هم آمده حضور رسول اكرم (سلام الله عليه) عرض كرد كه من اسلام پذيرفتم ولي مادرم اين چنين مي‌‌‌گويد شما هم كه حرمت اينها را لازم ميدانيد. آيه نازل شد كه ﴿وَ إِنْ جاهَداكَ عَلی‏ أَنْ تُشْرِكَ بي‏ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما﴾؛ در امور ديني نه، سلطه والدين در ايده و عقيده و نظرهاي اعتقادي اولاد نقشي ندارد. بنابراين اين كاري به امور دنيوي ندارد، مصاحبت خوب؛ نيازهايي دارند برآورده كنيد. در سوره عنكبوت اين ذيل را ندارد ﴿وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾ ندارد. بر فرض هم داشته باشد از نظر معيارهاي فقهي، اين ﴿شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلي‏ أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ﴾ خاص است و آن عام، اين مقيّد است و آن مطلق. اين ﴿وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفا﴾؛ إلاّ در باب شهادت كه «خرج بالدليل». پس راهي ندارد كه ما بگوييم شهادت ولد «علي الوالد» مسموع نيست.

پس مسائل رواني نقشي در قضاي قاضي ندارد، مسائل نژادي، نظام قبيلگي، قوميت نقشي در قضاي قاضي ندارد؛ مسائل اقتصادي به شرح ايضاً(همچنين). حالا طرفين ـ «مشهود له» يا «مشهود عليه» ـ اگر هر دو فقير بودند يا هر دو غنيّ بودند يا بالاختلاف، نه غناي غنيّ باعث بشود كه انسان له او يا عليه او شهادت بدهد، نه فقر فقير باعث ترحم بشود كه انسان عليه او شهادت خلاف بدهد چون فقير است. اگر فقير است «فالله أولي به»، اگر غنيّ است «فالله أولي به»؛ نه غناي غنيّ در شهادت نقشي دارد و نه فقر فقير و هكذا في قضاي قاضي؛ شما بايد ««قوّام بالقسط»» باشيد. ﴿إِن يَكُنْ غَنِيّاً أَوْ فَقِيرَاً فَاللّهُ أَوْلَي بِهِمَا.[19] پس مسائل مالي و اقتصادي هم بي‌نقش است و در جمع آنكه انسان را نميگذارد درست شهادت بدهد يا درست حکم بکند هواست؛ يا هواي به خود يا هواي به اولاد و عمودين و اقربين يا هواي امور خارجي.

فرمود: ﴿فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوی﴾ مطيع و تابع هوي نباشيد. اين مسائلي که تحليل شده است خواه رواني آن، خواه نظام قبيلگي و قومي و عشيرگي و نژاد و خواه مسايل اقتصادي و مالي آن، اگر هوس کرديد خوف عدول «عن الحق» است يعني «کراهة أن تعدلوا عن الحق»، عدول کنيد. گفتند آن احتمال هم هست پيروي هوي نکنيد براي اينکه عادل باشيد. امّا معمولاً اين سياقها به آن «کراهة أن تعدلوا» أولي است. ﴿فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوي‏ أَنْ تَعْدِلُوا﴾ پيروي هوا همان و عدول «عن الحق» همان و چون کتاب، کتاب هدايت است علم را با عمل کنار هم ذکر ميفرمايد. فرمود آن وقت اگر کسي اين کار را نکرد يا به محکمه نرفت يا در اداء شهادت زبان پيچي كرد، گنگ ادا كرد حق را بيان نكرد يا به سمت خاص گرايش داشت. ﴿وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا﴾ يا اعراض كنيد اصلاً نگوييد يا زبان پيچي كنيد حق را نگوييد درست نگوييد، چه ساكت باشيد چه بد شهادت بدهيد ﴿فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا﴾؛ «الله» به آنچه ميكنيد مي‌داند. بنابراين بپيچيد يا اعراض كنيد. يك وقت است انسان اعراض مي‌كند از گفتن يك وقت است ميپيچاند زبان را جوري كه حق را نگويد يا خلاف بگويد. در هر دو حال ﴿فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا﴾. پس جميع «ما يرجع إلي الهوي و الشهوة» بسته شد؛ از حبّ به نفس، از حبّ به عمودين، از حبّ به نظام عشيره و قومي، از حبّ به مسائل مالي و جاه و مقام و منصب هم در همين جدول است؛ ميماند مسئله غضب.

در آيه 8 سوره «مائده» اين را فرمود: ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ﴾؛ اينجا مسئله ««قوّام بالقسط»» را كه در سوره «نساء» بود تعبير نفرمود. فرمود ﴿قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ﴾، براي «الله» قيام كنيد و به قسط شهادت بدهيد و هرگز عداوت وادارتان نكند كه در حكم خلاف بگوييد يا در شهادت خلاف شهادت بدهيد. ﴿وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلي‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا﴾؛ شنائت، زشتي، زشت دانستن، بدي، بد بودن همه اينها «يرجع إلي القوة الغضبية» و نيروي دفع. فرمود هرگز از كانال غضب آسيب نبينيد در اثر دشمني، بد حكم نكنيد و حكم بد نكنيد. وادارتان نكند بدي به قومي اينكه عدالت را از دست بدهيد؛ ﴿وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلي‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا﴾؛ اين مطلب را صريح و به صورت بيان به دلالت مطابقي فرمود ﴿اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی﴾؛ اين به تقوي نزديكتر است تقوي عمل را مقبول مي‌كند انسان «مقبول العمل» مكرّم است. اين چنين نيست ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ﴾،[20] تقوي كرامت بياورد؛ انسان بي‌خود كريم نخواهد شد، ممكن نيست «إلاّ بالعمل الصالح». عمل متقي مقبول است انسان «مقبول العمل» مكرّم است و الا كرامتي نيست كه بي‌جا كسي را كريم بكنند به او كرامت اعطا بكنند؛ چون ﴿إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقين‏﴾[21] اين شخص عمل قبول دارد؛ عمل قبول هم تا آنجا كه ميسور هست بالا مي‌رود، وقتي عمل بالا رفت عامل بالا مي‌رود. اگر ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ﴾[22] كلمه طيّب كه از انسان طيّب جدا نيست؛ اگر ﴿وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه‏﴾[23] عمل كه از عامل جدا نيست. اين عامل است كه «إليه» مي‌رود و عامل است كه رفيع خواهد شد و الا ممكن نيست عمل برود عامل بماند و اگر گفتند مسئله عرض اعمال، اعمال را حضور ولي‌ّعصر (سلام الله عليه) عرضه مي‌كنند اين چنين نيست كه جان را نبرند، ما را هم ميبرند و ميرويم منتها نميدانيم در حضور چه كسي هستيم و إلاّ عمل را كه صورت برداري بكنند آن جان عمل و گوهر عمل را حضور حضرت ببرند، آن نيات و خاطرات را ببرند، بنويسند و ببرند كه نيست. اين جانها را حضور او ارائه مي‌دهند و ما را ميبرند منتها نميدانيم در حضور چه كسي هستيم. «علي اي حال» فرمود غضب وادارتان نكند اجازه ندهيد كه از راه غضب منحرف بشويد و قيام به قسط نداشته باشيد؛ خواه اين غضب عليه شخص باشد، عليه گروه باشد، عليه افراد ديگري باشد؛ آن ديگر از بحث ما بيرون است.

بنابراين اينكه فرمود: ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ﴾ چون مطلب مهم است باز دستور قوّام بودن مي‌دهد. كار آساني نيست انسان فارغ از غضب بتواند حكم بكند. عداوت ديني مانع از قبول شهادت نيست، عداوت دنيايي را درباره‌اش بحث كرده‌اند. عداوت ديني، انسان با كسي كه از مسير دين منحرف است، دشمني دارد، اين دشمني باعث نمي‌شود كه شهادت او در محكمه مسموع نباشد، مسموع هست، او شهادت مي‌دهد مسموع هم هست «لأنّه عادل» و عداوت او را وادار نمي‌كند كه خلاف بگويد. هرگز دشمني وادارتان نكند كه خلاف حكم كنيد يا خلاف شهادت بدهيد ««قوّام بالقسط»» نباشيد.

انسان اگر از ناحيه غضب آسيب نديد تهديد هم او را نمي‌لرزاند؛ چون كسي از ناحيه تهديد بر خلاف حكم مي‌كند يا برخلاف شهادت مي‌دهد يا از گفتار حق ساكت مي‌‌شود كه از نظر قوّه غضب آسيب ببيند. اگر قوّه غضبيه انسان قوه تربيت شده نباشد مي‌ترسد؛ «في الجبن عار»[24] به خاطر آن است كه انسان بي‌جا مي‌ترسد اين بي‌جا ترسيدن و ترس بي‌جا براي آن است كه اين قوه غضبيه به مرحله شجاعت نرسيده و اگر تأديب مي‌شد در حدّ شجاعت بود كه بي‌جا نمي‌ترسيد. پس انساني كه مي‌ترسد از راه غضب آسيب مي‌بيند؛ تهديد مي‌‌شود و از حق صرفنظر مي‌كند از راه غضب آسيب مي‌بيند؛ مي‌ترسد آينده جور ديگر بشود از راه غضب آسيب مي‌بيند. آنها كه رابطه‌شان را با بيگانه‌ها حفظ كرده بودند يا مي‌كنند مي‌گويند شايد روزگار برگردد ما در آن روزگار برگشته چه كنيم، از راه غضب آسيب مي‌بينند. ﴿فَتَرَي الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشي‏ أَنْ تُصيبَنا دائِرَةٌ فَعَسَي اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِه‏﴾[25] عده‌اي كه «في قلوبهم مرض» هست رابطه‌شان را حفظ كردند و مي‌كنند، مي‌گويند شايد اوضاع برگردد و اگر اوضاع برگشت ما چه كنيم؛ با اينكه در مدينه بودند رابطه با مشركين حجاز داشتند ميگفتند اگر اوضاع برگشت ما چه كنيم؛ فرمود اين انسان مريض است.

﴿فَتَرَي الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فيهِمْ﴾ و حرف آنها هم اين است كه ﴿نَخْشي‏ أَنْ تُصيبَنا دائِرَةٌ﴾ فرمود: اگر اوضاع از آن طرف برگشت جواب خدا و پيغمبر را چه مي‌دهيد؟ ﴿فَعَسَی اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِه‏﴾ از آن طرف برگشت چه مي‌كنيد؟ ﴿فَيُصْبِحُوا عَلي‏ ما أَسَرُّوا في‏ أَنْفُسِهِمْ نادِمين‏﴾.

بنابراين هرگز انسان به مقام قضا نمي‌تواند برسد يا مقام شهادت حق نمي‌تواند برسد الا اينكه معيار قضا را درست بينديشد و از راه شهوت و جميع «ما يرجع إلي العلاقة» محفوظ باشد و از راه غضب و جميع «ما يرجع إلي العداوه و الغضب» محفوظ باشد «و ليس الإنسان إلاّ» اين سه بعد؛ آن وقت مي‌تواند ««قوّام بالقسط»» باشد.

«والحمد لله رب العالمين»

 

[1]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص216؛ سفينة البحار، ج3، ص164.

[2]. سوره مجادلة، آيه22.

[3]. سوره نحل، آيه106.

[4]. سوره مائده، آيه24.

[5]. الأمالي( للصدوق)، النص، ص406 و 407.

[6]. سوره نساء، آيه115.

[7]. المجازات النبوية، ص171.

[8]. جامع أحاديث الشيعة (للبروجردي)، ج‏30، ص134.

[9]. سوره کهف، آيه104.

[10]. المحاسن، ج1، ص165.

[11]. سوره نساء، آيه135.

[12]. سوره لقمان، آيه15.

[13]. ملاذ الأخيار في فهم تهذيب الأخبار، ج‏10، ص117 و 118.

[14]. تحرير الأحكام الشرعية علی مذهب الإمامية(ط - الحديثة)، ج‌5، ص117

[15]. من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص49.

[16]. مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج‏3، ص190.

[17]. سوره لقمان، آيه15.

[18]. سوره عنکبوت، آيه8.

[19]. سوره نساء، آيه135.

[20]. سوره حجرات، آيه13.

[21]. سوره مائده، آيه27.

[22]. سوره فاطر، آيه10.

[23]. سوره فاطر، آيه10.

[24]. ديوان أمير المؤمنين عليه السلام، ص189؛ «فِي الْجُبْنِ عَارٌ وَ فِي الْإِقْدَامِ مَكْرُمَة ٭٭٭ وَ مَنْ يَفِرُّ فَلَنْ يَنْجُوَ مِنَ الْقَدَر».

[25]. سوره مائده، آيه52.


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق