08 01 2003 5456717 شناسه:

مباحث فقه ـ نظام قضا ـ جلسه 5 (1381/10/18)

دانلود فایل صوتی

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

مبحث تهذيب قضا از انحراف شهوت يا غضب است. در محاكم اسلامي آن خطر اول نيست يا كم است؛ زيرا فرض پذيرش ميزان قضا «و هو الوحي» است؛ عمده خطرهايي كه از ناحيه شهوت يا غضب به صحت قضا آسيب مي‌رساند خواهد بود و اين كار آساني هم نيست.

 به قدري اين مسئله دقيق است كه گاهي انسان آن رشاهاي رواني را به حساب نمي‌آورد چون حبّ به شيء جلوي ديد را مي‌گيرد وقتي جلوي ديد را گرفت در تطبيق كبري بر صغري منحرف مي‌‌شود «وَ يَحْسَبَ أَنَّهُ يُحْسِنُ صُنْعا»[1] با اينكه يك ارتشائي در او نهفته است آن حبّ به نفس روي خصوصيت رواني نمي‌گذارد انسان اين رشوه مستتر را بفهمد. گاهي اين رشا در طي ده سال يا بيست سال مستتر مي‌‌شود تا يك روز ظهور كند. لذا مرحوم سيد(رضوان الله تعالي عليه) فتوي داد به اين كه آن مدحش آن تجليلي كه كسي از يك قاضي به عمل مي‌آورد، آن تلقيب و لقب بخشي او، تكريم او كه زائد بر حدّ متعارف است و در نحوه حكم قاضي نقش دارد مي‌‌شود رشا «و هو محرم». بعضي ممكن است در حرمت اينگونه از رشاهاي رواني ‌تأملي داشته باشند مثل صاحب جواهر؛[2] ولي مرحوم سيد صريحاً فتوي داد كه اين رشا است و محرم است.[3]

آنچه كه انسان را در «قُوّتَيِ الشهوت و الغضب» آسيب برساند، بي مهريهاي رواني كه انسان را در قضا دچار انحراف ميكند يا كشش‌ها يا دوستي‌هاي رواني كه در طي سنين در انسان ناآگاهانه نقش دارد اين مي‌‌شود رشا؛ اين است كه كار بسيار كاري است عظيم و «لِسَانُ الْقَاضِي بَيْنَ جَمْرَتَيْنِ مِنْ نَار»[4] است. انسان بخواهد خود را در جاي معصوم بنشاند حداقل كارش آن ملكه عادله است تا آدم خود را از خواسته‌هاي قبلي و ارتكازهاي پيشين تخليه نكند نمي‌تواند قاضي وارسته‌اي باشد. به عنوان نمونه بعضي از مشايخ ما نقل ميكردند ميگفتند: يك مطلبي را انسان در سنين تحصيلش بيست سال قبل پانزده سال قبل يا كمتر يا بيشتر از يك كتابي ديد و اين مطلب در كنار ذهن او مانده است، از يك مؤلفي در يك كتابي ديد يا از يك معلمي در جلسه درس شنيد بعد از بيست سال يا پانزده سال يا ده سال شروع به تأليف كرد دست به قلم كرد؛ كتابهايي که «في ما بأيديه» اوست نگاه كرده چيزي به ذهنش نيامد از اين كتابها بعد خودش نشسته فكر كرده، آن مطلبي كه بيست سال قبل در كنار ذهنش بايگاني شده بود به بركت اين مطالعات حالا ظهور كرد؛ آنوقت دست به قلم مي‌كند و مي‌‌‌گويد اين را من گفتم «و لم يسبقني إليه أحد». اين بياني بود كه بعضي از مشايخ ما(رضوان الله عليهم) ميفرمودند. همين بيان را ما در مكاسب مرحوم شيخ يافتيم، ايشان مطلبي را از تذكره مرحوم علامه يك جا نقل مي‌كند، همان مطلب را در خيارات يا شرائع آنجا به خودش نسبت مي‌دهد و مي‌فرمايد: «لم يسبقني إليه أحد». براي اين كه آن مطلبي را كه در بيع نقل كرده برای ده سال قبل بود و اين مطلبي را كه امروز دارد مي‌نويسد مال اليوم است.

بنابراين خاطرات بايگاني شده ده سال يا بيست سال قبل يك وقتي ظهور مي‌كند به عنوان يك ابتكار در مي‌آيد؛ اين كار آساني نيست كه انسان بتواند روي مسند قضا بگويد اين حكم ، حكم خداست. آن رشاهاي رواني و مرموز جزو هدايت «الله» شناخته نمي‌شود و اين در صورتي است كه انسان آن راههايي را كه مي‌داند عمداً خلاف نرود. اگر انسان عمداً بيراهه نرفت آن لغزشهاي رواني را «الله» حفظ مي‌كند اين كار آساني نيست. لذا به رسول اكرم مي‌فرمايد اينها مي‌آيند و مي‌كوشند كه به هر نحوي هست در تو راه پيدا كنند گرچه تو معصوم و مصون هستي ولي هدف آنها اين است اگر توانستند از راه تحبيب در قضايت نفوذ پيدا كنند كه مي‌كنند وگرنه موضع مي‌گيرند.

 در سوره مباركه «مائده» به رسول اكرم فرمود كه مواظب باش اينها در قضاي تو راه پيدا نكنند. آيه 48 سوره مباركه «مائده» فرمود: ﴿وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ﴾؛ به عرض رسيد كه اين كتاب هم از متكلم آن، هم از مستمع آن هم از پيك كلامي آن؛ يعني گوينده ﴿وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾،[5] شنونده هم كه رسول اكرم است ﴿سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسی﴾؛[6] اين كانال وحي هم كه پيك است روح امين است؛ يعني آنچه كه الآن ميخوانيم و مي‌شنويم همان است كه الله فرمود و لا غير؛ براي اين كه آورنده روحي است امين گيرنده هم قلب مطهر رسول اكرم است كه ﴿سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسی﴾، گوينده هم كه «الله» است. فرمود: ﴿وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ﴾ اين كتاب مصاحب حق است كه «الباء للمصاحبة». اگر در صحبت حق است پس «لا يفارق الحق و لا يفارقه الحق، لأنه مصحوبٌ بالحق». ﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتاب‏﴾؛[7] آن كتابهاي انبياي پيشين را هم تصديق مي‌كند و مي‌‌‌گويد آنها صادقند؛ اما نه در عرض آنها بلكه در طول آنهاست؛ اين هم تصديق دارد هم هيمنه دارد سيطره دارد. در حقيقت صحت كتابهاي پيشين بايد با قرآن توصيف بشود ﴿وَ مُهَيْمِناً عَلَيْه‏﴾. قهراً ملت اسلامي هم مهيمن بر ملل قبل خواهند بود چون هر ملتي به مقدار دينش رشد دارد و اينچنين نيست كه در رديف آنها باشد كه فقط امضا كند كه آنها حق گفتند نه، از بالا اشراف دارد و سيطره دارد چون درجه‌ آن درجه عاليتري است. قهراً رسول اكرم هم بر انبياي پيشين به شرح ايضا(همچنين)؛ ﴿وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ﴾؛ اين اصل اول است كه معيار قضا وحي است و لا غير.

﴿وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ‏﴾ در آيه‌اي كه بحث بود فرمود قاضي يا شاهد حق ندارد هواي خودش را اطاعت كند. اينجا مي‌فرمايد به ميل ديگران حكم نكن و تابع اهواي ديگران نباش؛ ﴿وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَق‏﴾ كه منصرفت كنند و تو را از آن حق باز بدارند. ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ في‏ ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَی اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُون‏﴾.[8] آيه بعد: ﴿وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْك‏﴾[9] به عقل كل مي‌فرمايد بر حذر باش كه به هر حال آنها به هر وسيله‌اي هست مي‌خواهند راه پيدا كنند. گرچه در سوره «نساء» فرمود هر چه مي‌كنند كه تو را منصرف كنند و منحرف كنند ﴿وَ ما يُضِلُّونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾[10] چون وقتي معصوم و مصون از گزند فتنه باشي آنها هيچ نقشي ندارند، ولي تو مواظب باش و اينها را هم آگاه كن. ﴿وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُصيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُون‏ ٭ أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُون‏﴾.[11] بنابراين اين كار آساني نيست تا انسان بداند كه اين قضاي او بدون قهر و مهر است. اين داوري او بدون محبتهاي غير الهي است يا بدون بغضهاي غير الهي است اينچنين نخواهد بود؛ لذا كاريست بسيار سنگين.

 در اهميت مجلس قضا بابي است در وسايل كه امام صادق(سلام الله عليه) ظاهراً از كنار يك محكمه قضايي مي‌گذشت كسي را آنجا ديد از دوستان يا از شاگردانش بود. فرمود ديدم درمجلس قضا نشسته بودي آنجا چه ميكردي؟ عرض كرد آنجا مجلس قضائي بود ما هم نشسته بوديم. فرمود احتمال نمي‌دهي از اين خطر خود را بركنار مي‌داني اگر يك لعنتي مي‌آمد همه شما را شامل مي‌شد و دربرمي‌گرفت؟[12] بنابراين كار آساني نيست كاري است بسيار مهم؛ البته به همان درجه پاداشش هم مهم است.

بنابراين در اين قسمتها مي‌فرمايد به اين كه: هم از هواي خودش هم از هواي ديگران، هم بر حذر باشد كه خصوصيتهاي رواني او اثر نگذارد، هم بر حذر باشد كه علاقه‌هاي گذشته با ديگران در او بي نقش باشد.

پرسش: ...

پاسخ: به بعضيها خداي متعال وعده فرمود كه ﴿زادَهُمْ هُدیً وَ آتاهُمْ تَقْواهُم‏﴾[13] و اگر فرمود: ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها﴾[14] نه اينكه كسي كار خوب بكند كار خوب كردن مهم نيست داشتن كار خوب مهم است و در قيامت هم نمي‌گويند كار خوب كردي آن بدرد نمي‌خورد. اگر كسي توانست با عمل نيك در قيامت بيايد اينقدر كارش بايد نيك باشد و پر محتوا باشد كه هيچ فشاري از فشارهاي دوران زندگي و مرگ و قبر و برزخ نتواند از او بگيرد كه «يعبر عنه بالإيمان المستقر». نفرمودند اگر كسي در دنيا كار خوب كرد فرمود: ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ﴾. خيليها هستند كه درس خواندند و درسشان را مي‌گذارند و مي‌روند، علمي فراهم ميكردند، آموختند اندوختند، مي‌گذارند و مي‌روند؛ مگر فشار مرگ مي‌گذارد انسان خاطرات علمي داشته باشد تا علم با عمل عجين نشد و در جان انسان راه پيدا نكرد و همان كه در جوامع روايي تعبير شده است: «الإيمان مخالط لحمه و دمه»[15] آنجور نشد، با فشار مرگ ميرود اگر كسي اينچنين با فضايل و اخلاق و ايمان رفتار كرد، ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها﴾ اختصاص به آخرت ندارد. ﴿زادَهُمْ هُدیً وَ آتاهُمْ تَقْواهُم‏﴾ بله مي‌دهد بدون اينكه شرط كند.

پرسش: ...

پاسخ: عدالت را كه معتبر كردهاند همين است؛ منتها اين شخص در تطبيق موضوع بايد دقيق باشد. «الْمُؤْمِنُ كَيِّس‏»؛[16] لذا مرحوم سيد خيلي صريح در عروه به حرمت آن فتوي مي‌دهد.[17]

 پرسش: ... پاسخ: «رَجُلٌ قَضَي بِالْحَقِّ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ»؛[18] چون در قضا هم حسن فعلي لازم است هم حسن فاعلي؛ هم قضاي به عدل هم «عن قاضٍ عادل»، اين سمت مال جان پاك است و إلاّ اگر يك مجتهد فاسقي هم حكم بكند «يمكن أن يقضي بالعدل» ولي حكم، حكم باطل است و اگر كسي به آن حكم گرفت «لِأَنَّهُ أَخَذَ بِحُكْمِ الطَّاغُوتِ»،[19] لأنّه شقيٌ جلس مجلس النبي أو الوصي».

 پرسش: ... پاسخ: نه دردسر نيست اين پَر كشيدن به آن فضيلت است چرا انسان از اين طرف كوتاه بيايد؟ «خويش را تأويل كن ني ذکر را»؛[20] كاريست خيلي آسان؛ منتها يك چند روي زحمت مي‌خواهد و إلاّ لطف الهي فوق اين حرفهاست. يك چند روزي زحمت مي‌خواهد انسان بداند براي چه كسي درس ميخواند و كجا دارد مي‌رود در اصل اينها حل است. آن عادات و سنن باطل را انسان دو روزه مي‌تواند حل كند اگر با جذبه الهي، فيض الهي نصيب انسان بشود چه اينكه نصيب خيلي از مؤمنين شده است. اينكه مي‌بينيد تمام كارها را پشت سر مي‌گذارد و آن جور از جبهه پيام مي‌دهد معلوم مي‌‌شود يكجا عوض شد و اين كسي كه دست به شمشير مي‌برد اول دنيا را فروخته و لطف الهي را خريده، بعد درون سنگر رفته؛ ﴿فَلْيُقاتِلْ في‏ سَبيلِ اللَّه‏﴾ كسي كه اين شرط را دارد ﴿الَّذينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا﴾[21] اين تمام شد، دنيا را فروخت بعد وارد جبهه شد. اگر يك هم‌چه حالي نصيب يك طلبه نشود كه بدا به حال او؛ نصيب يك عالمي كه بيست سال سي سال به عنوان اينكه شاگرد ولي‌ّعصر است نشود بدا به حال او، كاريست آسان ولي سنگين نه سخت. قرآن آسان است و سنگين نه سخت ﴿لَقَدْ يَسَّرْنَا القُرْآنَ لِلذِّكْرِ﴾[22] شعار اوست؛ اما ﴿إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلا﴾[23] سنگين است و آسان نه سخت؛ چون با فطرت سازگار است انسان با فطرت آفريده شد. براي ياد «الله» يك عامل خوبي است، صعوبت در هيچ جاي قرآن نيست؛ سختي و سرسختي نيست. يُسر است و سهل است و روان ولي سنگين، وزين. اين قول سنگين براي ياد «الله» عامل يُسر است هيچ دشوار نيست؛ منتها انسان به يك سلسله رذايلي اگر خوي كند براي او سخت است و إلاّ اگر از اين طرف بيايد كه بسياري از مسائل برايش حل است و با ديد ترحم نگاه مي‌كند كه اين بيچاره‌ها به دنبال چه دارند مي‌گردند؟ اگر كسي جسم او را اول ببرند خوشحال مي‌‌شود دوم ببرند نگران مي‌‌شود بايد خودش را معالجه بكند ﴿في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَض‏﴾[24] و هكذا اين عادات جزئي، اينها را انسان مي‌تواند بروفد آسان است دشوار نيست.

اگر آن طرف يك مقداري انسان ببيند كه چه‌هاست و كجا ميرود يك موجود ابدي است و اين اوهام باري روي دوش اوست پيش مي‌رود و اين قرآن آمده فرموده بيا جلو، نه بگو سنگين است، گفتي سنگين است مي‌برند. نرفتيم به هر حال مي‌برند حالا چرا آنجا معطل بشويم؟ گاهي انسان به بيماري حصبه يا امثال حصبه مبتلا مي‌‌شود بلكه از بيمارستان آمده نتيجه عمرش يادش نيست. بيست سال، سي سال درس خوانده الآن چيزي يادش نيست؛ معلوم مي‌‌شود يك حوادث مي‌تواند بازده تمام عمر را از جان انسان بگيرد اين شدني است. بعد فشار مرگ يك فشاري نيست كه انسان خاطرات علمي يادش باشد؛ لذا در قبر از ساده‌ترين و ابتدايي‌ترين مسائل ديني سؤال مي‌‌شود و هر که در آنجا توانست بگويد اهل بهشت است؛ مي‌گويند «مَنْ رَبُّک»؟ ظالم و عادل هر دو مي‌دانند فاسق و عادل هر دو مي‌‌دانند مگر آن آدم فاسق مي‌داند در آن لحظه كه خداي او كيست يا مي‌تواند بگويد «اللَّهُ رَبِّي‏».[25] انسان يك حصبه مي‌گيرد خيلي از بديهيات فراموشش مي‌‌شود. آن قبر بعد از گذراندن از دنيا و عروج به برزخ مگر يادش است که پيغمبرش كيست يادش است کتاب او قرآن است يادش است كه امام او كيست يادش است كه بهشت و جهنم حق است؟ ابتدايي‌ترين مسائل ما همان است كه در تلقين ميت داريم و اينها يادش نيست در بعضي از جوامع روايي ما هست كه بعد از احقافي از عذاب، سنيني از عذاب تازه شخص يادش مي‌آيد مي‌‌‌گويد پيغمبر من كسي است كه قرآن بر او نازل شده است . نام مبارك رسول اكرم يادش نيست. اينچنين نيست كه همينطور آدم بميرد و با همين خاطرات در قبر باشد و با همين خاطرات آنجا بتواند بازگو كند و إلاّ سؤال و جواب قبر خيلي كار آساني است .

علي اي حال طوري نيست كه انسان بماند؛ بيان امام حسن مجتبي(سلام الله عليه) اين بود كه فرمود در امور آخرت و معني بالاتر از خود را ببينيد راه باز است و همين است كه مرحوم سيد فتوي داد كه اينگونه از رشاهاي رواني تجليل تكريم تبجين و مانند آن حرام است و «الرّاشِي وَ المُرْتَشِي في النَّار»؛[26] اين هست

 حالا در امور مالي، آن براي مقام بالاتر؛ براي امور مالي در قرآن كريم فرمود مبادا مال راهي پيدا كند به قضاي شما؛ در سوره «بقرة» آيه 188 اين نشان مي‌دهد كه انسان درون خود را با چه پر كرده است. آن آيه معروف كه در تجارت و مكاسب مورد استدلال است ﴿لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُم‏﴾[27] كه شامل مقام خواهد شد، براي اينكه تجارت عن تراض كه نشد اكل باطل مي‌‌شود و اما اين فرمود: ﴿وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ﴾ اين صدرش است، ﴿وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَريقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاس‏﴾[28] كه اين عطف بر مجزوم است كه «لا» هم بر سر اين در مي‌آيد؛ يعني «لا تُدْلُوا بِها إِلَي الْحُكَّامِ» فرمود «ادلاء» نكنيد مالتان را به حكام تا اينكه بوسيله اين مقداري از مال مردم بگذاريد. اين «ادلاء» براي آن است كه آنچه درون شخص است بيرون بيايد و روشن بشود. آب يك وقت در جدول و جوي مي‌گذرد كه در دسترس است، از اين تعبير مي‌كنند به «ماء معين» كه «تراه العين». يك وقت درون چاه است اينجا با «ادلاء» كشيده مي‌‌شود با ارسال دلو؛ آنچه كه در درون اين چاه است آدم با دلو بيرون مي‌آورد. آنچه در نهاد يك قاضي ناپاك است با رشوه بيرون مي‌آيد، او طاغوت است حكم به خلاف مي‌كند. اين رشوه به منزله دلو است وقتي كه رفت، اين دلو به دست او رسيد آنچه در درون اوست ظاهر مي‌‌شود. اگر در جاي ديگر فرمود: ﴿وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً﴾[29] به هر حال درون به منزله بلد است يا طيّب يا خبيث؛ اينجا هم بمنزله چاه است يا طيّب يا خبيث.

مرحوم كليني(رضوان الله عليه) در كافي نقل مي‌كند كه از حضرت پرسيد: فرشته‌ها كه اعمال بشر را مي‌نويسند، مي‌بينند و مي‌نويسند؛ اما از نيات اينها چه خبر دارند كه بد است يا خوب؟ حضرت فرمود: آيا بوي باغ و بوي كنيف يكي است؟ عرض كرد نه! فرمود وقتي انسان بوي خوب به مشامش مي‌رسد مي‌فهمد از كنار باغ مي‌گذرد، اگر بوي بد به شامه او رسيد معلوم مي‌‌شود از كنار كنيف گذشته است. فرشته‌ها از بوهاي خوب و بد مي‌فهمند اين شخص چه كاره است. آيا در درون آن روضه‌اي است از رياض بهشت يا كنيف است؛ بوي روضه و بوي كنيف فرق مي‌كند.[30]

تعبير «ادلاء» اين است كه نظير دلو مال و رشوه را ندهيد و از درون چاه قاضي ناپاك آن حكم باطل را بيرون نكشيد ﴿وَ تُدْلُوا بِها إِلَي الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَريقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاس‏ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون‏﴾ اين كار را نكنيد، اينها آسان است؛ اما او خيلي دقيق است تا انسان بر اساس معرفت جان خودش فكر نكند و هميشه موظب او نباشد و مراقب او نباشد و رقيب خودش نباشد در خطر هست. اين «مراقب» را كه گفته‌اند «مراقب»، چون رقبه مي‌كشد گردن مي‌كشد كه ببيند شخص چه مي‌كند كه خوب مواظب او باشد. فرمود انسان بايد گردن بكشد خودش را خوب ببيند كه اين بر اساس چه معياري دارد اين حرف را مي‌زند اين حكم را ميكند ﴿وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعا﴾[31] نباشد؛ اين هم مسألة تحريم رشوه.

در قرآن كريم از مال حرام به «سحت» تعبير مي‌كند. در سوره «مائده» هم گرچه صريحاً مربوط به مسأله قضا نيست ولي احبار و رهباني كه از اين راه گرفتار سحت بودند رشوه مي‌گرفتند تعبير به سحت مي‌كند. «سحت» آن نرم كردن، پودر كردن است. مال حرام را كه تعبير به سحت مي‌كنند چون هرجا كه راه پيدا كرد به هر حال زندگي را مثل پودر نرم مي‌كند ديگر نمي‌گذارد چيزي براي آدم بماند. اگر انسان با تكريم رشايي بالا آمد روزي فرا مي‌رسد تمام اين شرفهاي كاذب او مثل پودر درهم مي‌ريزد، اگر موقعيتي را از اين راه فراهم كرد با تكريم بيجا از نظر رشوه و مانند آن همچنين خواهد بود؛ اين را در مكاسب محرمه ملاحظه فرموديد رشوه «لا يختصّ بالقضا»، اختصاص به قضاي قاضي ندارد.[32]

علي اي حال اينكه در قرآن فرمود: ﴿فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذاب‏﴾[33] وقتي عذاب الهي آمده انسان را مسحوت مي‌كند مثل پودر. مال حرام را هم تعبير به سحت فرمود؛ ﴿لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ﴾[34] ﴿سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْت‏﴾،[35] كه اينگونه از اموال حرام را تعبير به «سحت» مي‌فرمايد، چون پودر مي‌كند نرم مي‌كند، ميکوبد خلاصه جايي براي بقا نيست.

بنابراين عمل به وحي و عدم انحراف از آن «إمّا بالشهوة أو بالغضب»؛ اين جزء حكم عالمي قرآن كريم است يعني بخاطر اهميتي كه دارد مي‌فرمايد انبياء را ما براي اين فرستاديم بطور اجمال چه اينكه در سوره «حديد» بود كه بحثش گذشت؛ ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾[36] اين به طور اجمال كه برنامه همه انبياست جزء اهداف عامّة، نبوت عامه و رسالت عامه است؛ ولي در همين سوره «مائده» جريان موساي كليم و جريان عيساي مسيح و جريان رسول اكرم (عليهم السّلام) را كه نقل مي‌كند اين مسأله: ﴿وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ﴾[37] را براي هر يك جدا جدا مطرح مي‌كند. اين معلوم مي‌‌شود كه اختصاصي به يك شريعت دون شريعتي ندارد. در همين سوره «مائده» آيه 44 مي‌فرمايد: ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فيها هُدي وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذينَ أَسْلَمُوا لِلَّذينَ هادُوا وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتي‏ ثَمَناً قَليلاً وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون‏﴾؛ اين دنبال بيان آنچه كه در تورات گذشت. ﴿وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فيها﴾ در تورات، ﴿أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون‏﴾[38] اين جريان تورات موساي كليم و انبياي بعد. ﴿وَ قَفَّيْنا عَلي‏ آثارِهِمْ بِعيسَي ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ آتَيْناهُ الْإِنْجيلَ فيهِ هُدي وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ هُدي وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقين‏ ٭ وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجيلِ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون‏﴾؛[39] اين معلوم مي‌‌شود اختصاص به شريعتي دون شريعت ندارد، اين جزء اهداف عامه هر نبي و هر رسول است؛ خواه در قرآن باشد ﴿مَنْ لَمْ يَحْكُمْ﴾ اين است، خواه در تورات باشد ﴿مَنْ لَمْ يَحْكُمْ﴾ آن است، خواه درانجيل باشد ﴿مَنْ لَمْ يَحْكُمْ﴾ اين و «يجمع» اين تفصيل را آيه سوره «حديد» و آيه 213 سوره «بقره» كه او هدف عامه رسالت را كه تشريع مي‌كند اين است؛ همان آيه: ﴿كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيه‏﴾[40] بحث شد كه اختلاف دو قسم است: يك اختلاف «قبل العلم»، يك اختلاف «بعد العلم». اختلاف «قبل العلم» يك اختلاف مقدسي است چون زمينه تكامل است؛ آن نظر را اظهار مي‌كند اين رأي را اظهار مي‌كند تا دوتايي مثل «كفتي الميزان» آن قسط و عدل را برقرار كنند؛ مثل دو كفه ميزان تا قسط و عدل نشد با هم درگيرند اگر وزن سنگين‌تر بود، آن كفه موزون ميرود بالا، وزن سبك‌تر بود كفه وزن مي‌رود بالا؛ به هر حال ناهماهنگند. اختلافي كه بين «كفتي الميزان» است اختلافي است مقدس. اختلافي كه بين دو تا محصل است در بحث اختلافي است مقدس تا روشن بشود «ما هو الحق». اما بعد از تبين حق اختلافي است مذموم. اين اختلافي كه در امم پيشين و در بشر اوليه بود به وسيله كتاب حق بايد برطرف بشود. ﴿لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيه‏﴾ اين اختلافي است كه با وحي حل مي‌‌شود؛ اما بعد از آمدن وحي ديگر يك عده و افراد خاص اختلاف كردند اين اختلاف «بعد الوحي» است «طلباً للرياسة»؛ ﴿وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ﴾ (دركتاب) ﴿إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ﴾. آنها كه رو به راه بودند ﴿فَهَدَی اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِه‏﴾؛ آنها كه مؤمن بودند و روح پذيرش داشتند در برابر وحي، خدا آنها را از معركه اختلاف نجات داد و حق را برايشان روشن كرد. ﴿فَهَدَی اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا﴾ اينها كه ايمان آوردند خداي متعال يك هدايت عاليه به آنها رساند، آن هدايت يا هدايتهاي بهتر يا هدايتهاي به معناي ايصال به مطلوب بود. فرمود اينكه ايمان آورد ما آن هدايت خاصه را نصيب او كرديم و إلاّ هدايت عامه كه برای همه است. ﴿فَهَدَی اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِه‏ وَ اللَّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ﴾ ‏(هدآيه ثانية)، ﴿إِلي‏ صِراطٍ مُسْتَقيم﴾[41] و إلاّ آن هدايت عامه كه برای همه است ﴿إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيل‏﴾؛[42] اين هدايت خاصه است كه برای مؤمنين است برای ﴿مَنْ يَشاءُ﴾ است، يا ايصال به مطلوب است يا توفيق مسائل است؛ «إذا أراد اللّه شيئا هيأ أسبابه»،[43]‏ داشتن رفيق خوب، داشتن هم بحث خوب، داشتن استاد خوب، داشتن شاگرد خوب، داشتن كتاب خوب جزء توفيقات الهي است. يك وقت خدا بخواهد يك كسي را به يك درجه علمي هدايت بكند، قلب كسي را الهام مي‌كند كه اين مطلب را از او بپرس. سؤال خوب سائل خوب همه اينها جزء توفيقات الهي است؛ ﴿وَ اللَّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلي‏ صِراطٍ مُسْتَقيم﴾ با اينكه همه را به صراط مستقيم دعوت كرده است اين هدايت زائده است اين هدايت ثانيه است.

پس آنچه كه در سوره «بقره» و در سوره «حديد» آمده اجمالاً بيان هدف كلي رسالت و نبوت است و بطور تفصيل و گسترده در سه جا جريان تورات و انجيل و همچنين قرآن كريم اين مسأله مطرح مي‌كند.

«و الحمد لله ربّ العالمين»

 

[1]. تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج‏6، ص292.

[2]. جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‌40، ص133 و 134.

[3]. تکملة العروة الوثقی، ج2، ص22.

[4]. تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج‏6، ص292.

[5]. سوره مريم، آيه64.

[6]. سوره أعلی، آيه6.

[7]. سوره مائده، آيه48.

[8]. سوره مائده، آيه48.

[9]. سوره مائده، آيه49.

[10]. سوره نساء، آيه113.

[11]. سوره مائده، آيات49 و 50.

[12].

[13]. سوره محمد، آيه17.

[14]. سوره أنعام، آيه160.

[15]. ر. ک: الأمالي( للصدوق)، النص، ص97؛ «الْإِيمَانَ مُخَالِطٌ لَحْمَكَ وَ دَمَك‏».

[16]. عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص30.

[17]. تکملة العروة الوثقی، ج2، ص22.

[18]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج7، ص407.

[19]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج7، ص412.

[20]. مولوي، مثنوي معنوي، دفتر اول، بخش59؛ «کرده‌اي تاويل حرف بکر را ٭٭٭ خويش را تاويل کن نه ذکر را».

[21]. سوره نساء، آيه74.

[22]. سوره قمر، آيات 17 و 22 و 32 و 40.

[23]. سوره مزمل، آيه5.

[24]. سوره بقره، آيه10؛ سوره مائده، آيه52؛ سوره أنفال، آيه49 و ....

[25]. تفسير القمي، ج‏1، ص370.

[26]. نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلى الله عليه و آله)، ص505.

[27]. سوره نساء، آيه29.

[28]. سوره بقره، آيه188.

[29]. سوره أعراف، آيه58.

[30]. الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص429.

[31]. سوره کهف، آيه104.

[32]. كتاب المكاسب (للشيخ الأنصاري، ط - الحديثة)، ج‌1، ص239 ـ 243.

[33]. سوره طه، آيه61.

[34]. سوره مائده، آيه63.

[35]. سوره طه، آيه61.

[36]. سوره حديد، آيه25.

[37]. سوره مائده، آيات44 و 45 و 47.

[38]. سوره مائده، آيه45.

[39]. سوره مائده، آيات46 و 47.

[40]. سوره بقره، آيه213.

[41]. سوره بقره، آيه213.

[42]. سوره انسان، آيه3.

[43]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج58، ص154.


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق