11 01 2003 5456777 شناسه:

مباحث فقه ـ نظام قضا ـ جلسه 7 (1381/10/21)

دانلود فایل صوتی

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

هم حاکم موظف است که کتمان نکند و حق را بگويد و هم متخاصمين موظف‌اند اعراض نکنند و اجرا اعتراض نکنند.

 پرسش: آنهايي که کار قضايي دارند مشول اين مي‌شوند؟

پاسخ: اگر واجب کفايي به «من به الکفاية» قيام نکرد لزوم است. بنابراين براي متخاصمين، نه اعراض جايز است نه اعتراض. نه مي‌تواند از محکمه وحي اعراض کند به تحاکم طاغوتي، نه مجازند بعد از رجوع به محکمه وحي اعتراض کنند. فرمود: ﴿فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّی يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُم‏﴾؛ اين جلوي اعراض را مي‌گيرد در مشاجرات ترا حَکَم قرار دادند حق اعراض نداري. بعد از رجوع هر چه حکم کردي بپذيرند؛ ﴿ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً﴾.[1] «فعلي المتخاصمين أن لا يعرضا و لا يعترضا» نه حق اعراض دارند نه حق اعتراض؛ چه اينکه شهود هم به اين دو وظيفه موظفند: نه حق کتمان شهادت داند نه حق شهادت زور؛ نه مي‌توانند از اداي شهادت خودداري کنند، نه مي‌توانند شهادات به زور بدهند. هم بر حاکم واجب است حکم بکند به «ما أنزل الله»، هم بر متخاصمين لازم است به محکمه وحي مراجعه کنند بدون اعتراض، هم بر شهود لازم است که کتمان شهادت نکنند و از شهادت زور اجتناب کنند.

درباره متخاصمين بحث به اينجا رسيد كه فرمود يك عدّه به طاغوت تحاكم مي‌كنند كه بحث آن گذشت. يك عده كه خود محورند مؤمن موسمي‌اند اگر به نفع اينها باشد به محكمه وحي مراجعه مي‌كنند و إلاّ نه.

آن بياني كه از امام صادق(سلام الله عليه) نقل شد اين در تفسير نور الثقلين در ذيل همين آيه سوره «فاطر» هست كه فرمود: «الظَّالِمُ يَحُومُ حَوْمَ نَفْسِهِ وَ الْمُقْتَصِدُ يَحُومُ حَوْمَ قَلْبِهِ وَ السَّابِقُ يَحُومُ حَوْمَ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَل‏».[2]

پرسش: ...

پاسخ: چون آن كه ﴿يَحُومُ حَوْمَ نَفْسِهِ جز لذائذ نفساني يا انتقامهاي نفساني چيز ديگري را نمي‌طلبد. آن كه ﴿يَحُومُ حَوْمَ قَلْبِهِ در راه است؛ اما تمام اين فضائل را، كمالات را هم حالا يا «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است يا «شَوْقاً إِلَي الْجَنَّة»[3] براي خودش مي‌خواهد. آن كه ﴿سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ[4] است خود را نمي‌بيند براي خودش كار نمي‌كند اين ﴿حُبًّا لِلَّهِ[5] كار مي‌كند و اين همان است كه از امام صادق (سلام الله عليه) نقل شده كه فرمود: «ما شَوْقاً إِلَي الْجَنَّة» يا «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» نيست بل ﴿حُبًّا لِلَّهِ است و «هذا مقام مكنون ﴿لَا يَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ﴾»؛[6] اين «العبادة حباً لله مقام مكنون» كه «لَا يَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ﴾ و مرادف اين تثليث در روايات ديگر هم هست كه فرمود ﴿فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ كه از راه بيراه مي‌رود ﴿وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ﴾ كه در خط ائمه هست «﴿وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ[7] هو الإمام نفسه».

در سوره مباركه «نور» فرمود: افراد خودمحور كساني‌اند كه ﴿وَإِن يَكُن لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ﴾[8] اگر به سود آنها باشد به محكمه رسول اكرم تن در مي‌دهند ولي اگر بفهمند حق با آنها نيست نمي‌آيند. اين براساس سبر و تقسيم يا براي اينكه ﴿في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَض‏﴾ است، ﴿أَمِ ارْتَابُوا أَمْ يَخَافُونَ أَن يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَرَسُولُهُ[9] يا اين است، چون اين سومي يقيناً باطل است هرگز الله و رسول خدا بر كسي ستم نمي‌كند ﴿بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ﴾.[10] همان تعبيري كه دربارة قاضي فرمود كه ﴿وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون‏﴾[11] همان تعبير را درباره متخاصمين هم مي‌فرمايد؛ چون سومي كه بر اساس سبر و تقسيم باطل است. آيه اين بود: ﴿أَفِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ يَخَافُونَ أَن يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَرَسُولُهُ اينكه اعراض مي‌كنند به محكمه وحي مراجعه نمي‌كنند «لماذا؟» اين بر اساس سبر و تقسيم يا نقص قابلي است يا نقص فاعل است. فاعل كه منزه از هرگونه ستم و نقص است، پس نقص به قابل متوجه مي‌‌شود ﴿بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون‏﴾. يا مريضند يا ايمان نياوردند شك و ترديد دارند و «علي اي حال» ظلم است.

آنكه مطيع حق است و خودمحور نيست در جميع شئون «يتحاكم إليه تعالي». آيه بعد، 51 همين سوره نور اين است كه ﴿إِنَّمَا كَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذَا دُعُوا إِلَي اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ منطق مؤمنين حرف آنها اين است؛ گاهي قول در قبال فعل است به قرينه مقابله بي‌مفهوم نيست؛ آن ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ كه محتضر مي‌‌‌گويد، جواب اين است ﴿كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا؛ اينجا قول در قبال فعل است يعني قائل آنهاست اما فاعل به اين كلمه نيست. مي‌‌‌گويد آنجا كه محتضر، بالأخره چون درآن حال مي‌بيند، مي‌‌‌گويد ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً جواب مي‌دهد ﴿كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا[12] حرفي است كه مي‌زد و مي‌‌‌گويد. مي‌‌‌گويد فقط مسئله عمل در كار نيست. اما وقتي كه اينجا مي‌فرمايد قول مؤمن اين است يعني منطق او اين است حرف او اين است، در قبال فعل نيست. وقتي مؤمن را به محكمه الله و رسول الله دعوت كردند ﴿إِنَّمَا كَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذَا دُعُوا إِلَي اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ حرفش اين است ﴿أَن يَقُولُوا سَمِعْنا وَأَطَعْنَا وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾؛ اين خواه به سود او خواه به زيان او

 و اما آنچه كه در سوره مباركه «نساء» مطرح شد معمولاً اين آيه كريمه را نظير جرياني كه بر قوم موساي كليم وارد شده است معنا كرده‌اند؛ آيه 66 سوره «نساء» اين بود: ﴿وَلَوْ أَنَّا كَتَبْنَا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِن دِيَارِكُم مَا فَعَلُوهُ إِلاّ قَلِيلٌ مِنْهُمْ اين چنين معنا فرمودند اگر ما همان دستوري كه به قوم موسي داديم كه گفتيم يكديگر را بكشيد يا از ديارتان خارج بشويد! گروه اندكي اين دستور الهي را اطاعت مي‌كنند؛ ولي اگر اطاعت مي‌كردند برايشان خوب بود.

«علي اي حال» ترك جان و ترك وطن در راه فرمان الهي خير است ﴿وَأَشَدَّ تَثْبِيتاً﴾. پس متخاصمين حق اعراض ندارند. اما حق اعتراض ندارند به همان دليل آيه 65 سوره «نساء» و آيه‌اي كه در سوره «احزاب» است كه ﴿وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَي اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ[13] كه حق اختيار نيست، حق ندارند بگويند ما مختاريم اين طرف را بپذيريم يا آن طرف را بپذيريم، اين چنين نيست. اگر خدا و رسول خدا حكمي را بيان كردند، مطلبي را حكم فرمودند كسي حق اظهار نظر ندارد. پس نه جاي اعراض از محكمه وحي است نه جاي اعتراض بعد از وجوب؛ «هذا في المتخاصمين و ذاك في الحاكم».

 «و اما في الشاهد»؛ چون محكمه به قضاي قاضي، به دعواي مدعي، به شهادت شهود و به يمين «من عليه اليمين» وصل است. درباره شهادت شهود اولاً كتمان را نهي كردند كسي حق كتمان شهادت ندارد؛ چه اينكه حق كتمان حكم را هم نداشت و ندارد. آيه 140 سوره «بقره» فرمود: ﴿وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهَادَةً عِندَهُ مِنَ اللّهِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ﴾؛ اين به يك تفسير آنچه كه از آن خدا در پيش او به نام شهادت توحيد و دين حنفيه است بايد آن را اظهار كند كه «يعبره عنه بالتشهد» كه آن از بحث ما بيرون است و اما آنچه كه مربوط به بحث ماست اين است كه اگر يك كسي شاهد يك صحنه‌اي بود در محكمه وحي حق كتمان ندارد، كتمان شهادت ظلم است.

پرسش: گناه او چقدر است؟

پاسخ: خيلي گناه او زياد است؛ مثل ﴿وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَي فِي خَرَابِهَا[14] اشاره است به اينكه معصيتش خيلي اهميت دارد.

از همين معناي ظلم مشابه اين تعبير فرمود به اينكه قلب انساني كه شهادت را كتمان مي‌كند آثم است؛ در يك قسم فرمود: ﴿وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوْا[15] شهود هرگز حق امتناع از اداي شهادت ندارند. 283 همين سوره «بقره» فرمود: ﴿وَلاَ تَكْتُمُوا الشَّهَادَةَ وَمَن يَكْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ؛ فرمود هر كس كتمان شهادت بكند قلبش معصيت‌كار است، هم ادا شهادت واجب است و هم شهادت زور باطل؛ حقي نيست كه كسي حق ندارد كه شهادت را كتمان كند.

پرسش: ...

پاسخ: اين قذف است. اين معصيت كرده است و از عدل بيرون رفته است چون در حكم قذف است بايد حكم قذف بر او جاري شود. اگر نمي‌داند كه جاهل است و جاهل «ليس بعادل»؛ چون تعلم مسائل شرعي واجب است. اگر مي‌داند با اين وجود قبل از تكميل نصاب شروع به شهادت كرد «فهو قذف». اگر بداند كه اين ﴿وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوْا، اين را هم به مقام ادا زده‌اند هم به مقام تحمل. اگر عده‌اي در صحنه هستند او لازم نيست حضور پيدا كند و صحنه را تحمل كند. اگر نه مي‌بيند كه مظلومي استغاثه مي‌كند و اگر او بخواهد در محكمه شهادتي را تأديه كند بايد قبلاً تحمل مي‌كرد اينجا تحمل لازم است؛ چون هر ادايي مسبوق به تحملش است. جاهل به مسائل شرعيه «ليس بعادل». مسائل محل ابتلاء را بايد بداند، «إذا ما دعوا إلي التحمل أو إلي الاداء»؛ صريح نيست؛ ولي چرا! در بعضي از «آيات الاحكام»، «إلي التحمل» نوشته شده.[16] بعضي موارد تحملش يا عصيان است يا واجب نيست؛ ولي اگر تحمل كردند ادا واجب است، وجوب كفايي دارد.

283 اين بود كه ﴿وَلاَ تَكْتُمُوا الشَّهَادَةَ وَمَن يَكْتُمْهَا چه مي‌‌شود ﴿فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ چون قلب است كه «يأثم». قلب است كه نابينا مي‌‌شود ﴿لاَ تَعْمَي الأبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور﴾[17] «لان أصل المرء لبه» آن قلب است كه اطاعت و عصيان برای اوست. ﴿وَمَن يَكْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ فرمود اين كتمان بي‌نقش است؛ براي اينكه خداي متعالي كه ﴿وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ﴾[18] و اما آنچه كه شما كتمان بكنيد و يا اظهار بكنيد خدا حساب مي‌كند و اگر در مسائل فرعي آن خاطرات قلب روي آن تكيه نشود، بخاطر مسائل اخلاقي و مسائل كلامي رويش تكيه مي‌‌شود. خود كتمان و عدم اظهار چون تحت انشاي نهي آمده مي‌‌شود حرام؛ اما در آيه بعد فرمود خدايي كه ﴿ما فِي السَّماواتِ﴾ را مي‌داند ﴿وَ ما فِي الْأَرْضِ﴾ را هم مي‌داند، ﴿وَإِن تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ را هم مي‌داند. اين دو مطلبي كه كنار آن دو مطلب ذكر كرد، در آيه بعد چهار مطلب را كنار هم ذكر كرد تناسب اين چهار مطلب چيست؟ در آيه 284؛ فرمود ﴿لِلّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ، اين يك؛ ﴿وَمَا فِي الأرْضِ، اين دو تا؛ ﴿وَإِن تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ، اين سه تا؛ ﴿أَوْ تُخْفُوهُ، اين چهار تا؛ ﴿يُحَاسِبَكُم بِهِ اللّهُ. چه تناسبي بين ابداء و اخفا با سماوات و ارض است؟ آنچه در آسمانهاست مي‌داند، آنچه در زمين است مي‌داند، آنچه در نهادتان مخفي كرده‌ايد مي‌داند، آنچه در بدنتان ظاهر كرديد مي‌داند. اين «لايشعر» به اينكه «وزان النفس للبدن»، «وزان السماء للارض» است؟ اين «لا يشعر» به اينكه بدني گرم است كه از آسمان جان به او نور بتابد، بدني ثمر مي‌دهد كه از آسمان جان بركاتي بر بدن ببارد، آن دست و آن دهان و آن قدم و آن زباني پر بركت است كه از جان پر فروغ مدد و مايه بگيرد. ﴿لِلّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ﴾ آنچه در آسمانهاست مال خداست ﴿وَمَا فِي الأرْضِ﴾ آنچه در زمين است از آن خداست؛ اين بخش اول مطلب. ﴿وَإِن تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ كه به مقام اظهار بياوريد كه براي شما به منزله زمين است؛ ﴿أَوْ تُخْفُوهُ در جانتان مخفي كنيد كه به منزله آسمان شماست، ﴿يُحَاسِبَكُم بِهِ اللّهُ. ممكن است انسان خاطراتي را اظهار نكند و از نظر بعضي از فروعات، فاسق به حساب نيايد، اما در محكمه عدل اله تحت محاسبه قرار خواهد گرفت. آن روز ﴿فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ عَلَي كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾.

پس شاهد حق كتمان ندارد چه اينكه حق شهادت زور هم ندارد؛ نه حق دارد نيايد نه حق دارد بيايد و خلاف شهادت بدهد؛ نه حق دارد از اداء شهادت خودداري كند نه حق دارد شهادت زور اقامه كند چون ﴿أَقيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّه‏﴾[19] هم ﴿أَقيمُوا﴾ هم ﴿لِلَّه‏﴾. پس نه كتمان رواست نه شهادت زور جايز است؛ زيرا هم اقامه واجب است هم لزوم «كونه لله» واجب است؛ نه حق كتمان است چون امر به اقامه است، نه آمده مي‌تواند «لغير الله» شهادت بدهد چون ﴿أَقيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّه‏﴾ واجب است؛ نه حق دارد كتمان دارد براي اينكه ﴿وَمَن يَكْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ؛ نه حق دارد به غير حق شهادت بدهد چون شهادت زور است. اين كريمه‌اي كه در سوره «فرقان» هست بعضي خواستند به شهادت زور تطبيق كنند.

پرسش: ...

پاسخ: آن درباره قاضي بود كه بحث آن گذشت. آيه اين بود كه ما اين را فرستاديم ﴿لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ وَلاَ تَكُن لِلْخَائِنِينَ خَصِيماً[20] اگر در شهادت خطابي به رسول اكرم مي‌شد امت هم از نظر شهادت مشمول حكم بودند.

پرسش: ...

پاسخ: نه خطاب به حاكم است مورد مخصص نيست شامل همه حكام مي‌‌شود نه شامل شهود.

پرسش: ...

پاسخ: نه همه مردم که ﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَتَخُونُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ[21] آن خواهد بود.

در سوره «فرقان» مؤمنين را كه مي‌ستايد مي‌فرمايد اينها كسانيند كه ﴿وَالَّذِينَ لاَ يَشْهَدُونَ الزُّورَ؛ گفته‌اند شاهد صحنه‌هاي باطل نخواهند بود.[22] اين قرينه ﴿وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾؛[23] در جاي فاسد حضور پيدا نمي‌كند و گفتند ﴿لاَ يَشْهَدُونَ الزُّورَ را، شهادت باطل را ادا نمي‌كند. «علی اي حال» اگر اين آيه شاملش نشود آن آياتي كه بحثش گذشت در سوره «نساء» و در سوره «مائده» كه فرمود: ﴿وَإِن تَلْوُو أَوْ تُعْرِضُوا[24] هر دو را قدغن كرده؛ چون در اينجا فرمود ﴿كُونُوا قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ؛[25] يكجا ﴿قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ.[26] فرمود: ﴿وَإِن تَلْوُو أَوْ تُعْرِضُوا بخواهيد شهادت ندهيد يا بخواهيد لَي كنيد، زبان را بپيچيد جور ديگري شهادت بدهيد، هر دو ممنوع است؛ هم اعراض و شهادت ندادن، هم شهادت زور دادن، هم «تعرضوا» هم «تلووا» هر دو منظور است.

پرسش: ...

پاسخ: بله در يك آيه است ﴿وَالَّذِينَ لاَ يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾[27] نه تنها حاضر نمي‌شوند كريمانه مي‌گذرند؛ در صحنه‌هاي باطل حضور پيدا نمي‌كنند.

پرسش: ... پاسخ: ﴿لاَ يَشْهَدُونَ؛ يعني «لا يحضرون»، «لا يحضرون الباطل»؛ قول زور، قول باطل؛ شهادت زور همچنين. كذب را مي‌گويند قول زور، باطل را مي‌گويند زور.

بنابراين آن آيات سوره «نساء» و سوره «مائده» هم اعراض را هم خلاف را؛ 135 سوره «نساء» اين بود ﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلَي أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالأقْرَبِينَ إِن يَكُنْ غَنِيّاً أَوْ فَقِيرَاً فَاللّهُ أَوْلَي بِهِمَا فَلاَ تَتَّبِعُوا الْهَوَي أَن تَعْدِلُوا وَإِن تَلْوُو أَوْ تُعْرِضُوا اعراض كنيد نگوييد يا زبان را بپيچيد، نفي را اثبات و اثبات را نفي كنيد؛ زيد را عمرو، عمرو را زيد. لَي، پيچيدن؛ يا زبان‌پيچي کنيد يا زبان ببنديد؛ نه ميتواند بگويد به من چه؟ نه نمي‌تواند خلاف حكم بكند.

بنابراين در محكمه معيار قضا مشخص، ادب قاضي در دو بُعد مشخص، ادب متخاصمين در دو بُعد مشخص، ادب شهود هم در دو بُعد مشخص؛ نه حق دارند ساكت باشند نه حق دارند خلاف بگويند. كتمان حق يا اظهار باطل، براي همه در اين سه بُعد حرام است. مسئله كتمان را به حكام هم متوجه فرمود كه شما كتمان نكنيد. كتمان حق را براي همه منع كردند، اختصاصي به شهود ندارد. گويا در سوره «مائده» است كه كتمان را براي همه منع كردند.

«والحمد لله ربّ العالمين»

 

 

 

[1]. سوره نساء، آيه65.

[2]. معانی الأخبار، النص، ص104؛ تفسير نور الثقلين، ج‏4، ص363.

[3]. علل الشرائع، ج1، ص57.

[4]. سوره فاطر، آيه32.

[5]. سوره بقره, آيه165؛ ﴿وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه‏﴾.

[6]. سوره فاطر، آيه32.

[7]. سوره فاطر، آيه32.

[8]. سوره نور، آيه49.

[9]. سوره نور، آيه50.

[10]. سوره نور، آيه50.

[11]. سوره مائده، آيه45.

[12]. سوره مؤمنون، آيات 99 و 100.

[13]. سوره أحزاب، آيه36.

[14]. سوره بقره، آيه114.

[15]. سوره بقره، آيه282.

[16]. تفسير آيات الأحكام، ص 185؛ فقه القرآن في شرح آيات الأحكام، ج‏1، ص409.

[17]. سوره حج، آيه46.

[18]. سوره بقره، آيه283.

[19]. سوره طلاق، آيه2.

[20]. سوره نساء، آيه105.

[21]. سوره أنفال، آيه27.

[22]. عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص128؛ تفسير الصافی، ج1، ص26؛ تفسير نور الثقلين، ج‏3، ص529.

[23]. سوره فرقان، آيه27.

[24]. سوره نساء، آيه135.

[25]. سوره مائده، آيه8.

[26]. سوره نساء، آيه135.

[27]. سوره فرقان، آيه72.


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق