أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحيم
«الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین».
جلسه هشتاد و یک از تفسیر شریف صدرالمتألهین در بخش سوره «فاتحة الکتاب» و کریمه «إهدنا الصراط المستقیم» صفحه 487 و امروز هم پنجم فروردین 1402 است. در این بخش جناب صدرالمتألهین فصلی را باز کردند تحت عنوان انسان که موقعیت انسان چیست چگونه آغازی دارد و چگونه انجامی دارد و این را بیشتر از سخنان اهل معرفت گرفتند و تحليل میکنند و نظر خودشان را هم در پایان بیان میکنند.
نکتهای که در فرمایش ایشان به عنوان یک اصل وجود دارد و بر آن اصرار دارند این است که هر موجودی آغازی دارد و انجامی که این آغاز و انجام به گونهای با هم تطبیق میکنند که وقتی در سیر نزولی از آن نقطه آغاز میشود در سیر صعودی هم به همان نقطه ختم میشود. این اختصاصی به یک موجود دون موجود دیگر ندارد بلکه از قطره باران گرفته تا حبه نبات تا حیوانات و حتی انسان و انسان در چنین موقعیتی است که نقطه آغاز و انجام او یکی است البته گاهی اوقات نقطه آغاز برتر و ارفع و اشرف است، طبعاً نقطه انجام هم به همین صورت ارفع و اشرف خواهد بود.
بعد میفرمایند که این ویژگی و کمالات، اختصاصی به انسانهایی دارد که عند الله شریف هستند و موقعیت وجودی آنها در پیشگاه خدا معروف و شناخته شده است، پروردگار عالم نسبت به آنها اهتمام ویژهای دارند و آنها نوعاً کسانی هستند که به تعبیر جناب صدرالمتألهین از عرفا هستند و این تفاوت کاملاً محسوس است بین برخی از انسانها که چنین جایگاه جلی و رفيعی دارند نسبت به دیگر انسانها که از این جایگاه برخوردار نیستند. در این بخشی که الآن میخواهیم بخوانیم این نکته بیشتر مورد توجه است که تفاوت بین انسانها که برخی از انسانها نقطه آغازشان ارفع و اشرف است و طبعاً نقطه انجامشان به همان ارفعی و اشرفی است ولی سایر انسانهایی که از آن جایگاه برنیامدهاند تفاوت دارند هم در نقطه آغاز و ابتدا و هم در نقطه انجام و انتها.
«و كما إنّ هذه الخصائص و الكرامات»، بعد از چند سطر میفرمایند: «إنما هی للإنسان المعنوی الحقیقي لا لهذه الأشباه و الأمثال من الأعداد الصوریة فكذلك الوصول إليه بالعروج الروحي و السفر المعنوي على صراط اللّه المستقيم يختصّ به دون غيره»؛ میفرمایند که همان گونه که این گونه از خصائص و کرامات برای انسانهایي هستند که حقیقتاً از انسانیت بهره دارند و از آنچه که خدای عالم به عنوان مواهب الهی به آنها عرضه کرد از آن مواهب بهره گرفتهاند از فطرت سالم خود و همچنین از مجاری ادراکی و تحریکی خود خوب استفاده کردهاند و جلوههایی را که خدای عالم برای انسان مقرر کرد آنها به صورت خوب پذیرفتند. در اینجا الآن به آن خصائص و کرامات اشاره میکنند و تفاوت بین این دو طایفه از انسانها را بیان میکنند.
«و کما إنّ هذه الخصائص و الکرامات» حالا این خصائص و کرامات چه چیزهایی هستند؟ این «من کونه» تا چند سطر بیان این خصائص و کرامات است «من كونه مخلوقا على صورة الرحمن» یکی از کرامتها این است که خدای عالم اینها را بر صورت خودش آفریده است که «خلق الله آدم علی صورته»[1] یا در بعضی از روایات دارد: «علی صورة الرحمن»؛ «إن الله خلق آدم علی صورته و بروایة علی صورة الرحمن» که در صفحه قبل بیان فرمودند. این یک خصیصه و کرامت: «من کونه مخلوقا علی صورة الرحمن». کرامت دیگر این است که «منفوخا فيه من روحه تعالى»؛ اینکه حق سبحانه و تعالی نسبت به آنها فرموده است: «و نفخت فيه من روحی»[2] که نسبت تام و صحیحی را بین خود و انسانهای شریف در نظر گرفتهاند. خصیصه سوم: «مكرما بكرامة تعليم الأسماء»؛ یکی دیگر از خصائص و ویژگیهایی که خدای عالم به انسان عطا فرموده است کرامتی است که در سایه تعلیم اسماء خدا به انسان عطا فرموده است.
کرامت و خصیصه دیگر: «محمولا في برّ الأجساد و بحر الأرواح» که خدای عالم اینها را در برّ و بحر مسلط قرار داد؛ آن گونه که در کریمه قرآنی آمده است: «و حملناهم فی البر و البحر»[3] هم برّ اجساد و هم بحر ارواح که در حقیقت استعاره گرفته شده است؛ یعنی هم بدن انسانی را مکرم کرد و مورد عنایت قرار داد و هم روح انسانی را. ویژگی دیگر این است که «مخمّرا طينته العقلية و النفسية باليدين»؛ خدای عالم این طینت انسانی را طینت عقلی آنها و طینت نفسی آنها را با دو دست جلال و جمالش مزیّن کرده است و طینت آنها تخمیر شده دو جهت الهی است هم جهت عقلی انسان و هم جهت نفسی انسان. ما اگر بخواهیم انسان حقیقی را بشناسیم همین ویژگیهایی است که خدای عالم به او این گونه عطا فرموده است. بنابراین، یکی دیگر از خصائص و کرامتهای الهی به انسان این است که «مخمّراً طینته العقلیة و النفسیة بالیدین».
باز از ویژگیهای و کراماتی که خدای عالم به انسان عطا فرموده است این است که «مخصوصا بخلافة اللّه تعالى في العالمين الكبير و الصغير» هم در بین همه انسانها و هم در بین مجموعه نظام کیهانی که عالم کبیر محسوب میشود و انسان هم عالم صغیر، در این هر دو، خلیفهای قرار داده است و انسان در جایگاه خلیفة الله و نائب از ناحیه حق سبحانه و تعالی جانشینی میکند و اراده اله را محقق میسازد. این هم ویژگی دیگری است که خدای عالم به انسان عطا فرمود. ویژگی دیگر این است که «مسجودا لملائكة اللّه في النشئتين الجسمانيّة و الروحانيّة»؛ در دو عالم جسم و روح و ظاهر و باطن، انسان مسجود ملائکه است و همه فرشتگان آسمانی و زمینی در مقابل این انسان خضوع میکنند و سجده خضوع دارند نه سجده پرستش و عبودیت و بندگی، بلکه به مقام انسانی خاضع هستند. این هم از ویژگیها و امتیازاتی است که خدای عالم به انسان عطا فرموده است.
بعد میفرمایند: «إنما هي للإنسان المعنوي الحقيقي لا لهذه الأشباه و الأمثال من الأعداد الصوريّة»؛ این انسانهایی که صورتاً انساناند اما قلباً و حقیقتاً انسان نیستند اینها از چنین کرامات و خصائصی برخوردار نیستند. اینها از این موقعیت برخوردارند و وقتی نقطه آغاز آنها بوده است این ویژگیها بود «فكذلك الوصول إليه بالعروج الروحي و السفر المعنوي على صراط اللّه المستقيم يختصّ به دون غيره»؛ همین دسته از انسانها و همین طایفه انسانها که خدای عالم اینها را به چنین خصائص و کراماتی مختص کرده و مکرّم کرده است، اینها در هنگام صعود و عروج روحیشان و سفر معنویشان بر اساس صراط مستقیم به همان جایگاهی که نقطه آغازشان بوده است برمیگردند و البته این فقط اختصاص به این طایفه از انسانها دارد و آنهایی که صورتاً انساناند اما سیرتاً از انسانیت بهرهای ندارند چنین رفعتی برای شان نیست که «یختص به دون غیره».
«و إلّا فكل ماش من الحيوان و غيره مارّ على صراطه الذي يخصّه متوجّها شطر الحقّ»؛ یک صراط مستقیم عمومی داریم که همه ماشیان و مارّان همه بر اساس گذر از این صراط مستقیم مشی میکنند و مرور میکنند اما آنهایی که از جایگاه ویژه صراط مستقیم برخوردار هستند آنها به عنایت الهی مکرّماند مختصاند و نقطه آغاز و انجامشان هم به همین صورت خواهد بود. «و إلا» یعنی این طور نیست که دیگر موجودات از صراط مستقیم بهرهای نداشته باشد «و إلّا فكل ماش من الحيوان و غيره» و غیر حیوان حتی موجودات جمادی و نباتی «مارّ على صراطه الذي يخصّه»؛ هر موجودی صراط مستقیمی دارد که بر آن صراط قرار گرفته است. «متوجّها شطر الحقّ»؛ همه آنها نقطه انجامشان همان نقطه آغازی است که از جانب حق سبحانه و تعالی صادر شده هستند. بنابراین صراط مستقیم انسان حقیقی يعنی انسانی که سیرتاً جهت الهی را برگزیده است با انسانهایی که در این حد از انسانیت نیستند تفاوت جوهری دارد، گرچه همه آنها بر صراط مستقیم هستند.
«و كما انّ لكل جسم مكانا مخصوصا و فيه معنى طبيعيّا يحركه إلى حيّزه و يجرّه إلى مطلوبه و لا يقف به دونه فكذلك كل نفس خرجت من معدن مخصوص من معادن الأرواح ففيها معنى يحرّكها إلى معدنه الأصلى»؛ این اتفاق و رویداد نسبت به همه موجودات هست که هر موجودی در صراط مستقیم خودش قرار دارد اولاً و حقیقتی در درون آنهاست که به اهتزار رب حرکت میکند و انسان را به آن هدفش و غایتش و یا موجودات دیگر را به هدف و غایتشان خواهد رساند. «و كما انّ لكل جسم مكانا مخصوصا»؛ همان طوری که هر جسمی یک حیّز و مکان مخصوصی دارد و در همین جسم هم یک معنای طبیعی وجود دارد و فطرت و قوّتی وجود دارد که «يحركه إلى حيّزه و يجرّه إلى مطلوبه و لا يقف به دونه» یعنی هر موجودی به جهت آن معنای طبیعی که در آن وجود دارد به سمت مطلوبش حرکت میکند و به دنبال رسیدن به غایت خودش است. «و لا یقف به دونه» یعنی هیچ توقفی نسبت به آن جایگاهی که برای او مقرر شده است ندارد. همان طوری که هر جسمی این گونه است هر قطره بارانی این گونه است هر نباتی این گونه است ،«فكذلك كل نفس خرجت من معدن مخصوص من معادن الأرواح»؛ هر نفسی نفس نباتی نفس حیوانی هر موجودی که دارای نفسی هست از آن معدن مخصوص خودش که نقطه آغاز است خارج میشود و تا نهایت در حقیقت حرکت خواهد کرد و آن هم به جهت وجود قوهای است که در نهاد همه موجودات هست. «فکذلک کل نفس خرجت من معدن مخصوص من معادن الأرواح ففيها» یعنی در آن نفس «معنى يحرّكها إلى معدنه الأصلى»؛ در درون هر کدام از این نفوس، معنایی است و حقیقتی است که آن معنا و حقیقت، آن نفس را حرکت میدهد به سمت آن معدن اصلی و آن جایی که نهایت و انجام اوست. «و لا يقف بها دونه» یعنی هرگز در آن مرتبهای که بوده است آنجا نمیماند بلکه حرکت میکند و به سمت هدف خودش در حرکت است.
«و اختلاف أحوال هذه النفوس البشريّة من اختلاف مباديها المعبّر عنها بالمعادن»؛ در حقیقت اگر ما اختلافی در انسانها میبینیم به جهت آن نقطه آغازش است، از آن معدنی که آن معدن نقطه حرکت اوست می باشد. اگر معادن، معادن قویای باشند معادن برتری باشند مثل معدن طلا باشند، نهایتاً هم به همان غایت طلایی میرسند و اگر نه، طبعاً به آن غایت نخواهند رسید. «و اختلاف أحوال هذه النفوس البشريّة من اختلاف مباديها»؛ در حقیقت هر چه که هست از آن آغاز است؛ اینکه آغاز از کجا باشد این مهم است چرا که انجام به همان آغاز خواهد بود. «من اختلاف مبادیها المعبّر عنها بالمعادن» از آن مبادئ تعبیر میشود به معادن. بیان رسول گرامی اسلام است که «في قوله صلّى اللّه عليه و آله: الناس معدن» یا در برخی از بیانها این طور بوده است که «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضّة»[4] برخیها معدن طلایی هستند و طبعاً در مقام رجوع و صعود هم به مرتبه بالاتر میرسند و برخیها در آن حد از اعتلا و برخوردار از مواهب نیستند طبعاً به آنجا نخواهند رسید.
«و إلى هذا المعنى وقعت الإشارة في هذا الكتاب المجيد بقوله تعالى»؛ در قرآن مجید هم به همین معنا اشاره میکنند که خدای عالم فرمود: ««قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ »[5]»؛ هر کدام از انسانها به مشرب و محل شرب خودشان و در حقیقت آن جایی که آبشخور وجودی آنهاست به همان جا باز میگردند. «و حركات الجوارح آثار تلك المعاني التي أودعتها القدرة الأزليّة في النفوس الآدميّة إتماما للحكمة و توسيعا للرحمة في سائر الامّة»؛ میفرماید که اگر تلاشهایی هست کوششهایی است و جوارح انسان دارد حرکت میکند این حرکت جوارح آثار همان معانیای است که قدرت ازلی حق در نفوس آدمی به ودیعت نهاده است. اگر آن آثاری که حق سبحانه و تعالی در وجود انسانی به ودیعت نهاده از علو و رفعتی برخوردار باشد طبیعی است که انسانها هم به همان جایگاه بار خواهند یافت و گرنه به آن جایگاه نخواهند رسید. میفرماید که بنابراین تلاش و کوشش انسانی مرهون همان نقطه آغازی است که از آن نقطه آغاز شروع میکند و با قوهای که در درون او هست حرکت میکند تا به هدفش برسد. «و حركات الجوارح آثار تلك المعاني التي» همان قوایی که «أودعتها» خدای عالم به ودیعت نهاده است «القدرة الأزليّة في النفوس الآدميّة» این معانی که همان حیثیتهای به حرکت درآورنده انسانی است که از آن به قدرت یاد میشود، خدایی که صاحب قدرت ازلی است در نفوس آدمی این معانی و قوا را قرار میدهد تا انسان به حکمت خودش و به جایگاهی که باید برسد، برسد: «إتماما للحكمة» برای اینکه حکمت الهی تمام بشود. این طور نیست که خدای عالم موجودات را فقط آفریده باشد، همان طوری که فرمود: «خلقکم و ما تعملون»[6] این ربوبیت هم هست: «سبحانک لا اله الا انت یا رب کل شیء»[7]؛ همان طوری که خدا خالق هر چیزی است، رب هر چیزی هم است و این حکمت الهی است که اقتضا می کند که موجودات به کمال خودشان برسند.
«اتمام للحکمة و توسيعا للرحمة في سائر الامّة و اهتماما بهذا المعنى المجذوب المحبوب»؛ به هر حال آن موجودی در پیشگاه حق سبحانه و تعالی محبوب است و مجذوب حق سبحانه و تعالی است، خدای عالم هم این نعمتها را و این معانی را و این قوا و قدرت را در او قرار میدهد تا به کمالش برسد.
«فالنفوس التي لا يكون بينها و بين الحقّ واسطة»؛ نفوسی که بین آنها و حق هیچ واسطهای وجود ندارد «ينجذب إلى جنابه» جذب به ساحت الهی میشوند «طبعا كانجذاب إبرة من حديد إلى مقناطيس لا يتناهى قوّته»؛ از باب تشبیه معقول به محسوس همان طوری که مغناطیس یک سوزن را به قوّت و تمام شدت به خود جذب میکند، حق سبحانه و تعالی هم این دسته از انسانهایی که از این معانی و قوا برخودار هستند را به سوی خود جذب میکند و آنها در مقام رجوع و صعود و در قوس صعود به ساحت الهی نزدیکاند؛ آنهایی که حق سبحانه و تعالی بدون واسطه خلق کرده است و ربوبیت آنها را به عهده گرفته است. «فالنفوس التي لا يكون بينها و بين الحقّ واسطة ینجذب» همین نفوس «إلی جنابه» جناب حق «طبعا كانجذاب إبرة من حديد إلى مقناطيس لا يتناهى قوّته»؛ قوّت و توان الهی بینهایت است و اینها را به سمت خود جذب میکند.
این نفوس را جناب صدرالمتألهین میفرماید «و هذه النفوس هي العرفاء باللّه حقّا»؛ آنهایی که حقیقتاً به حق سبحانه و تعالی معرفت کامل دارند و خدا را میشناسند و خدای عالم هم در قرآن با این تعبیر از آنها یاد میکند که «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ»[8] که خدای عالم آنها را دوست میدارد و آنها هم خدا را دوست میدارند «كناية عن أهل اللّه العارفين به».
این دسته از انسان ها را جناب صدرالمتألهین دارند معرفی میکنند که ویژگیهای اینها چیست و چه سطحی از ایمان و ایقان برای آنها هست و اینها با موجودات دیگر یا انسان های دیگری که حرکت آنها حرکت تکلیفی است یا تقلیدی است یا منافقگونه است متفاوتاند.
بنابراین ما باید بین انسانها این تفاوت را لحاظ بکنیم: آنهایی که مستقیماً از ساحت الهی برخوردارند مختص به خصائص و کراماتی هستند که در حقیقت آن ویژگیها باعث میشود که اینها به حق منجذب بشوند و جذب حق سبحانه و تعالی بشوند؛ اما کسانی که آفریدگار مطلق و خدای عالم آنها را مستقیماً نیافرید بلکه اینها به سبب و وسائط و وسائلی در حقیقت آفریده شدهاند آنها آن خصائص را ندارند. «و إنّما عرفه هؤلاء معرفة حقيقية و ايمانا كشفيّا و إحسانا لأنّهم الذين وقع لهم التجلّي في الأزل بالذات و لغيرهم بالعرض»؛ اگر اینها به خدا این گونه معرفت حقیقی دارند و ایمان کشفی دارند نه ایمان بالغیب _عدهای ایمان به غیب دارند و «یؤمنون بالغیب»[9] هستند اما عدهای «یؤمنون بالکشف و الشهود» هستند_ اینهایی که این گونه ایمان پیدا کردند و بلکه ایقان پیدا کردهاند اینها حتماً جذب حق سبحانه و تعالی میشوند.
«و إنّما عرفه هولاء»؛ اين دسته از انسانها خدا را شناختند «معرفة حقيقية و ايمانا كشفيّا و إحسانا» هم در مقام معرفت و هم در مقام عمل اهل احساناند «لأنّهم الذين وقع لهم التجلّي في الأزل بالذات»؛ خدای عالم نسبت به آنها از ازل یک نوع تجلی و ظهوری داشته و این ظهور مستقیم و بلاواسطه حق جان آنها را روشن کرده و آنها همواره در کشف و شهود به سر میبرند. اگر ما بخواهیم نمونهای ذکر کنیم مثلاً اولیای الهی یا ائمه اطهار(سلام الله علیهم) نسبت به پیروانشان. این نور الهی و تجلی الهی را اولاً و بالذات اینها دریافت کردهاند و در پس معرفت اینها انسانها و این انسانها چون شائبههای فراوانی آنها را احاطه میکند، محبت به غیر خدا توجه به غیر خدا دلبستگی به غیر خدا و امثال ذلک مرتباً بر آنها اضافه میشود از این نور کاسته میشود و لذا «و لغيرهم بالعرض» شده است. «فاستغرقوا» این دسته از انسانهایی که چنین معرفت ایمانی و کشفی دارند «فاستغرقوا بكليّتهم في معرفته»؛ اینها مستغرق در دریای معرفت الهیاند و به هیچ چیزی غیر از خدا نمیاندیشند و وقتی خدای عالم از آنها سؤال میکند: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»، آنها «و أجابوا بقولهم «بَلى»[10]» اما این «بلی» «ايمانا و إيقانا لا تكلّفا و تقليدا أو مجازفة و نفاقا» بله همه انسانها در عالم ذر «بلی» گفتند اما «بلی»ها یکسان نیست؛ همه پذیرفتهاند اما عدهای با همه وجود ایماناً و ایقاناً پذیرفتهاند عدهای مجازفة و نفاقا پذیرفتهاند و «بلی» گفتهاند؛ «و أجابوا بقولهم بلی ایمانا و ایقانا لا تکلّفا و تقلیدا أو مجازفة و نفاقا».
این معنا را جناب خواجه عبدالله انصاری در آثارشان ذکر فرمودند که تفاوت است بین این دو دسته از انسانها که «و لقد أفصح عن هذا المعنى» شيخ طايفه اهل معرفت «لقد أفصح عن هذا المعنی شیخ الطائفة عبد اللّه الأنصاري» که ایشان این طور مناجات کرده با خدای خودش «حيث قال: «إلهي تلطّفت لأوليائك فعرفوك»»؛ اگر اولیای تو این طور مستغرقاند و این طور تو را میپرستند و عبادت میکنند و حمد و ثنا دارند و تسبیح میکنند اینها به خاطر این است که تو به آنها لطف کردی و کرامتت را نسبت به آنها فزونی بخشیدی و تجلی کردهای. «إلهي تلطّفت لأوليائك فعرفوك و لو لا تلطّفت لأعدائك لما جحدوك». این طایفه از انسانها انسانهایی هستند که حق سبحانه و تعالی بین خود و آنها هیچ واسطهای قرار نداده است در ابتدا. چون ابتدای آفرینش و خلقت آنها بدون واسطه بوده است و هیچ واسطه و فاصلهای وجود نداشته در نهایت هم آنها به همان جا میرسند.
«فهذه حکم النفوس التی لم تکن بینها» بین این نفوس «و بين الحقّ واسطة في البداية»؛ در ابتدا هیچ واسطهای نبوده است، طبیعی است که «فلا جرم هم» یعنی همین طایفه اهل معرفت «هم المجذوبون إليه تعالى» آنها جذب شده به ساحت الهیاند «الواصلون إليه في النهاية» در نهایت و انجام هم به همان جا ختم میشوند؛ اما «و غيرهم» غیر این دسته از انسانهایی که بلاواسطه آفریده شدهاند حالا تفاوتها زیاد است «إما سالكون»، یک؛ «أو واقفون»، دو؛ «و إما مردودون الی أسفل سافلین» معاذ الله! در حقیقت همان طوری که در قرآن آمده عدهای مقرب درگاه الهیاند عدهای اصحاب یمیناند و عدهای هم اصحاب شمال. آنهایی که مردود هستند و به اسفل سافلین میروند معاذ الله، یا آنهایی که واقفاند در حقیقت اصحاب مشئمهاند اصحاب شمالاند اما آنهایی که سالکاند اصحاب یمیناند و دسته اول که مجذوباند و اهل معرفتاند مقرب درگاه الهیاند. «و غیرهم» یعنی غیر این مقربین و مجذوبون «إما سالکون»اند، یک؛ «أو واقفون بالعوائق البدنيّة» به جهت تعلقات بدنی اهل حرکت و تلاش نیستند «او» یا معاذ الله «مردودون إلى أسفل سافلين» که این دو دسته از اصحاب شمال و مشئمه محسوب میشوند و معاذ الله با عقایدی که در حقیقت، مهلک است و شیطانی است «بالعقائد المهلكة الشيطانيّة» محشور هستند. بنابراین تفاوت انسانها را باید در این امور ملاحظه کرد.
«فقد قارن الحقّ سبحانه بين السالك و المجذوب في العطاء و النصيب»؛ آنهایی که سالکاند یعنی اصحاب یمیناند و آنهایی که مجذوباند یعنی مقرب هستند خدای عالم بین آنها عطا و نصیبی فراوان قرار داد «فقال عزّ من قائل: «اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ»[11]»؛ این «اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ» به آن مجذوب میخورد که مقرباند «وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ» هم ظاهراً به آن اهل سلوک و سالکان یعنی «متعلمین علی سبیل النجاة» میخورد همان طوری که مولای مان علی بن ابی طالب(علیهما السلام) فرمود: «الناس ثلاثة فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاة و همج الرعاع»[12] که «الله یجتبی الیه من یشاء» به آن عالمان ربانی میخورد که مجذوباند و «متعلم علی سبیل النجاة» هم «و یهدی الیه من ینيب» است.
«و قد وقع التنبيه منه صلّى اللّه عليه و آله على هذا المعنى»؛ پیامبر گرامی اسلام هم این معنا را در بیاناتشان ذکر فرمودند. «و قد وقع التنبیه» یعنی یک آگاهی و توجهی را پیامبر گرامی اسلام بر همین معنا دادهاند «فقال في جنازة واحد من أصحابه» در ارتباط با یکی از اصحابشان فرمودند: «اهتزّ عرش الرحمن لموته»؛ این صحابی آن قدر انسان والایی بوده است که عرش رحمان به خاطر مرگش به اهتزاز درآمده است؛ ولی در حق برخی دیگر از افراد «و قال في حقّ طائفة اخرى لما ذكر» وقتی که فهمیدند این شخص مرحوم شده فرمودند: «إن الموت ينتقي خيار الناس، الأمثل فالأمثل حتّى لا يبقى إلا حثالة كحثالة التمر أو الشعير لا يبالى اللّه بهم»؛ در حقیقت اینها سالکاند اینها «متعلم علی سبیل النجاة» هستند و شریفاند در پیشگاه حق، گرچه مثل اولی نیستند. قسم اول و طایفه اول کسانیاند که به موت آنها عرش به اهتزاز درمیآید اما دسته دوم که «متعلم علی سبیل النجاة» هستند یا سالک هستند به این صورت نیستند. بعد از اینها افرادی که در صف اصحاب مشئمه هستند را به عنوان حثاله معرفی فرمود که حثاله یعنی پوست جدا شده مثل سبوس حالا پوست برنج یا پوست گندم و امثال ذلک «حتی لا یبقی إلا حثالة کحثالة التمر أو الشعیر لا یبالی الله بهم» که خدای عالم توجه چندانی به این دسته از انسانها ندارد. آنهایی که به هوی و هوس پرداختهاند به تمایلات نفسانی توجه کردهاند و هوی و هوس را اله خود قرار دادهاند، خدای عالم به آنها اهتمام و توجهی ندارد.
با این دو بیانی که بیان فرمودند یکی در ارتباط با عده خاصی از اصحاب که فرمودند: «اهتز عرش الرحمن لموته» و دیگری هم در حق طایفه دیگر، میفرمایند که «فأين من يهتزّ بموته عرش الرحمن»؛ آنهایی که مجذوباند و اهل معرفتاند و با موت آنها عرش رحمان به لرزه در میآيد، اینها کجا و آن دسته از انسانهایی که «ممّن لا يبالى اللّه به أصلا» که اصلاً حق سبحانه و تعالی به آنها توجهی ندارد کجا؟ «فكما هو الأمر آخرا فكذا هو الأمر أولا»؛ اگر در پایان، ما چنین نشانههایی را میبینیم که یکی با موتش عرش الهی به لرزه در میآید و دیگری مورد توجه و اعتنای الهی نیست، اینها آغازشان هم همین تفاوت را داشته است. «فکما هو الأمر آخرا فکذا هو الأمر اولا بل الخاتمة عين الرجوع إلى السابقة»؛ بلکه این اول نیست که به آخر میپیوندد بلکه این خاتمه است که عین رجوع به سابقه دارد. «فافهم و اغتنم فلنرجع متمّمين لما وقع الشروع فيه مستعينين باللّه و هدايته».
این فصلی که الآن گذشت فصلی بود که جناب صدرالمتألهین در باب انسان بیان فرمود و اینکه انسانها دارای مراتبیاند یک دسته از انسانها در مرتبه مقربیناند عدهای دیگر در مرتبه اصحاب یمیناند و عدهای دیگر معاذ الله در مرتبه اصحاب شمال و مشئمه هستند. این هر سه طایفه آغاز و انجامشان یکی است اگر طایفه سوم رجوعشان این گونه است چون مبدأشان این گونه بوده است و بالعرض به آنها عنایت شده نه بالذات و نه مستقیماً، البته آنهایی که مستقیماً و بدون واسطه از حق سبحانه و تعالی کمالات را دریافت کردهاند متفاوت هستند.
«و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین»
[1]. بحارالانوار، ج 4، ص 11.
[2]. سوره حجر، آيه 29؛ سوره ص، آيه 72.
[3]. سوره اسراء، آيه 70.
[4]. الکافی، ج8، ص 177.
[5]. سوره بقره، آيه 60؛ سوره اعراف، آيه 160.
[6]. سوره صافات، آيه 96.
[7]. مصباح المتهجد، ج2، ص 601.
[8]. سوره مائده، آيه 54.
[9]. سوره بقره، آيه 3.
[10]. سوره اعراف، آيه 172.
[11]. سوره شوری، آيه 13.
[12]. نهج البلاغه، حکمت 147.