شرح تفسیر ملاصدرا؛ سوره حمد جلسه 72

08 07 2023 1673704 شناسه:
دانلود فایل صوتی

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین».

جلسه هفتاد و دوم از شرح تفسیر قرآن کریم صدرالمتألهین بخش سوره مبارکه «فاتحة الکتاب» و ذیل مباحث کریمه «إیاک نعبد و إیاک نستعین». در این صفحه که صفحه 473 است تحت عنوان «بصيرة [سر تقديم العبادة على الاستعانة]» نکتهای را مطرح میکنند.

نکات قابل توجهی است که جناب صدرالمتألهین اینها را هم ذکر کردهاند تا تکملهای برای مباحث تفسیری «إیاک نعبد و إیاک نستعین» باشد. برخی این طور تصور کردند که اگر عبادت بر استعانت مقدم داشته شده است یعنی اول گفتيم: «إیاک نعبد» بعد گفتیم: «و إیاک نستعین»، برای هماهنگی رئوس آیات است که آیات برای اینکه همدیگر را به لحاظ فصاحت تأمین بکنند، کنار هم به گونهای قرار میگیرند مخصوصاً رئوس آیات که با هم دیگر انس و الفتی داشته باشند و این باعث زیبایی و فصاحت کلام باشد؛ بعضی ها این طور تصور کردند: «قيل: قدّمت‌ العبادة على الاستعانة ليتوافق رئوس الآي». این یک وجه که برای تقدیم عبادت بر استعانت ذکر شده است.

وجه دیگری که باز برای این تقدیم ذکر شده است این است که انسان زمانی میتواند استعانت بجوید که وسیله و امکان دستیابی به ساحت حق را داشته باشد بعد طلب حاجت بکند. آن کسی که به حق سبحانه و تعالی روی نیاورده و توجه پیدا نکرده، استعانت جستن او از ذات الهی معنا نخواهد داشت. از این جهت عبادت وسیلهای است برای طلب حاجت و خواستههایی که انسان در پیشگاه خدا مطرح میکند و استعانت میجوید: «و قيل: إنّ العبادة وسيلة لطلب الحاجة» و این آن دلیل مطلب است «و تقديم الوسيلة على طلب الحاجة أدعى إلى الإجابة و أسرع للقبول»؛ برای اینکه انسان حاجت خودش را نزد غنیای و نزد بینیازی مطرح بکند لازم است اول وسیلهای را و امکانی را فراهم کند که خودش را به ساحت آن حقیقت بینیاز غنی نزدیک بکند و لذا عبادت وسیله است برای اینکه انسان بتواند در پیشگاه مولایش و آن حقیقت بینیاز و صمد، نیاز خودش را مطرح کند.

این دو قول بود که از برخی نقل شد؛ اما خود جناب صدرالمتألهین یک نگرش فلسفی و عرفانی دارند که در باب این تقدیم و تأخیر نکاتی را ذکر میکنند که حتی در خصوص «أشهد أن محمدا عبده و رسوله» که آنجا هم باز عبودیت بر رسالت است بتواند تأمین کننده آن معنا باشد. دلیل و برهانی که جناب صدرالمتألهین در این رابطه ذکر میکنند این است که ما باید ببینیم آنکه اشرف است آنکه شرافت بیشتری دارد آن باید مقدم باشد. افتقار انسان و نیازمندی انسان در پیشگاه پروردگار عالم برترین نسبتی است که میتواند انسان نزد خدا داشته باشد؛ هیچ نسبتی بالاتر از نسبت فقر و عبودیت نیست. این «الفقر فخری»[1] که از زبان مطهر رسول گرامی اسلام صادر شده است معنا و روح کلام به همین برمیگردد که آن احتیاج و افتقاری که انسان در پیشگاه خدای عالم دارد بالاترین شرافت است.

بله اگر حقیقتی از خود دارایی داشت ثروتی داشت غنایی داشت باید آن غنا را پیش میکشید و آن غنا را برجسته میکرد ولی موجودی است که سراپا نقص است سراپا امکان و نیاز است سراپا حاجت است، این موجود، برتر آن است که این فقر و فاقه و این حاجت و نیاز خودش را برجسته بکند و این را سرمایه خودش قرار بدهد. همان طوری که در دعا آمده است که «جعلت الإقرار بالذنب وسیلتی إلیک»[2]؛ آن چیزی که باعث میشود من به ساحت خدای عالم نزدیک بشوم همین اقرار به ذنب است که این اقرار به ذنب در حقیقت وسیلهای است برای تشرف به ساحت الهی.

اینجا هم میفرمایند که بالاترن ویژگی و اشرف جهات انسانی همین افتقار و نیاز اوست که این افتقار و فقر با عبودیت و بندگی او آمیخته است. این فیلسوف و یا عارف، قضیه را از این زاویه میبیند که دارایی انسان همان فقر و فاقه اوست همان حاجت و نیاز اوست که این را باید برجسته بکند و این فقر و عبودیت را مقدم ذکر بکند بعد به جهات دیگر بپردازد. حتی سرّ تقدیم این عبودیت بر رسالت هم همین نکته است که انسانِ عابدِ سالک است که میتواند جنبههای دیگر مثل رسالت و ولایت را تأمین بکند، از این جهت در این شهادت «أشهد ان محمدا عبده و رسوله» این دو شأن رسول گرامی اسلام که بیان میشود یکی اشرف است و دیگری شریف، یکی مهمتر و اهم است و دیگری مهم.

«و أقول: لمّا علمت إنّ أشرف مراتب الإنسان بما هو إنسان»؛ انسان از آن جهت که انسان است به عنوان یک موجود در عالم هستی با قطع نظر از تعلقاتش، آن وقتی که درونکاوری میکنیم و هستیاش را میشکافیم میبینیم که اشرف مراتب انسان و اجل مقامات انسان این است که آن نسبت امکان و افتقارش به حق سبحانه و تعالی و نیاز خودش را به پیشگاه حق سبحانه و تعالی مطرح نماید. همان طوری که در باب واجب سبحانه و تعالی برجستهترین صفت وجودی واجب همان وجوب است، در باب ممکنات برجستهترین صفت همان امکان است که این امکان با همان افتقار ذاتی و یا امکان فقری که جناب صدرالمتألهین فرمودند همراه است.

«و أجلّ مقاماته تحصيل نسبة الإمكان و الافتقار إليه سبحانه» و این نسبت حاصل نمیشود مگر در سایه عبادت و بندگی: «بالعبادة و العبوديّة». انسان باید اول آن شريف ترين حیثیت وجودی خودش را تأمین بکند و این در باب انسان، عبودیت و بندگی است که باعث میشود آن شرافت تأمین بشود. بر همین اساس است که در شهادت «أشهد ان محمدا عبده و رسوله» عبودیت مقدم شده است بر ذکر رسالت: «و لهذا قدّم ذكر العبوديّة على ذكر الرسالة في قولك: «أشهد انّ محمدا عبده و رسوله»».

در تبیین این نکته میفرمایند: «و ذلك لأن الاولى» یعنی عبودیت «عبارة عن نسبة العبد إليه تعالى و الثانية «عبارة عن نسبته إلى الخلق». ما از آن جهت که میخواهیم با خالقمان ارتباط پیدا کنیم، اين باید در سایه بندگی و عبودیت اتفاق بیفتد و اگر بخواهیم با خلق ارتباط پیدا کنیم، این باید از جایگاه رسالت باشد، پس اگر گفته میشود که «أشهد ان محمدا عبده» ناظر به رابطه انسان با خداست «و رسوله» ناظر به ارتباط رسول الله با خلائق و افراد است. «و ذلک لأن الأولی» يعنی وقتی گفته میشود: «أشهد ان محمدا عبده»، «عبارة عن نسبة العبد إلیه تعالی و الثانیه» يعنی وقتی گفته میشود: «و رسوله»، «عبارة عن نسبته إلی الخلق فالاولى يكون أقدم من الثانية»، پس آن اولی که ناظر به عبودیت و بندگی است و به اشرف هستی انسانی که افتقار انسان است اشاره دارد اقدم از ثانیه است که رسالت باشد.

«و إن كان الرسول أفضل من الوليّ»؛ گرچه رسالت که نقطه جمع بین ارتباط خلق و خالق است ولی آن ارتباط با خالق فقط مدّ نظر است   بر اساس این تحلیلی که جناب صدرالمتألهین از این واژهها دارند و مفهومشناسی ای  که در باب این مفاهیم و الفاظ دارد بیان میشود. «و إن کان الرسول أفضل من الولی لكونه جامعا للمنزلتين جميعا» اما این جهت عبودیت و بندگی مقدم داشته باشد به لحاظ آن شرافتی که بیان شد. «فالأولی یکون أقدم من الثانیة بالشرف» یعنی عبودیت به لحاظ شرفمندی انسان از رسالت بالاتر است «و إن کان الرسول أفضل من الولی لکونه» يعنی رسول «جامعا للمنزلتین جمیعا»؛ هم منزله ارتباط با حق است و هم ارتباط با خلق. «فكذلك الكلام هاهنا»؛ در باب «إیاک نعبد و إیاک نستعین» هم مثل همین مطلب است «فإنّ العبادة لكونها» يعنی عبادت «وسيلة إلى الحقّ أشرف من الاستعانة لكونها وسيلة إلى الخلق». به هر حال انسان در «إیاک نستعین» استعانت میجوید اما برای اینکه حاجتها و نیازهای خود را برطرف بکند ولی در «إیاک نعبد» ناظر به شرافت الهی است: «لکونها وسیلة إلی الحق أشرف من الاستعانة لکونها» يعنی استعانت «وسیلة إلی الخلق».

جهت دیگری را برای تقدیم عبودیت بر رسالت در تشهد ذکر کردند؛ میفرمایند: «و اعلم إنّ في تقديم العبوديّة على الرسالة في التشهّد وجها آخر و هو إنّ لكلّ من الولاية و النبوّة حدوثا و بقاء فالولاية أقدم حدوثا و أدوم بقاء من الرسالة فناسب التقدم الوضعي للتقديم الزمانی»؛ میفرماید که وجه تقدیم عبودیت بر رسالت در تشهد برای این است که هر کدام از ولایت و نبوت، حدوثی دارند و بقائی؛ ولایت، اقدم است حدوثاً و ادوم است بقائاً از رسالت و چون این گونه است بنابراین آنکه ادوم است به لحاظ بقا و اقدم است به لحاظ حدوث که ولایت است مقدم داشته میشود و نبوت بعداً ظاهر میشود، به لحاظ زمانی نبوت بعداً است.

اینجا در حقیقت «فالولایة أقدم حدوثا»، برای آن است که ولایت اصل است، ارتباط انسان با خداست و تأمین کننده آن حاجت و فقر ذاتی است، ولایت چنین دستآوردی را برای انسان دارد لذا اقدم است. «فالولایة أقدم حدوثاً و أدوم بقاء من الرسالة»، پس مناسب است مقدم داشتن وضعی بر تقدم زمانی که آن ولایت تقدم وضعی دارد و رسالت تقدم زمانی.

در این بخش پایانی هم میفرمایند: «وجه آخر»؛ جهت دیگری را هم میشود برای تقدیم عبودیت نسبت به استعانت ذکر کرد و آن این است که وقتی انسان اظهار عبودیت و بندگی میکند، خود این اظهار عبودیت و بندگی، ذاتش یک نوع تبختری را یک نوع تفاخری را و مباهاتی را برای آن عبد سالک میآورد؛ همین که انسان منسوب الی الرب شد و انسان اجازه یافت که به ساحت الهی تقرب بجوید این خیلی جای مباهات و فخر و احیاناً معاذ الله تکبر و اینها را هم دارد، لذا برای اینکه این حیثیت بندگی حفظ بشود و مستقر بشود و ادامه پیدا بکند و باعث نشود که عوامل دیگری در این رابطه بخواهند سنگ اندازی بکنند این است که فرمود: «لما نسب المتكلم العبادة إلى نفسه»؛ وقتی گفت که «إیاک نعبد» یعنی نسبت داده است که من شمای خدا را دارم عبادت میکند «لما نسب المتكلم العبادة إلى نفسه كأنّه»؛ چون همین انتساب برای انسان آن تبختر و تفاخر و مباهات را میآورد «کأنه أوهم ذلك تبجحا بزينة ذاته من جهة نسبة العبادة»؛ گویا همین مسئله به وهم میآورد تبختر و تفاخری را که ذات انسان از این جهت که در سایه لطف الهی قرار گرفت و خدای عالم اجازه بندگی به او داد، خود همین برای انسان معاذ الله درد سر نشود. «أوهم ذلك تبجحا بزينة ذاته من جهة نسبة العبادة و اعتدادا منه بما يصدر عنه»؛ به هر حال این شخص یک آمادگی پیدا کرده روحیهای پیدا کرد تقوایی تحصیل کرده است که توانسته است به جناب حق توجه کند و از آن جانب بخواهد روح عبودیت بگیرد. وقتی چنین حالتی حاصل شد طبعاً انسان احساس میکند که نقشی برای دیگری نیست و خودش دارای جایگاهی است.

به این منظور که این تبختر این تفاخر و این مباهات بشکند و انسان احساس نکند که حالا که چنین امکانی پیدا کرد و چنین اعتدادی حاصل شد که بتواند به جناب حق مراجعه بکند «فعقّبه بقوله «إيّاك نستعين»»؛ این سخن «إیاک نعبد» را تعقیب کرده است بقوله که فرمود: «إیاک نستعین»، «ليدل على أن العبادة أيضا مما لا يتمّ و لا يستتبّ إلّا بمعونة منه و توفيق»؛ این «إیاک نستعین» برای این منظور آمده است که عبادتی که انسان تحصیل کرده این عبادت بدون استعانت و بدون کمک از ناحیه حق سبحانه و تعالی هرگز تتمیم نمیشود کامل و مستقر نمیشود و لزوماً باید انسان «إیاک نستعین» را کنار «إیاک نعبد» داشته باشد. «لیدل علی ان العبادة أیضا مما لا یتم و لا یستقر الا بمعونة منه»؛ حتماً باید با عنایت و کمک الهی این عبودیت و بندگی استقرار پیدا کند و تتمیم بشود وگرنه خود آن عبادت چنین جایگاهی را نخواهد داشت. «إلا بمعونة منه و توفیق» و از همین جهت «و قیل الواو للحال» یعنی میفرمایند که اگر گفته میشود: «إیاک نعبد و إیاک نستعین» این واو، واو حال است یعنی من در حالی تو را عبادت میکنم که از تو استعانت میجویم و کمک میطلبم.

امیدواریم این کرائمی که تا کنون خوانده شده است خصوصاً همین «إیاک نعبد و إیاک نستعین» إن شاء الله در دل و جان همه ما مستقر بشود!

«و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»

 

[1]. جامع الاخبار، ص 111.

[2]. الاقبال(ط_الحدیثه)، ج3، ص 296.

​​​​​​​