شرح تفسیر ملاصدرا؛ سوره حمد جلسه 73

08 07 2023 1673724 شناسه:
دانلود فایل صوتی

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین».

جلسه هفتاد و سوم از تفسیر صدرالمتألهین و ابتدای قول «اهدنا الصراط المستقیم» است. بحث تفسیر انصافاً بحث متفاوتی است و انسان باید خیلی حریم داشته باشد، جهت اینکه موضوع این علم، قرآن عظیم است که انصافاً در خصوص این کتاب سخن گفتن و بیان احکام این کتاب و ویژگیهایی که در این کتاب وجود دارد از آن جهت که کلام الهی است، کار بسیار سخت و دشواری است و به هر حال بزرگان هم در نهایت وقتی همه این علوم حکمت و عرفان و کلام و امثال اینها را پشت سر گذاشتند، به خدمت قرآن رسیدهاند و این نیازمند به بسیاری از علوم دیگر است تا فهم درستتر و کاملتری برای آن ایجاد بشود.

جناب صدرالمتألهین منظر خاصی را برای این کتاب مدّ نظر دارند و آن منظر، منظر حِکمی و عقلی است و مقداری متفاوت است با جهات دیگر و لذا نسبت به نکاتی که حالا نکات ادبی است یا نکات بلاغت و فصاحت است معانی و بیان هست و امثال ذلک، خیلی به آنها نمیپردازند و میفرمایند که به اهلش مراجعه بشود؛ مثلاً در بحثهای ادبی ایشان به کشاف جناب زمخشری خیلی اعتنا دارند و بعد از بیان مثلاً اصل مسئله تحقیقش را ارجاع میدهند به جناب زمخشری در کتاب کشاف و امثال ذلک و از این مرحله زود گذر میکنند ولی وارد مسائل عقلی و حِکمی و عرفانی بحث میشوند یعنی آن جهتی که در کتاب تفسیر مرحوم صدرالمتألهین هست متفاوت است با جهتی که در سایر تفاسیر وجود دارد. در تفسیر جناب صدرالمتألهین عمدتاً نگرشهای عقلانی و عرفانی  وجود دارد و از این نظر این کتاب مقداری متمایز است و سرّ اینکه ما این بحث را از کتاب جناب صدرالمتألهین آغاز کردیم این است که فضای حِکمیای که ایشان ایجاد کرده در فضای هستیشناسی و انسانشناسی و امثال ذلک که یک نگاه خاص حِکمی دارد، این حکمت وقتی در خدمت قرآن قرار میگیرد قرآن چگونه معنا میشود.

این نکته هم قابل توجه است که مستحضر هستید که جناب صدرالمتألهین کاملاً متوجه هستند که جهت قرآن «من البدء الی الختم» حفظ بشود و هر آنچه که از اراده الهی و بيان و کلام الهی است مدّ نظر قرار بگیرد و حفظ بشود؛ ولی در ظرفی قرار میگیرد که آن ظرف، حکمت است. این تعبیر را ما در فلسفه هم داشتیم که یک وقت میگوییم که این به لحاظ فلسفی چگونه میشود یک وقت میگوییم که نه، در ظرف فلسفه اگر ما بخواهیم بنگریم یعنی این مطلب را یعنی این مطلب قرآنی را اگر بخواهیم در ظرف فلسفه قرار بدهیم این چگونه میشود و لذا این ویژگی در فرمایش جناب صدرالمتألهین هست یعنی این دو جهت رعایت شده: هم حریم قرآن محفوظ است که مبادا خدای ناکرده بحث تفسیر به رأیی اتفاق بیفتد و تماماً تلاش میکنند که اراده خدا را نظر حق را کلام الهی را تنزل بدهند و معنا بکنند و تفسیر بکنند و از این طرف هم تلاش دارند که ظرفیتی را برای این کلام ایجاد بکنند که یک ظرفیت عقلانی باشد عرفانی باشد قابل دسترسی باشد و امثال ذلک.

آن چیزی که معمولاً در نگاههای تفسیری وجود دارد شاید مثلاً بحثهای از لغت گرفته تا ادبیاتش تا فصاحت و بلاغتش تا مثلاً اینکه در آن عصر چه بوده يا بحث شأن نزول؛ اما اینها خیلی مورد توجه صدر المتألهین در این تفسیر نیست بلکه آنچه که بیشتر مورد توجه است همین است که اگر ما بخواهیم این فرمایش الهی را در یک ظرف عقلانی و تحلیل عقلانی ارائه کنیم باید چگونه ارائه کنیم و عقل تا چه حدّی قدرت دارد که این کلام الهی را بیان بکند و تفسیر بکند و تحلیل بکند.

البته ایشان بعد از تحلیلهای عقلی به نگرشهای شهودی هم میپردازند. الآن همین بحث قبلی که بحث «إیاک نستعین» بود جناب صدرالمتألهین بحث مبسوطی را از جناب ابن عربی هم ذکر کردند که در بحث امروز ما هم تا حدی باز ارجاعی میدهند که نگرشهای عرفانی در این منظور چه نقشی دارد.

این را باید آقایان دقت کنند که این دو مسئله حتماً حفظ بشود که اولاً آنچه از ناحیه حق سبحانه و تعالی و کلام الهی است بیان بشود و ثانیاً اینکه در ظرف حکمت یا در ظرف عرفان این معنا دیده بشود که خوب میشود حتی نسبت بین فلسفه و تفسیر را در فرمایشات جناب صدرالمتألهین به راحتی مشاهده کرد و این حضور را یافت.

پرسش: ظرف فلسفی و عرفانی برای مظروف ...

پاسخ: به هر حال آن مقداری که انتظار هست دير، «تکلیف ما یطاق» که نداریم؛ اما این نکته هست که اگر یک نوع تحلیل عمیق عقلانی باشد دست ما را به دست بزرگان هم میدهد لذا اگر کسی واقعاً تحلیل فلسفیِ عقلی نداشته باشد نمیتواند از حرفهای شهودی عارفان استفاده کند. این فلسفه خصوصاً حکمت متعالیه است که دست ما را در دست عرفان قرار میدهد و دست عرفان را هم به دست انبیاء قرار میدهد. اگر به تعبیر ایشان کمّلین از موحدین در حیثیت عرفانی رسیدند اینها کسانی هستند که میتوانند مباشرتاً از جریان وحی بهره ببرند. این طیف، طیف واحدی است که درجه به درجه بالا میرود و کامل میشود. همان طوری که حس وقتی به کمالش رسید خیال میشود و خیال هم به کمالش رسید وهم میشود و وهم به کمالش رسید میشود عقل، عقل به کمالش رسید میشود شهود و شهود به کمالش که برسد میشود آغاز وحی که در حقیقت این مسیر را جناب صدرالمتألهین در کتاب شواهد الربوبیه در مشهد خامس بیان فرمودند.

حالا إن شاء الله در اثناء هم به این مسئله میرسیم؛ چون این جلسه آغازین بود برای ورود به این بحث، این نکات عمده بیان شد و إن شاء الله در اثناء، این بحثها را بیشتر متوجه میشویم.

«قوله جل اسمه: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»»؛ در سوره مبارکه «فاتحة الکتاب» بعد از آیات اوّلی و آن پنج آيه که خواندیم، اين آیه ششم است که «اهدنا الصراط المستقیم» است.

دو واژه در اینجا خیلی پرمعناست که جناب صدرالمتألهین این واژهها را به عنوان مفردات این آیه ذکر میکنند و نظرات ادبا را و لغویین را در این باب بيان میکنند. الآن همین قرآن به این عظمت به لسان عربی مبین نازل شده است، این عربی مبین تا چه حدی طاقت دارد توان دارد.البته این را هم إن شاء الله باید دوستان ملاحظه کنید که هیچ کلامی به اندازه عربی در تلقی این مفاهیم وسعت ندارد عمق ندارد تنوع ندارد. شما نگاه کنید که این همه مفاهیم سنگین و عظيم و پرمغز و پرمعنای وحی تنها و تنها میتواند فقط در قالب لسان عربی ارائه بشود و الا هیچ زبانی از زبانها ظرفیت این را ندارند که بتوانند این معانی را درک بکنند. این نه تنها لغت است بلکه تنوع لغت، کثرت لغت و امثال ذلک اینها همه نقش دارند که بتوانند اینها را بگويند. گرچه باز دروازه و دریچهای که از جايگاه لغت و الفاظ و عبارات و امثال ذلک داریم نسبت به این مفاهیم پرمغز و پرملاتی که در کلام وحی وجود دارد باز هم تنگ است و محدود است اما در عین حال باز تا حدی راهگشاست.

بر اساس این آمدند و با اهتمام به سه جهت مطالب را ارائه فرمودند: جهت اولی لغت، جهت ثانیه ادبیات و جهت ثالثه فصاحت و بلاغت و معانی و بیان. این سه جهت و این سه علم و فن در گیرایی مطلب دخیل هستند و باید هر چه هست ما این معانی را بدانیم که الآن مثلاً «اهدنا»، هدایت یعنی چه، در لغت عرب هدایت چه تفسیری میشود و چند معنا برای هدایت هست، آن معنایی که اولویت دارد کدام معناست و کدام معنا را جناب صدرالمتألهین انتخاب کردند؛ به رغم اینکه معانی دیگری را هم میشود ذکر کرد کدام معناست. مثلاً ما در فارسی یا زبانهای دیگر برای یک لغت بخواهیم چند معنا داشته باشیم، این خیلی سخت است و کم است که مثلاً یک لغت بخواهد چند معنا و حقیقت داشته باشد که آن لغت هم برای آن معانی وضع شده باشد و دلالت بکند بر آن معانی حقیقتاً. حالا مجاز و استعاره و اینها هم به جای خود محفوظ است و آنها هم باز در این رابطه نقشی دارند ولی ظرفیت لغت برای اینکه بتواند معنایی را متحمل بشود تا چه حدی است.

دو واژه دو لغت در این کریمه «اهدنا الصراط المستقیم» وجود دارد: یکی مسئله هدایت است و دیگری مسئله صراط که بیشتر به این دو عبارت میپردازند و معنای لغوی این دو عبارت را شرح میدهند. لغت اول لغت هدایت است؛ وقتی میگوییم: «اهدنا» یعنی خدایا ما را هدایت کن، خب این هدایت یعنی چه؟ از نظر لغت هدایت به چه معناست؟ مرحوم علامه طباطبایی هم همین سبک را دارند که آن چیزی که مورد نظرشان است اول آن را انتخاب میکنند و بعد دیگر موارد را از باب «قیل» و امثال ذلک و اقوال دیگر به آنها میپردازند و این سبک را جناب صدرالمتألهین هم دارند که آن چیزی که مدّ نظرشان است و قابل قبول برای خودشان است را اول ذکر میکنند و موارد دیگر را از باب اقوال دیگر که بعضاً ضعیف هستند و قابل قبول نیستند رد میکنند.

میفرمایند که لغتاً کلمه هدایت عبارت است از ارشاد به لطف؛ اگر کسی، کسی را هدایت میکند یعنی او را به کمال خودش آشنا میکند و در عین حال با ملاطفت و محبت و دوستی این کار را دارد انجام میدهد. صرف اینکه مثلاً آن طرف بروید یا این کار را بکنید یا آن کار را بکنید نیست، واقعاً بر اساس لطف و محبت، این ارشاد دارد صورت میپذیرد. این معنای لغوی هدایت است. وقتی خدای عالم میفرماید که از خدای عالم بخواهید که خدا شما را هدایت کند: «اهدنا الصراط المستقیم» یعنی خدایا آن لطفت را و عنایتت را و محبتت را شامل حال ما بکن و ما را به رشدمان و کمالمان آشنا بفرما و راهنمایی کن؛ آنچه که خیر و سعادت ماست را که ما نمیدانیم. درست است که انسان امتیازات فراوانی دارد از جمله عقل که متأسفانه همین امتیازی که برای او فرصت است امروز شده تهديد! اين عقل آمده تا خودش را به وحی برساند ولی همین عقل را منقطع کردند ابتر کردند و به اصطلاح بحث عقلگرایی را به حدی بالا بردند که گفتند ما نیازی به وحی نداریم، در حالی که عقل اصلاً برای آن است که دست ما را در دست وحی بگذارد و در سایه وحی حرکت کند و روشن کند. نسبت بین وحی و عقل در منطق اسلام، بسیار بسیار گوارا و شیرین است!

حضرت استاد میفرمایند که عقل هم مفتاح است هم مصباح است اما میزان نیست که در کتاب منزلت عقل این را بیان فرمودند. عقل دریچهای است و عالمی را برای ما باز میکند؛ خب اصل هستی واجب سبحانه و تعالی را ما از راه عقل مییابیم، اینکه خدا کلامی دارد و هدایتی برای بشر دارد را عقل به ما میگوید و این هدایت را هم وقتی وحی به انسان آموخت، این عقل میآید تحلیل میکند و باز میکند. به هیچ چیزی به اندازه عقل و تعقل و تفکر و تفقّه و تعلّم، به اندازه تعقّل به معنای جامع کلمه توصیه نشده است. ما باید نسبت بین عقل و وحی را که در بیانات حضرت استاد تحت عنوان عقلانیت وحیانی هست، خوبِ خوب بیابیم.

بعضی فکر میکنند با گفتن عقلانیت وحیانی، پارادوکسی ایجاد کردیم معمّایی ایجاد کردیم؛ نه! شما که عقل را منقطع  و ابتر میدانید البته از وحی جدا میدانید ولی ما این عقل را در سایه وحی شکوفا میدانیم و از آن طرف میگوییم: «لا دین لمن لا عقل له»[1] و از این طرف هم میگوییم که این عقل، طفل راهی است که وحی قدم به قدم دستش را میگیرد و بالا میبرد. آسیبهای عقل در چیست، آفات عقل در چیست، رشد و کمالش در چیست، زمینههایی که باعث میشود آن ساقط نشود و نیفتد چیست. انصافاً روایات فراوانی را ما در این رابطه داریم! تحقیقاتی هم شده تحت عنوان «العقل فی النقل» که در نقل اعم از کتاب و سنت، راجع به عقل چقدر بحث شده است که ای کاش ما چنین عقلی را در جامعه بتوانیم داشته باشیم!

برخی از افراد هستند که این عقلی را که خدای عالم فرصت قرار داده را برای خودشان تهدید کردند! آن کسی که نگاه ابتری به عقل دارد و میگوید عقل به جایگاه وحی نیازی ندارد و عقل آمده جایگزین وحی شده نه جانشین وحی که بتواند از آن استفاده کند يعنی معاذ الله وحی را کنار زده، ما نیازی به وحی و آسمان نداریم و هر چه هست زمین است، عقل هم یک موجود زمینی است، عقل از طبیعت برخاسته است! خب خیلی این عقل را تنزل دادند و قابلیت شکوفایی را از آن گرفتند و در حد طبیعت خلاصه کردهاند و این عقل همین عقل طبیعی است و طبعاً قدرت اینکه بتواند پرواز بکند و خودش را به دامان وحی برساند ندارد.

پرسش: یعنی وحی میشود منبع معرفتی برای عقل؟

پاسخ: هم منبع معرفتی برای آن است هم عامل شکوفایی برای آن است.

پرسش: همان «یثیروا لهم دفائن العقول»[2]!

پاسخ: بله و بسیاری از مسائل خصوصاً در جهت آسیبزدایی و آفتزدایی که برای عقل واقعاً وجود دارد. عقل چه کار بکند که همیشه متنبّه باشد، برای اینکه عقل همواره سایه غفلت و سایه نسیان و سایه مغالطه و امثال ذلک بر آن افکنده میشود اما وحی «لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه»[3] وحی در حقیقت چنین چیزی برایش وجود ندارد. وحی، یک حقیقت صریح و شفاف است که از این امور منزه است.

پرسش: ...  

پاسخ: عقل هر چه هم قوی باشد هر چه هم قدرت داشته باشد آنکه مصونیت دارد عقل نیست بلکه وحی است.

پرسش: عقل معصوم مثل پیامبر و امام هم ...

پاسخ: شما کدام عقل را میگویید؟ عقل یعنی قوه تفکر؟

پرسش: اینکه ما داریم اینها بعض العقل است عقل کل نیست.

پاسخ: نه، ما راجع به قوه تفکر داریم میگوییم؛ عامل امتیاز انسان از سایر موجودات قوه تفکر است و داریم این قوه تفکر را به اصطلاح رشد میدهیم و میگوییم این آفت دارد و این آسیب دارد و الا آن عقلی که مراد شماست که آن عقل صادر نخستین باشد آنکه مراد نيست. حاج آقا در کتاب منزلت عقل اول آمدند این عقلها را جدا کردند، گفتند آن عقل نه، آن عقل نه، این عقلی که الآن ما میگوییم یعنی قوه تعقل یعنی آن چیزی که عقل نظری با آن تأمین میشود. مطالب را چون در اثناء إن شاء الله بعداً توضیح خواهیم داد خيلی معطل نشویم.

حالا ایشان معنایی از هدایت بیان میفرمایند و وارد کلمه دیگر میشوند. «الهداية لغة الإرشاد بلطف»؛ هدایت به معنای ارشاد به لطف است. الحمدلله آقایان با این ابزار هم آشنا هستند؛ شما میتوانید به راحتی همین کتاب را دانلود کنید، بنده همین کتاب را در گوشی خودم دارم، به راحتی دانلود میکنید و صفحات را نگاه میکنید و این کتاب را در حقیقت میتوانید همراه خودتان داشته باشید در سفر و حضر و امثال ذلک. «الهداية لغة الإرشاد بلطف و لهذا يستعمل في الخير لا في الشر» یعنی کلمه هدایت را ما در شر استفاده نمیکنیم مثلاً خدای ناکرده یک نفر بخواهد دیگری را به چاه و چاله بیندازد به سختی و دشواری بیندازد به مصیبت و ناراحتی بیندازد این را نمیگویند هدایتش کرده! هدایت در شر نیست. میگوییم گمراهش کرده اضلال کرده؛ اما نمیگوییم هدایت کرده است، هدایت فقط و فقط در مواردی است که به خیر باشد به سعادت باشد و به رشد باشد. بنابراین الهداية لغة الإرشاد بلطف و لهذا یستعمل فی الخیر لا فی الشر».

اگر کسی نقض بکند بگوید اگر این طور است خدا در قرآن میفرماید که «فَاهْدُوهُمْ إِلى‌ صِراطِ الْجَحِيم»[4]؛ خدای عالم به فرشتگان و ملائکه عذاب فرمان میدهد که این دسته از افرادی که در دنیا در جهت اضلال و گمراهی مردم تلاش کردند را به صراط جحيم هدايـ کنيد. حاج آقا شاید در کمتر دیداری باشد که این مطلب را نفرمایند که نه بی راهه برویم و نه راه کسی را ببندیم، به جهت همین است که این اضلال خدای ناکرده اگر صورت بپذیرد که کسی، کسی دیگر را گمراه بکند جامعهای را گمراه بکند ملتی را گمراه بکند امتی را گمراه بکند، چه عذابی در انتظار اوست! «فاهدوهم الی صراط الجحیم» که خدای عالم به فرشتگان دستور میدهد که این شخص را یا این جریان فکری را به صراط جحیم هدایت کنید.الآن میبینیم که کلمه هدایت در خصوص صراط جحیم که رشد نیست دارد استعمال میشود که «فاهدوهم الی صراط الجحیم».

 میفرماید این از باب استهزاء و تهکّم و استخفاف است وگرنه حقیقتش این نیست، در مجاز به کار رفته است: «يحتمل أن يكون على سبيل التهكّم» تهکّم با هاء دو چشم یعنی استخفاف و استهزاء. از باب استهزاء مثلاً میگوید این را به جهنم بشارت بده! به جهنم بشارت بده از باب تهکّم و استهزاء است و الا جهنم که بشارت ندارد؛ از باب تهکّم و استهزاء است.

پرسش: اینجا حاء نوشته!

پاسخ: نه هاء دو چشم درست است .                                                                                                                                                                                                         اتفاقاً در شرحش هم بعضی آوردند ولی الآن اینجا اگر آن را از باب استبداد و قدرتطلبی و امثال ذلک بگویند، بله؛ ولی ما اینجا تحکّمی نداریم، خدای عالم که تحکّم به معنای زورگویی و قدرتطلبی ندارد.

پرسش: ...

پاسخ: در کتابها این هم آمده ولی این شاید بهتر باشد.

«و منه الهديّة»؛ کلمه هدیه هم چون با لطف و محبت و اینها در ارتباط است کلمه هدیه از اینجاست. خیلی هم روی اینها توقف نکنیم چون اینها در سایر کتابها هم هست؛ شما جستجو بکنید میبینید که سایر کتابها هم اینها را دارند. اینها تفسیر ملاصدرا نیست که لغت و ادبیاتش چگونه باشد. «و هوادي الوحش‌ لمقدّماتها»؛ این را ما مراجعه کردیم به لغت، هادیات القطیع ما یتقدمه من الحیوان؛ یعنی آن چیزی که برای حیوان آماده میکنند و نزد آن میاندازند را میگویند هوادی وحش که این کلمه هوادی از همان هادی است و جمع است و از همان ریشه هدایت برخاسته است «و الفعل منه هدی»؛ هدی فعل ثلاثی مجرد و ماضی است.

این تمام شد به این معنا که معنایی که جناب صدرالمتألهین نظر داشتند عبارت از این شد که هدایت یعنی ارشاد به لطف.

 معنای دیگری که برای آن ذکر شده است اين است که هدایت یعنی دلالت بر چیزی که «الدلالة على ما يوصل إلى المطلوب»؛ میگویند شما این فلش را بگیر و برو یا این چراغ را نگاه کن هر وقت چراغ سبز شد برو. این چراغ چیست؟ این چراغ امری است که بر حق دارد دلالت میکند. «الدلالة علی ما یوصل إلی المطلوب»؛ مثلاً فرض کنید این کتاب، کتاب هدایت است، یعنی چه؟ یعنی اگر کسی به این کتاب مراجعه کند و بخواند و معانی و مدالیلش را بیابد به هدایت میرسد به کمال خودش میرسد لذا بعضی گفتند که «معناه الدلالة علی ما یوصل إلی المطلوب».

بعضی این قول را قبول نکردند فرمودند: «و نقض بقوله‌ «إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ‌»»؛ با اینکه پیامبر حتی ایصال به مطلوب میکند و ارائه طریق میدهد ولی به پیغمبر میفرماید که تو نمیتوانی هدایت بکنی: «إنک لا تهدی من احببت». خب این نشان از این است که با اینکه پیغمبر عین هدایت است اما اسم هدایت از او سلب میشود صحت سلب دارد، چرا؟ چون در مورد افرادی که آنها راه خیر را نمیخواهند طی بکنند بر آنها هدایت شامل نمیشود.

«و قيل: بل الدلالة الموصلة إلى المطلوب»؛ نه دلالت بر چیزی که آن چیز موصل الی المطلوب است، بلکه دلالتی است که خود آن دلالت انسان را به مطلوب میرساند. این سخن هم به تعبیر ایشان نقض میشود: «و هو أيضا منقوض بقوله‌ «وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‌ عَلَى الْهُدى»[5]. این دلالت موصله الی المطلوب یعنی چه؟ یعنی آن دلالتی که آن دلالت الا و لابد انسان را به مطلوب میرساند نه دلالت بر چیزی که آن چیز انسان را به مطلوب میرساند. ایشان میفرمایند که این هم درست نیست، چرا؟ چون فرمود: «و اما ثمود فهدیناهم» اما «فاستحبوا العمی علی الهدی»؛ با اینکه این هدایت الهی دلالت میکند که انسان را به کمالش برساند و موصل باشد؛ اما میبینیم که قوم ثمود با اینکه پیغمبر داشتند و با اینکه پیامبرشان آنها را هدایت کرد؛ اما آنها نپذیرفتند. اگر هدایت باشد هدایت هم لازمهاش ایصال الی المطلوب باشد، اینها يعنی قوم ثمود که نرسیدند! «و اما ثمود فهدیناهم فاستحبوا العمی علی الهدی»؛ اینجا استعمال هدایت شده ولی در استعمال هدایت بر اساس این قول بنا بود که ایصال الی المطلوب باشد، در حالی که ایصال به مطلوب نبود و در عین حالی که آنها را پیامبرانشان هدایت کردهاند اما آنها نپذیرفتند و انکار کردند.

از این گونه حرفها در مباحث تفسیری خیلی زیاد است و قابل گفتگوست.

پرسش: ...

پاسخ: بله این طور نیست که پیامبر (صلوات الله علیه) بتواند هر کسی را که میخواهد هدایت بکند؛ نه! آن فقط و فقط به اراده حق سبحانه و تعالی است: «إنک لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء»[6] و امثال ذلک.

«و الحمل على المجاز في كل منهما و الحقيقة في الاخرى متصوّر»؛ ما میتوانیم بگوییم که در اصل کلیت ایصال الی المطلوب _کلیت ایصال نه حضور و وصول به مطلوب_ در آن اصلش حقیقت است ولی مواردی که بیان شده است یعنی این دو قولی که بیان شده است که دلالت بر چیزی که موصل است یا دلالت موصله، اینها حمل بر مجاز میشود.

ما بحث را فراموش نکنیم اینها پراکنده نکند ما را از لحاظ ذهنی؛ آنکه باید ما با آن حرکت کنیم معنای هدایت است و هدایت عبارت است از ارشاد به لطف: «الارشاد بلطف».

آیا کلمه هدایت لازم است یا متعدی؟ میفرمایند که «و قيل: إنّه تارة يتعدّى بنفسها و تارة باللام أو بإلى» یعنی کلمه هدایت البته معنای متعدی دارد اما معنای تعدی آن یک وقت بذاته است یک وقت بغیره است. گاهی اوقات ما میگوییم هدایت کرد که اين در حقیقت حالت تعدی را دارد ولی گاهی اوقات میگوییم که این هدایت و ارشاد نسبت به دیگری، به وسیله غیر است، لذا باید با لام يا الی متعدی بشود. «قیل إنه تارة یتعدّی بنفسها» یعنی به نفس هدایت، متعدی میشود «و تارة باللام أو بإلی كما في قوله تعالى: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»[7]» که اینجا با لام متعدی شده است یعنی هدایت میکند آن گروهی را یا امتی را که اقوماند يعنی آن انسانی که قوام وجودی دارد؛ فرمود: «یهدی للتی هی اقوم».

 خیلی ها شاید دچار این شبهه بشوند که قرآن را ما میخوانیم اما آن هدایت لازمه را نمیبریم استفاده لازم را نمیبریم، اين برای این است که «اقوم» نیستیم یعنی قائم به ذات نیستیم و تعقل و تفکر برای ما نیست. همین طور که میگویند قائم به قسط یعنی به عدل، قائم به عقل هم هستند؛ عدهای قائم به عقلاند یعنی در همه امورشان میاندیشند تفکر میکنند. «اقوم» از همان قوم است که حاج آقا برداشت بسیار لطیفی دارند تحت عنوان «لقوم یعقلون»[8] که میفرمایند که ما قومی به نام قوم یعقلون نداریم؛ مثلاً قوم عاد، قوم ثمود، قوم فارس، قوم عرب، قوم بلوچ، قول کُرد اینها اقوام مختلفی هستند اما قومی باشند به نام قوم یعقلون نداریم. مراد از این قوم یعنی از همان قوام است یعنی قوامشان به عقل است قوامشان به تفکر و اندیشه است آن وقت هر چه این قوام بیشتر باشد میشود «اقوم». قائمتر هستند و چون «اقوم»اند بهرهشان هم از قرآن بیشتر است: «یهدی للتی هی اقوم» که اين لام در «للتی» عامل تعدی شده است؛ «یهدی للتی هی اقوم». این تعدی با لام بود و دیگری هم «قوله: «وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى‌ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‌»[9]» که تعدی با إلی است.

متشکریم از دوستانی که اظهار لطف فرمودند در فضای مجازی.

«و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»

 

[1]. تحف العقول، ص 54.

[2]. نهج البلاغه، خطبه 1.

[3]. سوره فصلت، آيه 42.

[4]. سوره صافات، آيه 23.

[5]. سوره فصلت، آيه 17.

[6]. سوره قصص، آيه 56.

[7]. سوره اسراء، آيه 9.

[8]. سوره بقره، آيه 164.

[9]. سوره شوری، آيه 52.

​​​​​​​