فلسفه تفسیر ـ جلسه 1 (1400/06/16)

07 09 2021 1316257 شناسه:
دانلود فایل صوتی

بسم الله الرحمن الرحيم استاد جوادي آملي، سهشنبه، مورخ 16/6/1400، جلسه اول.

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله رب العالمين و صلّي الله علي محمد و آله الطّاهرين».

چون معمولاً سطح چهار از آنچه که در سطح کارشناسي و ارشد و اينها ميگذرد متفاوت است و طبعاً ما عملاً بايد وارد گفتگو بشويم؛ به تعبير آقايان ديالوگ است و نه مونولوگ. حضرت آيت الله جوادي آملي ميفرمودند که ما در سه سطح با اساتيدمان همراه بوديم: سطح اول اينکه ما شاگردشان بوديم يک مدتي خدمتشان ميرفتيم و مباحث و نظراتشان را ميگرفتيم. بعد در دورههاي بعدي همبحث آنها ميشويم و در دوره بعد، ناقدانه سخن ميگوييم. در اين سه دوره است که افراد ميتوانند شاگرد بشوند و ميتوانند بحثها را دنبال بکنند. امروزه متأسفانه به همان دوره اول اکتفا ميکنند و ارتباطشان با دورههاي بعدتر ارتباط عميقي نيست.

من فقط اين جمله را عرض کنم و وارد بحث شويم و آن اين است که ميخواهيم يک مشارکت علمي در اين بحثها صورت بپذيرد و فضاي اينجا هم فضاي گفتگو باشد هيچ شبههاي سؤالي ابهامي در ذهن آقايان نماند، هر چه که راحتتر و بيپردهتر ما با هم صحبت بکنيم مباحث روشنتر ارائه خواهد شد و بحثها کارهاي سنگيني را ميطلبد و همت شما قطعاً در اين رابطه خواهد بود که علمآموزي بشود و اين سطح چهار و سطح سه يک تعينات و يک اشتغالات ظاهري است که خداي ناکرده ما را نفريبد. به هر حالا اين دوره ميگذرد و مدرک ميآيد اما آنچه که بايد روي اين کار بکنيم همان دانش و توانايي است. اين سخن ناشر تفسير تسنيم را در جلد اول، بنده آنجا خدمت حاج آقا نوشتم و ويژگيهاي اين تفسير را - تقريباً آنچه که في الجمله به ذهن ميرسيد - آن زمان در تفسير تسنيم يادآور شديم، البته نميتوانستيم يک کار سنگيني بکنيم يک مقالهاي بدهيم فقط به صورت سرفصلي و عنواني مباحث مطرح شد که إنشاءالله حتماً مدّ نظر هست.

ما کار سنگيني را داريم، من اين را به عنوان يک مطلب جدي عرض کنم براي اينکه حاج آقا ميفرمودند که بعد از الميزان کار تفسيري کردن خيلي سخت است. يک کسي مثل آيت الله جوادي آملي ميفرمودند که ما وقتي ميخواستيم تفسير بگوييم، از بيش از هزار سال تاکنون هر تفسيري اعم از تفسير سني و شيعي به هر زبان عربي و فارسي و اينها نوشته شد، همه را ديديم. مطالبي که در اين کتابها قديماً و جديداً به هر حال با منظرهاي مختلف بود- تفسير عرفاني تفسير حِکمي تفسير کلامي سطر به سطر-  تمام اينها را واقعاً ديدند، چون به هر حال بايد درس بگويند، نميشود يک مطلبي باشد که ديده نشود و درس گفته بشود و لذا اين تفسير تسنيم همه آنچه را که در گذشته هست را دارد و اضافاتي هم دارد. شما بزرگواران اين را بايد داشته باشيد؛ يعني تمام آنچه را که در تفسير تسنيم هست باشد، شما اگر بخواهيد تفسير تسنيم را دوباره مکرر بنويسيد که کار تکراري است و هيچ چيزي نيست و وقت گذراندن است، بلکه بايد إنشاءالله خودتان را برتر و بالاتر بدانيد.

همين روز چهارشنبه گذشته که در تهران نشست افتتاحيه حوزه علميه بود حاج آقا يک مطلب خيلي زندهاي را مطرح فرمودند و آن اين است که به ما نگفتند بياييد درس بخوانيد بلکه به ما گفتند که بياييد نظر بدهيد «وَ نَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا»[1]  و مراد از اين نظر يعني نظريه دادن يعني اجتهادي بحث کردن يعني مباحث را بر مبناي نگرش اجتهادي جلو بردن، نه اينکه درس بخوانيم. درس خواندن که يک کار عادي است اينکه هنر نيست، نه، درس بخوانيم تا قدرت اجتهادي پيدا کنيم و بر مبناي قدرت اجتهادي بحث را جلو ببريم که بشود يک نظريه، يک حرف جديد. واقعاً اگر کسي بخواهد حرف جديدي بزند، بايد تمام حرفهاي گذشته را ببيند و از آنها براي کارهاي بعدي نبط و جوششي داشته باشد؛ لذا دوستان بايد اهتمام به اين امر داشته باشند خصوصاً اولين دوره سطح چهار تفسير حوزه علميه قم است و عملاً عاليترين سطح است و هيچ حوزهاي که به عظمت حوزه قم نيست و هيچ حوزهاي هم به اندازه قم به کار تفسير اهتمام نداده است و هيچ کلاس و دپارتمان و آموزشگاهي هم نيست که به اين سطح در اين سطح بپردازد و لذا مسئوليت شما بزرگواران خيلي سنگين است و نميشود به يک کار فردي اکتفا کرد، الآن حتماً بايد يک کار جمعي انجام بدهيم تا بتوانيم به يک موفقيتي برسيم. درست است که در تفسير تسنيم حاج آقاي جوادي آملي تفسير ميکنند و ديدگاههايشان را بيان ميکنند ولي آن حلقهاي که الآن کنار کار است، کار را تسهيل ميکند کار را روان ميکند. ما نياز داريم که اين مباحث را در مقاطعي پيش ببريم.

لذا من واقعاً طرحي را از مجموعه ميخواهم، البته خودم هم نظري دارم و ميگويم ولي دوستان بايد اهتمام لازم را به اين امر بدهند و بحث را إنشاءالله اينطوري دنبال بکنند. من هم يک جستجويي کردم که در بحث فلسفه تفسير چه مباحثي تاکنون مطرح شده است از زواياي مختلف ديده شود، ولي آن عمقي که بحثها بايد داشته باشند با تلاش و کوشش بيشتري حاصل می­شود. إنشاءالله و به اميد خدا ما سرفصلها را جلو ميبريم.

مستحضريد که يکي از دانشهاي نوپديدي که لااقل در قالبهای  آکادمي و علمي اتفاق افتاده همين فلسفههاي مضاف است فلسفه فيزيک فلسفه شيمي فلسفه علم فلسفه فقه فلسفه کلام فلسفه فلسفه، فلسفه تفسير هم از اين مجموعه است. در حقيقت يک علم درجه دوم است از اين جهت که دارد نگاه ميکند به اينکه حقيقت تفسير چيست و چه هدف و غايتي براي آن وجود دارد؟ موضوع آن چيست؟ شيوه و روش آن چيست؟ چه جايگاهي براي آن وجود دارد؟ و آن بحثهايي  که معمولاً در آن رؤوس ثمانيه ديده ميشد دنبال ميشود.

از آنجاکه در جلسه اول هستيم جا دارد که در ارتباط با اصل تفسير در باب قرآن سخن بگوييم. آن زماني که در باب همين تفسير تسنيم قلم زده ميشد، سخن اين بود که اگر يک حقيقتي نور باشد روشن باشد و روشنايي و نورانيت داشته باشد اين چه نيازي به تفسير دارد؟ اگر يک چيزي در پسِ پرده باشد در پسِ ستار و حجابي باشد، بايد اِبصار کرد پردهبرداري کرد رونمايي کرد آن را آشکار کرد اما اگر يک چيزي نور شده ﴿وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ[2]خداي عالم قرآن را نور معرفي کرده است آيا نور نيازمند به تفسير است؟ نيازمند به اين است که علومي بيايند و پردهبرداري بکنند؟ اين يک مقداري نشان از پارادوکس دارد معماگونه است چرا که اگر يک حقيقتي عين نور بود نورانيت و روشنايي داشت تفسير کردن از آن خيلي نميتواند معنا پيدا کند.

بايد ديد که معناي تفسير در باب قرآن چيست؟ اگر يک مطلبي باشد که آن مطلب ساده باشد بسيط باشد بدون پيچيدگي باشد و عمق چنداني نداشته باشد از جوانب مختلف ديده نشود اين نيازي به تفسير که ندارد؛ بسياري از علوم هستند که همان که ارائه ميشوند کفايت ميکند مثلاً فرض کنيد براي گياهشناسي يا مثلاً جانورشناسي و امثال ذلک، ما تفسير نميگذاريم همين که گفته ميشود مثلاً اين جانور خزنده است يا چرنده است يا پرنده است و امثال ذلک، اينها به لحاظ اينکه سطح معرفتي عميقي نياز ندارند چند لايه ندارند ابعاد مختلف ندارند تفسيري براي اينها نيست؛ اما اگر يک حقيقتي ولو نور ولو روشن اما از افق برتر آمده از افق غيبي آمده، از جايگاه اله آمده است که ﴿لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ [3] گرچه عربي مبين است در نشأه نازله، اما در نشأه عاليه حقيقت علوي و سماوي دارد ﴿لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ آنجا اصلاً بحث انزال و تنزيل و نزول و اين حرفها نيست ﴿وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ [4] اين قرآني که از آن نشأه و از آن مرحله آمده و چندين لايه گذرانده چندين سطح را گذرانده چون حبل آويخته است، حبل انداخته که نيست حبل ممدود است، اين حبل ممدود نشاندهنده اين است که اين قرآن از آسمان به زمين هست، طرفي از آن بدست شما و طرفي از آن بدست پروردگار عالم است. يک طرفش بدست شماست و طرف ديگرش بدست پروردگار عالم است.

ما اگر از تفسير قرآن سخن ميگوييم اول بايد توجيه داشته باشيم که آيا قرآن تفسيربردار هست يا نيست؟ و اساساً تفسير قرآن يعني چه؟ از اين عنوان بحث کنيم که «التفسير ما هو»، تفسير قرآن چيست؟ اگر از يک سويي گفته ميشود که قرآن نور است و از سوي ديگر گفته ميشود که «القرآن يفسر بعضه بعضا» آيا نور نيازمند به تفسير است؟ اگر نور «ظاهر بذاته و مظهر لغيره» است چه کسي ميخواهد آن را شرح بدهد؟ يعني يک نفر ميخواهد آفتاب را تشريح بکند؟! آفتاب آمد دليل آفتاب. ما نيازي به مفسير و پردهبردار و رونماکننده و اين حرفها نداريم. اينها بايد روشن بشود که ـ اين مطلب مهم است ـ چون قرآن درست است که عربي مبين است اما ﴿لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ از آن جايگاه و منزلت آمده، مراتب وجودي مختلفي را طي کرده است از جايگاه اله آمده است که آنجا نه عربي است نه عبري است نه فارسي است نه تازي است هيچ! اصلاً در آنجا لفظ نيست حتي معنا نيست. آنجا جز حقيقت چيز ديگري نيست آنجا حقيقت «علي نحو الشهود» تلقي ميشود لذا نفرمود که تو ميفهمي «إنک لتعلم»! فرمود: ﴿وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ آنجا تلقي است و مراد از تلقي يعني حقيقت را دريافت کردن. آنجا بحث تنزل و نزول و انزال و اين حرفها نيست آنچه که الآن ما داريم قرآن اعتباري است قرآن نازل است قرآني است که در قالب لفظ و عبارت و سوره و آيه و جزء و حزب درآمده است، اينکه قرآن به معناي حقيقي نيست. اين قرآن يک قرآن اعتباري است که در حقيقت وجود ظلي دارد وجود حکايي دارد اين قرآن دارد از آن قرآني که در قلب پيامبر است[5] و اصل است حکايت ميکند. اين وجود ظلي و ذهني آن وجود است.

قرآن ولو نور باشد در درجات عاليه است، ما بايد ذهن را و انديشه را و افکار را به گونهاي تقويت کنيم که بتواند اين نور را در مرتبه برتر و عاليتر و از جنبههاي مختلف و نظاير آن ببيند. وقتي سخن از توحيد ميشود سخن از اسماء الله و اوصاف الهي ميشود مرتبه اين اسماء کجاست؟ وقتي گفته ميشود ﴿صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ[6] اين ﴿صِرَاطِ اللَّهِ کجاست؟ چه جايگاهي دارد؟ اگر اين قرآن است اگر نور است ﴿صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ  يعني اين صراط از حقيقتي صادر شده است که اين حقيقت چيست؟ مالک آسمان و زمين است. ميگويند تعليق حکم بر وصف مشعر به علّيت است وقتي گفته ميشود که از صراطي تبعيت کنيد که اين صراط از آن خدايي است که آسمان و زمين در اختيار اوست يعني اين صراط انسان را به آن جايگاه ميرساند، اين قرآن انسان را به آن جايگاه هدايت ميکند چون جايگاه رفيع است بلندمرتبه است آگاهانه انسان ميتواند به آنجا راه پيدا کند وگرنه امکان ندارد؛ لذا مراد از تفسير اين است که ما مرتبه برتر و والاتري را که انسان در مرحله نازله قدرت راهيابي به آنها را ندارد، برايش باز کنيم و روشن کنيم که قرآن در نشأه طبيعت و دنيايياش چيست؟ قرآن در نشأه ملکوتياش چيست؟ قرآن در نشأه جبروتياش چيست؟ قرآن در نشأه لاهوتياش چيست؟

اگر گفتيم که خدا رحمت کند حکيم صدر المتألهين در همين کتاب المظاهر الإلهيه ميگويد براي قرآن منازلي است[7]. نازل هم نه يعني به معناي اينکه پرتاب شده يا انداخته شده است! منازلي را طي کرده مراتبي را طي کرده است اين مراتب را ما بايد يادآور شويم اين مراتب نشئات وجود است؛ لذا يک قرآن عقلي داريم يک قرآن مثالي داريم يک قرآن مادي داريم که قرآن مادي در قالب لفظ و عبارت دارد خودش را نشان ميدهد.

ما با قرآن لاهوتي کاري نداريم دست ما به آنجا نميرسد ﴿وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ تازه اين برای جبروت است قرآن لاهوتي قرآني است که از جايگاه اسماء و صفات الهي ميجوشد. لاهوت مقام اسماء الهي است و شما که ميبينيد ذيل آيات الهي اسماء الله وجود دارد «غفورٌ عظيمٌ حکيمٌ رؤوفٌ»، ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ [8] حتماً با بحثهاي حاج آقا آشنا هستيد. استدلال حاج آقا اين است اصلاً يک قاعده تفسيري است که اين اسماء اللهي ذيل آيات - در حقيقت - منشأ اصلي اين آيات هستند.

اين آيه که فرمود: ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ يعني چه؟ يعني اين ﴿وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ  منشأ آن است؛ استدلالي که حاج آقا در تفسير دارند اين است که چون خداي عالم  به عباد لطف دارد و رؤوف است عدهاي را براي اينکه جانشان را فدا بکنند ميپروراند و جانشان را ميخرد و در مقابل به آنها بهشت ميدهد. ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ  حالا مصداق اين آيه مشخصاً راجع به علي بن ابي طالب و همان ليلة المبيت است. اين نشان از اين دارد که در حقيقت ريشه اين آيات را بايد در اسماء الهي که در قرآن آمده است جست. يعني چه؟ يعني منزل اول قرآن يا منزل نخستين يا بالاتر بگوييم: منشأ قرآن، اسماء الله است « وَ بِأَسْمَائِكَ‏ الَّتِي‏ مَلَأَتْ‏ أَرْكَانَ‏ كُلِ‏ شَيْ‏ءٍ»[9] از آنجا ميآيد. اين اسماء اللهاند که منشأ پيدايش قرآن هستند يعني قرآن در ملأ اعلي به معناي فراتر از جبروت در عالم لاهوت شکل ميگيرد و اين منزل قرآني نشان از آن جايگاه اسماء اللهي است که از آن اسماء الهي اين هدايت و اين جهت نورانيت دارد ايجاد ميشود و انشاء ميشود.

ما به اين مرحله اصلاً دستمان نميرسد. في الجمله اين را ميفهميم که اين قرآن از آن جايگاه آمده است وقتي ميفرمايد که ﴿وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ﴾. باز هم فرمايشات حاج آقا را عرض ميکنيم يک «لدن» داريم يک «عند». «عند» نزد مطلق است نزد عام است؛ آقا شما اين کتاب را داريد؟ بله، اين کتاب در نزد من است، مراد از «نزد» يعني در کتابخانه شماست يا در شهرستان شماست، ولي ميگوييد اين کتاب در نزد من است، اين را ميگويند «عند» که نزد مطلق است؛ اما «لدن» ميگويد در دست من و در اختيار من است. ﴿وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ نه يعني «من عند»! قرآن لدنّي چه قرآني است؟ قطعاً اين قرآن نيست. اين قرآن نازل که با الفاظ و عبارات دارد کار ميکند قرآن دنيايي است خداي عالم که لفظ ندارد، خدا موجد لفظ است منشئ لفظ هست ولی خدا که – معاذالله - لفظ ندارد. لفظ برای موجودي است که داراي نَفس است و داراي نَفَس است و لفظ دارد. او که فراتر از نَفس و نَفَس است که لفظ ندارد. او إنشاء کننده اين مسائل است.

با توجه به اين نکته، ما دسترسي به قرآن لاهوتي نداريم و اصلاً آنجا تفسير معنا ندارد، اگر باشد تأويل است و حقيقت قرآن است و مرحلهاي بالاتر است. اجازه بدهيد که حتي اسم مراحل بعدي از منازل قرآنی  را هم نبريم مشخصاً برسيم به منزل دنيايي قرآن، منزل اعتباري قرآن که جاي تفسير در اينجاست چون اين حقيقت از آن قدرت و قوّت ذاتي خودش تنزل کرده تنزل کرده، کاهش پيدا کرده است. براي اينکه آن معنا اتفاق بيافتد و ديده بشود که چه معنايي بوده است ما نياز به دانش تفسير داريم. دانش تفسير به ما کمک ميکند که ما بفهميم اين قرآن از چه جنبههايي و از چه بُعدي و از چه نگاهي صادر شده است؟ آن بُعد اعتقادياش چيست؟ آن بُعد معرفتياش چيست؟ آن بُعد اخلاقياش چيست؟ اين تفسيرها ما را با آن جنبهها و ابعاد اين آيات آشنا ميکند، پردههايي از حقايقي که در حقيقت اکنون به جهت تنزلي که پيدا کرده است، اينطوري شده است.

مثلاً قرآن اين معنا را خيلي با اهميت دارد نقل ميکند ميفرمايد که ما زَبَد نميآفرينيم ما کف روي آب نداريم ما هر چه داريم آب است ولي وقتي اين آب به کف زمين خورد و تنزل پيدا کرد ﴿فَاحْتَمَلَ ال سَّيْلُ زَبَدًا [10] اين سيل ميآيد و زبد و کف روي آب با خودش ميآورد. اين باران که در وجودش کف نيست باران هر چه هست زلال است پاک است و آب است، اما اين باران وقتي ميآيد ميخورد به کف زمين و کف عالم طبيعت، زبد ايجاد ميکند ﴿فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَابِيًا. آيات متشابه هم مثل همين زبد است حباب است، آدم فکر ميکند که اينها هم قرآني است نه، اينها قرآني نيست. اگر شما اينها را به محکمات قرآن ارجاع ندهيد و همين ظاهر خودش را بخواهيد بگيريد اگرچه الفاظش قرآن است اما معنايش و حقيقتش زماني ميتواند قرآني باشد که به محکم تعلق بگيرد و در سايه محکم معنا پيدا بکند وگرنه اين هرگز نميتواند معناي قرآني داشته باشد لذا فرمود که ما آيات محکم فرستاديم ﴿وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ ۖ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ [11] آن کساني که زيغ و گمراهي و انحرافي – معاذالله – در وجودشان نشسته است آنها به دنبال متشابهات هستند و الا متشابهات بدون محکمات هرگز نميتواند بار قرآني و معناي قرآني داشته باشد. همين نيازمند به تفسير است. تفسير است که ميتواند با ارجاع متشابهات به محکمات راه را براي فهم درست هموار بکند. با اين رويکرد جلو ميرويم چرا؟ چون شما الآن بايد به اين سؤال پاسخ بدهيد که تفسير يعني چه؟ تفسير قرآن به چه معناست؟ اگر قرآن نور است و نور نه تنها ظاهر است بذاته بلکه مظهر است لغيره، به تفسير چه نيازي هست؟ اگر ما نياييم و اين قرآن را در اين سطوح نبينيم و در اين جايگاه تعريف نکنيم و مرتبه وجودي قرآني را اينطور نبينيم در برابر اين پرسش و اين سؤال که تفسير يعني چه؟ ميمانيم و آيا ما ميتوانيم امکان تفسير را براي قرآن داشته باشيم يا نه؟

پرسش: قرآن در مورد همين مرحله نازله نور را بيان کرده است وقتي مرحله نازله نور شد بايد باز هم نياز به تفسير نداشته باشد! نه اينکه مرتبه عالي نور است ولي مرحله نازله نور نيست!

پاسخ: ولي سخن اين است که ما همين مرحله نازله را هم در ابهام داريم.

پرسش: چرا گفته که همين مرحله نازله نور است؟

پاسخ: همين را بايد توضيح بدهيم تا تفسير معنا پيدا کند.

پرسش: نميشود گفت که اينها برميگردد به ما که ما چون در مرحله فاني هستيم نميتوانيم اين نور را درست ببينيم؟

پاسخ: يکي از توجيهات اين بود. اتفاقاً در مقدمه تفسير تسنيم در سخن ناشر اين مطلب هم آمده است که اين تفسير پردهبرداري از روي مفسر است نه از روي قرآن. اين مفسر است که نياز دارد که اين پردههاي جهل و ابهام و تيرگي از ذهنش برود، اين را ما در مقدمه کتاب تفسير و سخن ناشر تفسير تسنيم آورديم ولي ميخواهيم يک مرتبه ديگري را مطرح کنيم و آن اين است که همين نور در همين مرحله بسيار جاي سؤال و ابهام دارد.

ببينيد در مباحث کلامي آيا خداي عالم يک حقيقتي است مجرد بلکه فوق تجرد يا حقيقتي است جسماني؟ عدهاي – معاذالله - براساس اينکه قائل به تجسيم هستند - مجسميهاي قائل به تجسيم هستند - معتقدند که همين قرآن قرآن ظاهري است اينها براساس همين قرآن ظاهري آمدند و گفتند که ﴿وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا [12]، ﴿الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ[13] و امثال ذلک و قائل به تجسيم شدند. اين هم ظاهر قرآن است پس اگر همين ظاهر قرآني که نور است تفسير درستي پيدا نکند و مراد از ﴿جاء رَبُّكَ يا ﴿الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ يا ﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ*إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ[14] اينها بيان نشود طبعاً اين ابهامات را ايجاد ميکند و از نورانيت ميافتد. قرآن يک سخني را دارد باز ميکند که توجه ما را نسبت به آن جلب ميکند و آن اين است که درست است که قرآن نور است اما اگر شما درست تلقي نکنيد همين قرآن براي شما تيره و تار ميشود ﴿وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ اما ﴿وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ فاعل «يزيد» قرآن است ﴿وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا﴾[15] اين فقط بحث ضرر و زيان و خسارت و سود و اينها نيست بلکه به نور و ظلمت هم هست. اگر به درستي با قرآن مواجه نشويد و قرآن را در مقام فهم يا در مقام عمل به درستي تبعيت نکنيد همين قرآن براي شما ظلمت ميشود و تاريکي است، خسارت است و ضرر است و امثال ذلک.

«من نميگويم که آن عالي جناب / هست پيغمبر ولي دارد کتاب / مثنوي او همچو قرآن مدل/ هادي بعضي و بعضي را مضل»

جناب شيخ بهايي در باب کتاب جناب مولوي دارد ميگويد:

«من نميگويم که آن عالي جناب / هست پيغمبر ولي دارد کتاب / مثنوي او همچو قرآن مدل/ هادي بعضي و بعضي را مضل»

بعضي واقعاً چقدر عجيب هستند. اين شيخ بهايي - يک شخصيت ممتاز يک شيخ الاسلام در آن جايگاه - سخني را در اين رابطه ميگويد که خيلي سخن، سخن بزرگي است. بزرگان وقتي حرف ميزنند يک حرف ماندگار ميزنند همين قرآن، «هادي بعضي و بعضي را مضل» اگر شما بخواهي با مثنوي به درستي و با زبان عرفاني روبرو نشوي همين مثنوي تو را زمين ميزند و تو فکر نکن که مثنوي تو را زمين ميزند، نه! «خويش را تأويل کن نه ذکر را»[16] خودت را بايد اصلاح کني بايد نگاهت را عوض کني يک نگرش معرفتي عرفاني بيابي تا بتواني با او همزبان شوي و حرفش را بفهمي و متوجه شوي و گرنه اين اشکالي ندارد. اگر کسي با مباني عرفاني وارد نشود دريايي از اشکالات را ميکند همين­طور فحش ميدهند بد و بيراه ميگويند فلان ميکنند!

در باب قرآن هم کم بد نگفتند! «هادي بعضي و بعضي را مضل!» چکار بايد کرد؟ آدم بايد در ترازي قرار بگيرد اين واژه، واژه درستي است در مستوايي و در ترازي قرار بگيرد که فهم درستي از قرآن برايش ايجاد شود. اينکه ميگوييم در تراز و سطحي قرار بگيرد که برايش فهم درست ايجاد بشود يعني همان تفسير. تفسير چکار ميکند؟ انسان را به لحاظ معرفتي در ترازي ميبرد که اين تراز، تراز معرفت قرآني است.

يک جنبه را باز کرديم که جناب عالي فرموديد: قرآن که تفسير ميخواهد همين قرآن تفسير عالم نازلش را ميخواهد همين تفسير دنيايياش را ميخواهد نه به مراحل عاليه. اگر تفسير قرآنياش را ميخواهد يعنيقرآن طبيعياش را ميخواهد قرآن طبيعي هم چنين ويژگياي دارد چنين وضعي دارد.

ما با واقعيتي روبرو هستيم که اين واقعيت جز از جايگاه تفسير نميتواند به اصطلاح درست در بيايد و ما را به مقصد برساند. آن واقعيت چيست؟ آن واقعيتِ صراط مستقيم است واقعيت دين است واقعيتي است که خداي عالم براي هدايت بشر وضع کرده است اما اين هدايت را ما ميخواهيم تلقي کنيم ميخواهيم بفهميم، معرفت ديني و فهم ديني براي ما حاصل بشود. اگر ما بخواهيم فهم ديني و معرفت ديني براي ما حاصل شود ما بايد چکار کنيم؟ بايد خودمان را در ترازي بياوريم که با اين واقعيت اين معرفتي که براي ما هست روبرو شويم اين بدون تفسير نميشود. اين مثال گياهشناسي و جانورشناسي اخترشناسي و درياشناسي و صحراشناسي نيست اين خيلي پيچيده است اين با حقيقت انساني مواجه است که حقيقت انساني مراحل دانيه دارد متوسطه دارد عاليه دارد فوق عالي دارد، براي اينکه اين انسان جنبه الهي پيدا ميکند از مَلَکي بالاتر ميرود اين فوق عالي است. سرّ اينکه جبرائيل به جناب رسول گرامي اسلامي گفت «رو رو من حريف تو نيم»[17] من تحمل اين معنا را ندارم که بتوانم با تو بيايم، براي اين است که مرحله مرحله عاليتر از تجرد تام است. او انسان سالکِ اين مقصد است. چون انسان سالک اين مقصد است آن راه بايد او را به آن مقصد برساند پس راه بايد خيلي بلندمرتبه باشد، راه بايد آنقدر بلندمرتبه باشد که انسان را به بارگاه الهي برساند مگر نه آن است که انسان مقصدش و هدفش رب العالمين است! ﴿إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ[18] بناست انسان خدا را ملاقات کند، خدا را حتي در آن جلوههاي برترش، البته ذات که نه، مقام ذات فوق آن است که محل ملاقات و ديدار باشد اين حتي انبياء هم «و حارت الانبياء و العقول» جناب ابن عربي ميفرمايد که اين انبياء و عقول در وجود الهي در حيرتاند! خود امام(رحمة الله عليه) هم در تعليقهشان ميفرمايند که ذات باري - سبحانه و تعالي - نه مقصود هيچ عارفي است نه معبود هيچ عابدي است نه معشوق هيچ عاشقي است اصلاً ذات فراتر از اين است، مقيد که نميتواند مطلق را درک کند ممکن نميتواند واجب را درک کند، آنچه که هست، ساحت الهي است صقع الهي است و امثال ذلک.

ما با آن قرآن روبرو نيستيم ما دون آن هستيم که بخواهيم با چنين قرآني مواجه باشيم اين برای اولياي الهي است اين از سطوح عاليهاي است که رسول گرامي و اهل بيت عصمت و طهارت(سلام الله عليهم اجمعين) اينها هستند که همسفره قرآن هستند و همرتبه قرآن هستند، ما در اين مرحله نازله در اينجا با قرآن هستيم و براي فهم اين قرآن به جهت پيچيدگي و عمق و وسعتي که دارد داريم دست و پا ميزنيم. ما تازه در حد علم حصولي و مفهومي داريم از دانش تفسير استفاده ميکنيم و الا اينکه قرآن نيست. با اين الفاظ و عبارات، حوزه و دانشگاه نميتوانند آن وجود حقيقي قرآن را به ما نشان بدهند. آن يک فضاي ديگري است آن يک مرتبه ديگري است. اما در عين حال باز هم بياييم برگرديم دوباره به سؤال خودمان. ذهن آقايان بايد باز بشود و حتماً هم اين مسئله را با خودتان فکر کنيد دوره کنيد که اين تفسير يعني چه؟ اگر ما بناست راجع به يک کتابي مثل قرآن حرف بزنيم وقتي ميگوييم تفسير قرآن، تا قرآن را نيابيم تفسيري که براي آن داريم به عنوان فلسفه مضاف طرح ميکنيم فهمش امکانپذير نيست.

در مسئله تفسير قرآن ما زماني ميتوانيم فهم درستي از تفسير داشته باشيم که يک شناخت اجمالي از قرآن داشته باشيم. وقتي قرآن را ما در اين ساحت معرفي ميکنيم که از جانب الهي آمده است، معناي از جانب الهي بودن اين است که آن قدرت الهي و آن علم الهي و آن هدايت الهي در اين کتاب دوانيده شده است. اين سخن علي بن ابيطالب(عليهما السلام) در باب قرآن چقدر زيباست که فرمود: «فَتَجَلَّى لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ»[19]؛ يعني خداي عالم در قرآن تجلي کرده است. بايد ما اين تجلي را در سطوح مختلف حتي در مرحله نازلهاش که قرآن است بفهميم ولو در حد علم حصولي و مفهومي که تفسير با اين سطح کار دارد. بله، تفسير که با علم حقيقت و تأويل کار ندارد با باطن کاري ندارد، با اين کار دارد.

ملاحظه بفرماييد ميگويند که رساله و کتابي که انسان مينويسد اين کتاب ترجمان آن شخصيت است در روايات هم داريم که اين کتاب انسان نامه انسان رساله انسان ترجمان شخصيت انسان است. قرآن ترجمان شخصيت پروردگار عالم است چون متکلم در کلامش تجلي کرده است وقتي شما يک نامهاي ميفرستيد يک مطلبي مينويسيد يک چيزي را اظهار ميکنيد شخصيت شما در اينجا نشان داده شده است. حالا عملاً در مسائل حتي عمليات انساني ميگويند که مثلاً رانندگي نشان شخصيت شماست بعضي چقدر خوب رانندگي ميکنند منظم رانندگي ميکنند براساس نظم و قوانين و مقررات رانندگي ميکنند، هيچ وقت تند نميروند هيچ وقت سبقت بيجا نميگيرند هيچ وقت از خطوط ممتد نميروند و همه مسائل را رعايت ميکنند. نشان شخصيت است. مثلاً اگر يک ماشيني سريع از کنار آدم رد شد ميگوييم حتماً يک آدم بيمبالاتي اين کار را کرد، وقتي او با اين سرعت نابجا دارد حرکت ميکند، اين عمل انسان است. عمل انسان ظهور شخصيت انساني است نامه انسان هم همينطور است. نسبت به باري - سبحانه و تعالي - وقتي حرف ميزنيم ميگوييم که قرآن کلام خداست و متکلم در کلام خودش تجلي کرده است و مراد از تجلي اين است که خودش را و شخصيت خودش و اوصاف خودش را و شؤونات خودش را در اين قرآن نشان داده است. خداي عالم درست است که رحمانيت و رحيميتي دارد اما غيض و غضبي هم دارد گرچه خداي عالم «يا مَن سَبقَت رَحمَته غَضَبه»[20] است آن خدايي که رحمت او أمام و إمام غضب اوست ولي في الجمله غضب دارد و غضبش را إعمال ميکند و لذا گاهي اوقات غيض الهي و غضب الهي به حدي سنگين است﴿لَا يُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ * وَلَا يُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ[21] روزي به جهنم خطاب ميکند که ﴿هَلِ امْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ [22] اين خدايي که اينگونه لطف و رحمتش شامل است نسبت به همين خدا که ارحم الراحمين است «في موضع العفو و الرحمة»، «اشد المعاقبين» است «في موضع النکال و النقمة»!  اينها بايد در کلام الهي ديده بشود. اينها بايد تفسير بشود. اين کلام آمده و زماني ميتواند براي انسانها معنا پيدا بکند که به درستي تفسير بشود و دانش تفسير دارد اين کار را ميکند.

اين يک طرف مسئله است البته در اين رابطه خيلي هم بايد حرف بزنيم. خيلي بايد حرف بزنيم تا معناي تفسير قرآن را و امکان اين تفسير را بيابيم که اين تفسير امکان دارد. يکي از بحثهايي که امروزه در همين فضاي فلسفه دين هم اتفاقاً مطرح ميکنند ميگويند آيا مثلاً حکمت متعاليه امکان سياست در آن وجود دارد؟ آيا قرآن امکان تفسير برايش وجود دارد و اگر امکان وجود داشته باشد تفسير قرآن به چه معنايي است؟ ما بايد در مورد اينها صحبت کنيم.

نکتهاي که الآن براي ما در اينجاست -  اين بحثي که عرض ميکنم به فصل دوم برميگردد - اين است که حالا که ميخواهيم قرآن را تفسير بکنيم، بايد با چه امکاناتي و ابزاري تفسير کنيم؟ آيا ميتوانيم همينطوري بياييم خدمت قرآن و بگوييم «بسم الله الرحمن الرحيم» بفرماييد شما داريد چه ميگوييد؟!

پرسش: ... حاج آقا يک فرمايشي دارند که قرآن همانطوري که نازل شد روح پيغمبر نيز ارتقائي گرفت براي اينکه قرآن را تلقي کند. ميخواستم ببينيم شما در مورد تفسير نظرتان اينطوري است که انسان بايد يک ترقی داشته باشد که به معارف قرآن برسد يعني يک قاعده­ای است براي رسيدن به معارف قرآني ...

پاسخ: فرمايش جناب عالي نسبت به فرمايش حاج آقا را من اينگونه تکميل کنم، ميفرمايد اگر بنا باشد ما قرآن را از جايگاه خودمان نازل کنيم تا روح پيغمبر ارتقاء پيدا نکند و به مقام لدني نرسد نميتواند دريافت کند. اگر فرمود ﴿إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ[23] او بايد حرکت جوهري پيدا کند اشتداد وجودي پيدا کند در مرتبه مقام لدنّي بيايد تا بتواند اين را دريافت کند بله، درست است. فهم قرآن حالا تفسير که يک بحثي است، پيغمبر(صلوات الله عليه) قرآن را تلقي کرده است. بله ﴿لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ[24] را دارد ولي ﴿مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْآن قرآني که پيامبر دريافت کرده است با حقيقت شهودي دريافت کرد، دريافت است تلقي است فهم که نيست کلاس بگذارد مدرسه بگذارد درس و بحث و کرسي باشد، نه! لذا پيامبر را هيولاي عالم وجود ميدانند که قدرت اين را دارد که صورت قرآني را پيدا کند. جان، جان قرآني است به هدايت الهي چون خداي عالم تجلي کرده است «فَتَجَلَّى لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ» تجلي کرده است. ما حالا در قالب نازلترين مرحلهاش که مرحله دنيايي و عالم طبيعي است با همين الفاظ و عبارات و با قرآن اعتباري سروکار داريم اين قرآن حقيقي نيست، اين قرآن اعتباري است، بلاترديد قرآن است و الفاظش و عباراتش وحي است اما اين وحي اعتباري دارد از آن وحي حقيقي سخن ميگويد و پيامبر براي اينکه به آن مرحله برسد و آن را دريافت بکند بايد که روح مجردي را در اين رابطه داشته باشد.

اما فصل دوم اين است که ما اصل تفسير را گفتيم، امکانش را گفتيم. عرض کرديم باز هم جاي بحث زياد دارد ولي اين سرفصلهاي ماست که إنشاءالله شما بايد تحقيقات خودتان را جلو ببريد. نکتهاي که وجود دارد اين است که حالا ما ميخواهيم برويم وارد تفسير قرآن بشويم. قرآن در عين حالي که نور است و در عين حالي که فروغ است اما چون از عالم غيب آمده است با يک تعقيداتي و پيچيدگيهايي همراه است، يک وقت از عالم شهادت آمده بود مثل جماد است و نبات است و حيوان است اين خيلي پيچيدگي ندارد؛ اين چند چرخ زده در عالم، چند نشأه وجودي را طي کرده و اينجا آمده است، چون چند چرخ زده و چند نشأه را طي کرده است، نشأه عقل را نشأه مثال را و ميخواهد از جانب جهات مختلفي هدايت انساني را به عهده بگيرد، عارف ميخواهد حکيم ميخواهد متکلم ميخواهد متخلق ميخواهد فقيه ميخواهد عالم اجتماعي ميخواهد عالم طبيعي و تجربي ميخواهد همه ميخواهند بدانند که هدايت الهي چگونه امکان دارد؟ اين همه آياتي که در فضاي تکوين و مباحث کيهاني وجود دارد خدا ميخواهد اينها را هدايت بکند چقدر آيات داريم! ﴿لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ ۚ وَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ[25] برای چه؟ می­خواهد هدايت بکند. مثلاً هدايت ما حوزويان اين است که بگويد مثلاً ﴿سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ۗ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ [26] اين ميشود برهان صديقين و آن چيزي که جناب فارابي و بوعليسينا تا علامه طباطبايي پيش ميرود و برهان صديقين چند رتبهاي ايجاد ميکند، اما همه هدايتها که اينطوري نيست نوع هدايتهاي قرآني هدايتهايي است که با علوم تجربي دارد پيش ميرود اين ﴿قِطَعٌ مُتَجَاوِرَاتٌ[27] را ببيند! درختها کنار هم هستند يکي گلابي شده يکي سيب شده يکي هلو شده يکي فلان شده خاک يکي آب يکي هوا يکي مکان يکي نور يکي، چگونه شده که اين «بکثرة الموضوع قد تکثرا» چگونه اتفاق ميافتد؟

اينها مسائلي است که خيلي پيچيده نيست ميآيند تشريح ميکنند، ولي قرآن يک هدايت همگاني دارد. شما نگاه کنيد عارف ميآيد در ظل قرآن قرار ميگيرد حکيم ميآيد متکلم ميآيد عالم تجربي ميآيد عالم اخلاقي ميآيد عالم اجتماعي عالم سياسي همه اينها ميآيند، ضمن اينکه علم است و معرفت، هدايت هم هست ايمان هم هست. ما که ميرويم به سراغ تفسير قرآن، بايد چه چيزي در اختيار ما باشد؟ چه امکاناتي و چه ابزاري بايد در اختيار ما باشد تا بتوانيم قرآن را تفسير کنيم؟ اين فصل دوم است. اينکه بنده عرض کردم که دوستان چقدر معقول خواندند براي اين است که در حوزههاي علميه، علوم تجربي يا علوم رياضي که نيست ما نه علوم رياضي اينجا ميخوانيم؛ منظور از علوم رياضي اين است که نه حساب ميخوانيم و نه هندسه، از کمّ خبري نيست، کمّ متصل کمّ منفصل کمّ غار کمّ غير غار اينها در نظام علمي ما جايي ندارد اين ميرود در حوزه علوم تجربي و علوم رياضي، ما تنها علوم الهياتي داريم که فراتر از ماده و فيزيک است و عالم رياضيات است. ما براي اينکه اينگونه از مسائل را بفهميم خيلي به تجريد بايد توجه کنيم خيلي به علوم عقلي بايد اهتمام بدهيم خيلي تفکر منطقي و عقلي را در خودمان تقويت کنيم که بتوانيم اينگونه از بحثها را بيابيم. بياييد ببينيم اين تعقلي که در قرآن مطرح است چه تعقلي است؟ يک تعقلي است که مکتب تفکيک ميگويند و يک تعقل بسيط سادهاي که از آن به عنوان عقل فطري ياد ميکنند. ببينيم که آيا عقل فطري ميتواند ﴿أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ را بفهمد؟ ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍاينها را بفهمد؟ ﴿شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ[28] را بفهمد؟ اين همه آياتي که ژرفنگري و عمقنگري در اينها موج ميزند، چه کسي ميتواند اينها را بفهمد؟ با کدام ابزار ما ميتوانيم اينها را بيابيم؟ با عقل فطري و ساده و بازاري که در ارتباط با مباحث روزمره از اينها استفاده ميشود يا يک عقل قوي که ما از آن به عنوان عقلانيت وحياني ياد ميکنيم که به پشتوانه وحي، اين عقل شکوفا شده و کامل شده و ضعفها و نقصها از آن گرفته شده از آن جهت ما اين را دنبال ميکنيم؟

مراد از اينکه ما چه ابزاري براي اين کار داريم و چگونه بايد اين ابزار تهيه بشود؟ اين است که ما ميخواهيم وارد يک حقيقتي شويم و يک دريايي شويم که بدون شريعه نميشود بدون گدار وارد اين دريا نميشود شد مثل اينکه شما بدون آشنايي با ادبيات عرب بخواهيد از قرآن چيزي را بيابيد، فارس زبان ممکن است بگويد که اين چيست؟ ما از اين چيزي نميفهميم! يا يک کسي که منطق نخوانده، صغري و کبري را نديده و قياسات را نخوانده برهان را نخوانده، با کدام آيه قرآن ميتواند در تماس باشد؟ اگر قرآن ميفرمايد که ﴿وَمَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوَىٰ[29] از يک طرف ميفرمايد که به غضب من نزديک نشويد از آن طرف ميگويد ﴿وَمَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوَىٰپس آن کسي که – معاذالله - مقدمات غضب الهي را فراهم کرد او در حقيقت سقوط پيدا ميکند. در يک آيهاي صغري را می­آورد، در يک آيهاي کبري را، در يک آيهاي مقدم، در يک آيهاي تالي، اين نظام قرآني در مقام فهم براساس همين ادبيات دارد و همين منطق دارد پيش ميرود. ما فراتر از اينگونه از وسائل را نداريم. يکي از اين آقايان شوخي ميکرد اديب بود، خيلي ادبياتش هم خوب بود ميگفت که خدا وقتي ميخواست قرآن را بنويسد اول اين سيوطي را خوانده!!! چون خدا دارد با منطق بشر سخن ميگويد، عربي مبين حرف ميزند، منطق بشر همين است منطق بشر براي اينکه بتواند مسائل را حل و فصل بکند در همين قالبهاي قياسهاي برهاني، اشکال اربعه، دارد شکل ميدهد،  اين حرف را ميزند اينها در حقيقت مسائلي است که ما در فهم متن دين بايد از آنها استفاده کنيم. يکي از مباحثي که در بحثهاي هرمونوتيکي مطرح است همين است که هرمونوتيک دانش فهم متن مطاع است، تفسير هم در حقيقت همينطور است تفسير ميآيد تا يک فهم درستي را از يک حقيقت براي ما آشکار بکند.

بنابراين ما بايد با يک امکاناتي و ابزاري خودمان را مجهز کنيم براي اينکه بتوانيم به فهم قرآن نزديک شويم. اگر کسي نگرشهاي فلسفي نداشته باشد که خداي عالم مکان ندارد زمان ندارد جسم نيست ماده نيست ماهيت نيست نه جوهر است نه عرض، اگر اينها را نخوانده باشد وقتي ببيند که ﴿الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ است يا ﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ که قابل اشاره حسيه است، اين را چکار ميتواند بکند؟ تا تجريد حاصل نشود تا نظام فکري او بر مبناي يک نظام منطقي صحيح و عقلاني و برهاني صحيح نباشد درکش نسبت به مسائل عاجز است و نميتواند تفسير بکند. از اين نقطه نظر بسياري از مسائل است که ما ميرويم به سراغ اينکه ببينيم منظرهاي تفسيري چيست؟ الآن شما مستحضر هستيد که يک کتابي هم نوشتند حتماً آن کتاب را در دورههاي قبل مطالعه فرموديد بحث تفسير مفسرين که هست منظرهاي مختلفي است: تفسير حِکمي است تفسير عرفاني است تفسير انفسي است تفسير آفاقي است اينها هست اينها از منظرهاي مختلف است انسانها از منظرهاي مختلف دارند تفسير ميکنند. همينجا يک بحثي را باز کنيم که إنشاءالله در جلسات بعد بايد اين بحث را مخصوصاً آقايان خيلي جدّي دنبال بکنند، حاج آقا هم در مقدمه کتاب تفسير تسنيم جلد اول چون آن مقدمه، مقدمهاي است که همه دوستان بايد آن را ديده باشند و ملاحظه کنند خصوصاً سطح چهار، حاج آقا حدود شصت هفتاد صفحه مطلب در باب ـ نگوييم بيشتر و شايد هم بيشتر ـ مقدمه تفسير نوشتند و نسبت قرآن با روايات را هم بيان کردند.

يک نکتهاي خيلي مهم است که حتماً اين نکته را دقت کنيد از موشکافيهاي حضرت آيت الله جوادي آملي(دام ظله) است که اصلاً يک افقي را براي ما باز کرد و آن فرق بين عترت و روايت است. عترت عِدل قرآن است و معصوم است و منزه از هر خبط و خطايي است ولي روايت آن چيزي است که به نقل درآمده و به ذهن و لفظ افراد خورده و اينها جاي بحث و کلام زيادي دارد لذا دسّ و وضع و جعل و امثال ذلک در اين روايات فراوان است اما هرگز در باب عترت چنين چيزي نيست. آقايانِ مکتب تفکيک ميگويند که عقل خطا ميکند روايات خطا نميکنند پس ما بايد به روايات پيش برويم براساس اين قياس؛ در حالي که مغالطه ميکنند عقل خطا ميکند آنکه خطا نميکند عترت است امام است معصوم است و نه روايت. اين همه رواياتي که جعل شده است و خدا رحمت کند مرحوم علامه عسکري کتاب نوشته که 150 راوي مختلَط و ساخته شده، نه روايت! 150 راوي ساختند! چه دستهاي نانجيبانهاي در کار بود! چه تاريخي است که بر اسلام عزيز گذشته است! چنين اتفاقي نشان از چيست؟! نشان از اين است که ما بايد کاملاً بين روايت و عترت فرق بگذاريم. عترت معصوم است منزه است عِدل قرآن است و هيچ تفاوتي با قرآن ندارند قرآن با آنها تفاوت ندارند اينها بجاي خودش محفوظ است اما آنچه که از راه عترت به ما رسيده، از درگاه راوياني است که اين راويان بايد بحث بشود بايد بررسي بشود رجالش روايتش و امثال ذلک بايد بررسي بشود که چگونه است؟ اين خيلي مسئله مهمي است در کتاب منزلت عقل به اين مسئله پرداختند. اين تفکيکيها چنين مغالطهاي ميکنند و ميگويند عقل خطا ميکند عقل فلسفي خطا ميکند، اين درست است، روايت خطا نميکند، چرا؟ چون اينها روايت را معادل با عترت گرفتند، نه! عترت خطا نميکند، اما روايت مشحون از اين دسّ و وضع و جعل و امثال ذلک است.

بنابراين ما براي اينکه بخواهيم با اين حقيقت قرآني روبرو باشيم بايد مسلّح و مجهز باشيم اما اهل بيت(عليهم السلام) چون عِدل قرآناند و قرآن را در تمام مراتب همراهي کردند مصاحب قرآناند صاحب قرآن هستند، اينها هر چه که بگويند - اگر مطلبي عيناً از آنها صادر شده باشد- عين حق گفتهاند. آيت الله جوادي آملي ميفرمايند که اگر کسي هماکنون در کنار معصوم(عليه السلام) بنشيند و معصوم(عليه السلام) بفرمايد که مثلاً نماز صبح دو رکعت است اين مثل اين است که قرآن گفته است فرقي نميکند.

اگر واقعاً عترت پاي کار قرآن آمدند و قرآن را اينگونه ديدند حق است و لا ريب فيه، اما اگر اينگونه نبود جاي بحث و بررسي واقعاً دارد. آنچه که از ناحيه اهل بيت(عليهم السلام) در باب قرآن رسيده است، چون عِدل قرآن است حق است و لا ريب فيه. اما آنچه که از ناحيه روايات رسيده، ما بايد بررسي کنيم، آنقدر اسرائيليات و امثال ذلک مطرح بوده است که جاي بحث و گفتگو است.

اين را عرض ميکنم بحث را إنشاءالله در مقدمه تفسير حضرت آيت الله در جلد اول ملاحظه خواهيد فرمود از مسائل بسيار  جدي است و شما هميشه هم نياز داريد که نسبت بين عترت و قرآن، نسبت بين روايات و قرآن است خيلي جدي است. آقايان حتماً با بحثهاي قرآني حاج آقا آشنا هستند ميفرمايند ما دو طايفه از روايات داريم: يک طايفه از روايات طايفه نصوص علاجيهاند که اگر دو تا روايت معارض بود ، چکار کنيم؟ آنجا ميگويند که مخالف کتاب نبايد باشد آنکه مخالف کتاب است بايد طرحش بکنيد[30]. يک دسته از روايات است که نه در باب نصوص علاجيه بلکه هر روايتي را ديديد شما به قرآن عرضه بکنيد[31]. وقتي روايات بناست که عرضه به قرآن بشود قرآن بايد يک ملاک روشني داشته باشد يا نه؟ ما ميخواهيم روي قرآن مبهم عرضه کنيم؟! قرآني که نميشناسيم؟ قرآني که به ميزان در نيامده؟ ما بايد آنقدر قرآن را شفاف و شفاف و شفاف بکنيم که هر روايتي را وقتي عرضه کرديم صريحاً از قرآن جواب بشنويم؛ اين با قرآن سازگار نيست اين با قرآن نميسازد.

يکي از مسائلي که معمولاً فقها در پايان عمر ميگويند مثلاً ميگويند که اين مطلب با مذاق شرع نمی­سازد! نميگويند روايت داريم! نميگويند ما فتوا ميتوانيم بدهيم! ميگويند نه، اين با مذاق شرع نمی­سازد. بايد يک چيزي باشد که با مذاق قرآن بسازد، نميشود يک کار اجتماعي يک کار سياسي يک کار اخلاقي يک کار تربيتي بخواهيم انجام بدهيم و به گردن قرآن بياندازيم. حتماً بايد سازش با قرآن را داشته باشد.

پس الحمدلله مطالب رواني مطرح شد. دوستان إنشاءالله بحثها را دستهبندي ميکنند فصلبندي ميکنند. بايد در جلسات بعد ما با يک فضاي روشنتري بحثها را مطرح کنيم. روز اول بود خواستيم هم يک آزموني نسبت به بحثها داشته باشيم و هم اينکه إنشاءالله با جديت بيشتري باشيم. ما به همين مقدار اکتفا ميکنيم و ادامه بحث را براي جلسه بعد ميگذاريم.

خدا بر تأييدات شما بيافزايد إنشاءالله که مأجور باشيد.

«و صلي الله علي محمد و آله محمد»

 

[1] . وسائل الشيعه، ج27، ص136و137.

[2] . سوره اعراف، آيه157.

[3] . سوره زخرف، آيه4.

[4] . سوره نمل، آيه6.

[5] . ر.ک: سوره شعراء، آيه193و194. (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ*عَلَىٰ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ)

[6] . سوره شوری، آيه53.

[7] . المظاهر الالهية فی اسرار العلوم الکمالية، النص، ص62و63.

[8] . سوره بقره، آيه207.

[9] . زاد المعاد، ص60.

[10] . سوره رعد، آيه17.

[11] . سوره آل عمران، آيه7.

[12] . سوره فجر، آيه22.

[13] . سوره طه، آيه5.

[14] . سوره قيامة، آيه22و23.

[15] . اسراء، آيه82.

[16] . مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش59، قصه مکر خرگوش.

[17] . مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بخش139.

[18] . سوره انشقاق، آيه6.

[19] . نهج البلاغه، خطبه147.

[20] . مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج2، ص696.

[21] . سوره فجر، آيه25و26.

[22] . ق، آيه30.

[23] . سوره نمل، آيه6.

[24] . سوره نحل، آيه44.

[25] . سوره يس، آيه40.

[26] . سوره فصلت، آيه53.

[27] . سوره رعد، آيه4.

[28] . سوره آل عمران آيه18.

[29] . سوره طه، آيه81.

[30] . وسائل الشيعه، ج27، ص106.

[31] . وسائل الشيعه، ج27، ص110.

​​​​​​​